آیینه ی عشق گذران

قبل نوشت: تعطیلی عید و شلوغی روزهای پر از دید و بازدید و خستگی ذهن آشفته ام، بر "یک وجب دل" گرد و غبار نشاند. آخرش هم نشد که چیزی بنویسم؛ از نوشته های قدیمی، برگی جدا کردم و زدم اینجا. یقیناً برای برخی دوستان تکراریست؛ ببخشایند.

 

 

کوزه ی گلی در دستم، تپش های طوفانی در قلبم، لرزش های بی اراده در قدمم، همان مسیر همیشگی را عاشقی می کردم! تا لب همان جوی همیشگی، برای چشیدن همان ثانیه های همیشگی، که گرچه همیشه تکرار می شدند، اما هیچگاه تکراری نشدند؛ ثانیه های بی دوام من و تو!

چه خیال خامی است این هوای چشیدن دوباره شان.

همیشه من این سوی جوی و تو، آن سوی جوی. آخر برای من آب، آئینه ی دل عاشق بود؛ زلال و سیراب و عطشناک برای سیراب کردن. تو اما برایم فریدون مشیری می خواندی و آن "کوچه"ی معروفش را:
... یادم آید: تو به من گفتی: 
 
" ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن 
آب، آیینه ی عشق گذران است
 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی ازاین شهر سفر کن!"...

آخر هم دل من این سوی جوی تنها ماند و دل تو، آن سوی جوی با دگران رفت! سفر بخیر... باید از همان همیشه آن سوی جوی بودنت می فهمیدم که آب من و تو در یک جوی نمی رود! کوزه ام را پر می کنم و می روم، بی نگاه به جای خالی ات - این سوی جوی یا آن سوی جوی؟!- حق با فریدون مشیری بود: " آب آیینه ی عشق گذران است" . چه رخوت مبهمی دارند این ثانیه های بی سرانجام تکراری!

 

بعد نوشت: قدیم ترها بی مخاطب بود انگار؛ اما چه جالب که گاه کسی خودش می آید و می نشیند درست مقابل آیینه ی واژه های بی مخاطبت!

 

پی نوشت: دوستان خرده گرفتند که "یک وجب دل" زیاد سیاسی شده است؛ این شد که از بایگانی نوشته ها متنی کاملا عاشقانه را انتخاب کردم.

 

یاعلی مدد

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصطفا

آره...بعضی وقتا قصه های نوشته ما،می شن سرنوشت ما! بی که خبری داشته باشیم یک هو میبینیم همان ها که قبلا گفته ایم انگار غیب گویی مان بوده است! -+- شاد و آزاد باشید... یا حق

منهاج

باسمک یا الله. بسی ممنونیم!! قربون دستت هیییییییی ضایع گی هم عالمی داره[قهر]

هزار فرسنگ

هر چی سعی کردم برا این مطلب عاشقانه ی شما ، حرفی عاشقانه بزنم، نشد.... یعنی دوست ندارم که بزنم.... چرا که اولاً عشق کجا پیدا میشه تو این دور ه و زمونه ؟ اگر هم پیدا بشه عاشق فنا میشه و معشوق.....!!! اونوقت یکی این سوی جوی و اون یکی اون طرف جوی، یکی این طرف دست و پا میزنه و اون یکی با دلبری دیگر.... خلاصه خواهر جان تا معبود و معشوق ازلی هست چرا...اصلاً تا عقل هست ، عشق کیلویی چند؟!!! موید باشی دعا بفرمائید

منهاج

باسمک یا الله. شوخی نمودیم خواهر! قهر کجا بود؟ اصلا من جرات ندارم با شما قهر کنم! حالا پرشین بلاگ می گه قهر؛ بذار بگه! واسه خودش گفته[زبان]

اشنا

خیلی زیبا بود .... درد را هم زیبا میگوییم !عجب دنیایی شده ...پذیرش عشق های بی سرانجام ....بازگشت های بی سرانجام تر ... حکایت دنیاست دیگر ....بگذریم به امید ظهور مولایمان

فاطمه

سلام خانم [گل] سال خوبی رو شروع کرده باشی در پناه حق چند بار خواستم برای این متنت کامنت بذارم اما خودت که بهتر می دونی من خیلی از احساسات لطیف بهره ای نبردم پس اظهار نظر نمی کنم که آبروریزی نشه .

رادیکال

سلام خانم آسوپار باقری شرف هستم یه سئوال؟؟؟؟ فضولی نباشه اما چرا برای تزئین و چشم نواز تر شدم وبلاگتون اقدام به درج تصاویر مرتبط با پست هاتون نمی کنید؟؟؟؟ خوشحال شدم که افتخاری اینو داشتم که به وبلاگ شما سری بزنم

خیبرشکن

سلام و رحمت خاصه خدا بر شما سال نو حضرت شما مبارک ان شالله که خوب و خوش و سلامت هستید جدید و قدیم نداشت متن زیبا همیشه زیباست یا علی

سارا

.. [گل] سایه ی وجودش همیشه روی رفتن رود افتاده .! آب می رود و عکس دیدنت همیشه در چشمانم تازه می شود ..

داود ملکیان

سلام علیکم چرا یک دفعه صفحه وبلاک رو ناقابل کردید خیلی خلوت شده ابجی خوبم.یاعلی مدد