عیدی با طعم انتخابات و نوای سنتوری!

اول: دروغ که نگفته اند؛ بهارفصل عاشقی است. حتی اگر آن "او" ی عاشقی هایت، روزهای بهاری ات را پر از هوای رفتنش کند. حتی تر اگر اصلا "او"یی نباشد! نه عجب که بی او هم می توان عاشق شد. ولی گاهی وقت ها جای خالی اش عجیب دلت را می سوزاند و تنگ می کند. مثل نمک روی زخمی که دلت می خواسته فراموشش کنی. شاید ترکی هم بردارد؛ شاید هم بشکند روزی - دلت را می گویم! دل عاشق بی "او" یت را!-

بهار فصل عاشقی است. حتی اگر دختر پاییز باشی و عاشق باران های آذرماه همیشه ابری و دلتنگ. من که می گویم بهار، اجابت گریه های پاییزی آسمان است. همین! آخر همه چیز را که نمی توان نوشت.

دوم: عید دیدنی رفتیم وعید دیدنی آمدند. عیدی دادند و عیدی گرفتیم. دیروزها عیدی مان۲۰۰تومانی نوی لای قرآن بود و دلمان را تا بی نهایت پر از رویاهای رنگی صادقه می کرد. این روزها کمترینش۵۰۰۰ تومانی شیک تازه از بانک آمده است و حتی قدر یک ریال آن۲۰۰ تومانی ها، شادمان نمی کند که هیچ، کابوسی می شود افزون بر خفتگی های روزمره مان!. این روزها همه چیز مثل دیروز است؛ جز من که بزرگ شده ام. بزرگ هم که نه! قد کشیده ام. همین! برای همین است که هیچ چیز مثل دیروز نیست!

عیدی هم دادم. به مهمانی ناخوانده! در خانه ی دل. نه من دعوتش کردم، نه او قصد آمدن داشت. اما نمی دانم اینجا، درست روی خط دلتنگی های من، چه می کند! عیدی مکتوبم را خواند وابهام را به قامت شفاف واژه هایم وصله زد - وصله ی ناجور!- یعنی نمی داند که ابهام از بودن و نبودن اوست که به جان واژه های من می ریزد، نه از سیاه مشق های دلتنگی من، که پر است از سادگی های یک حس غریب!

سوم: جمعه ی آخر سال را به جای رفتن کنار آن عزیز رفته ام، در فضایی پر از تعرفه و مهر و سبابه های جوهری! نفس کشیدم. پس از اعلام نتایج هم، تازه قسمت آخر سریال تکراری اصلاح طلبان شروع شد. همان قصه ی مخدوش بودن شمارش آراء و... گویا همه ی صندوق ها را خود حدادعادل شمارش فرموده و اسم های مجید انصاری و دوستان را ریخته دور! یکی نیست بگوید حالا چرا این همه ناامید؟! شما حرکت کن، کسی چه می داند، شاید این درد غیرمشترک! جدا جدا هم درمان شد! یحتمل ایراد از امور مشترکین بوده وگرنه درد که درد است! -البت، درد بی دردی است به یقین!- من که آخر هم ندانستم این جماعت دوست دارند خارج از حاکمیت باشند، یا اینکه دم در بد است و می فرمایند داخل! در هر دو صورت، حالا چرا ایستاده اند روی دیوار و هم چشم چرانی می کنند و هم سنگ پرانی نمی دانم!! گفتم که نمی فهممشان!

چهارم: " سنتوری" را هم دیدم. شاهکاری بود در باب سیاه نمایی جامعه ی ایران و توهین به سرزمین دوست داشتنی من. و ای کاش همه اش همین بود. عقد بی مدرک و شاهد! آخوندی که بدش نمی آید سنتور بزند، مادری چادری ومذهبی که بخاطر یک سنتور، پسرش را از خانه بیرون می کند، روایت یک معتاد الکی به نام علی با عبایی بر دوش و... کارگردانی که برایم غریبه می نماید. خواسته راوی درد باشد، خود دردی شده افزون بر دردها! همین. از ترانه های محسن چاووشی هم نمی نویسم که میان آن همه شاهکار! گم شده بود. راستی! مهرجویی هم فیلمفارسی ساز خوبی است، اگر آبش باشد! و البت که دریای تساهل جناب صفار، اینگونه شناگرهایی را هم می طلبد. این نقد را هم از جوان محجوب تحریریه ی کیهان بخوانید که خوب تحلیل کرده است سنتوری را ( پسر کو ندارد نشان از پدر...)

http://www.rajanews.com/News/?25902

 

پی نوشت: ۱- بی "او" هم باز در تنهایی ام، عاشقی را ورق می زنم.

تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام

۲- البته یادم هم نرفته که از دیروز تا امروز نرخ تورم هم بالاتر رفته! چه نقل ها که یاد آدم نمی دهد این فرایند قد کشیدن!

۳- راستی! پنجشنبه ی آخر سال بهشت زهرا(س) عجیب با تبلیغات غیرقانونی یک لیست موازی ـ به خیال خود متقاطع!- نافرم شده بود. و مردم هم روز انتخابات خوب جوابشان کردند.این بار دیگر پای اصلاح طلبان وسط نبود. باور کنید!

4- کاش هنوز مهاجرانی وزیر ارشاد بود تا همه ی ناسزاهای مانده در گلوی قلمم را می نوشتم و به هوای چشمان نامحرمان خودسانسوری نمی کردم! آن سردبیر دوست داشتنی کیهان را چه شده، نمی دانم.

 

یاعلی مدد

/ 36 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوسن جعفری

سلام. متأسفانه، سیاه کردن و سیاه نشان دادن از کشور مادر، رویه‌ی هنرمندانه‌ای قلمداد می‌شود. خیلی‌ها به طمع گرفتن جوایزی از جشنواره‌های کشورهای غربی و یا حتی تصرف ستونی از صفحات روزنامه‌های معروف غربی، امسی در کردن و مورد توجه قرار گرفتن دست به هر شیادی می‌زنند. می‌دانم فیلم انیمیشن پرس‌پولیس را دیده‌اید؟ اگر نه، سعی کنید ببینید! تأسف دو صد چندان می‌شود. سنتوری را ندیدم، نقدهای خوانده‌ام و تعریفی کوتاه و تکه‌تکه از صحنه‌هایش را از همکاران شنیده‌ام. از همان تکه‌ها هم گرفتم که چی به چیست. افسوس از ایران نازنین. در مورد عیدی‌های خشک و بی‌احساس هم ... بچه‌ها ولی ذوق می‌کنند ... ذوق‌شان را دیدم! [لبخند]

یوسف

سلام تبریکات ما را هم بپذیرید .. راستش من هم متاسفانه سنتوری را دیدم [ناراحت] .. و بسیار متاثر شدم .. جدای از آن آخوند سنتور نواز ! ( که احتمالش متاسفانه منتفی نیست [تعجب] ) خیلی از زوایا را آقای مهرجویی از واقعیت های دور و بر خودش ! اقتباس کرده بود .. این آقا صفار هم که بیچاره مجوز اکرانش را نداده که اینجوری مورد لعنه .. اگه مجازش می کرد لابد تکفیر می شد .. و بعدش هم لابد تکویر [نیشخند]

یک طلبه

کبرا[سوال] سوالم رو نمی پزسم! می تونی نپزسیده جوابش رو بدی[چشمک] هیچی....[نیشخند]

یک طلبه

اصلا می پرسم...این متنت چیزی بهش اضافه شده بعدا! یعنی بازنویس شده.؟ چه سوال اساسی. البته قبلی کمی بااین فرق می کردها[لبخند][گل]

یک طلبه

سلام بر حضرت دوست[گل] ببین تو دیگه! اااااااااااااا هممون...نشناختی[شوخی][نیشخند] باور کن همینجور که می گه دو سه بار متنت رو خوندم هردفعه به یک نکته جدید برخوردم...ای ول[دست][دست][هورا] -بنده خدا لیلا راست می گه که ما ناسینالیسم حوزوی گرفتتمون ها-

بهشتی !

سلام کبرای عزیزم ! من همیشه به پندهای این چنین که در قالب اعتقادات بیان می کنی گوش جان سپرده ام عزیز و چه دیر به این نتیجه رسیده ام که برخی نبودن شان مفید تر از بودن شان است و البته که تو خوب می دانی - برایت تلفنی توضیح داده ام - که غرض از این نوشتار چه بوده است که ما ... از او بگذشته ایم بگذاشته ایمش با دگران که از ما که گذشت و وای به حال دگران ... غرض بیان حکایت و حدیث دل است که " یک لحظه من غافل شدم ، صد سال راهم دور شد " به خاطر همه ی محبت های صادقانه و خواهرانه ات ممنونم یگانه رفیق صمیمی کودکی ام ![گل] راستی من وبلاگ تان را خیلی دوست دارم ها ! با من تبادل لینک می فرمایید [چشمک]

سرگیجه

سلام چرا؟!!! سنتوری که تایید نشده.! جالب بید همین!

حسن اجرايي

چرا فكر مي كنيد بعد از گذشتن ده روز نبايد اينجا يه چيزي بنويسيد؟!

نفیسه

هر سال تورا غرق صفا می خواهم * هرروز تورا کامروا می خواهم * از بهر تو و هر که تورا دارد دوست * آرامش خاطر از خدا می خواهم[گل][خداحافظ]

مقداد

[گل]..............بنده توانایی دریافت هرگونه عیدی باهرنوع اسکناسی رادارم ......[دست] هرچه بیشتر بهتر..........[شوخی] شماره حساب بدم[لبخند] چون شک ندارم که هرچه میگیرم از دست قرآن ناطق زمان است و بس ...........[چشمک]