به بهانه ی سالروز آسمانی ترین پیوند

می دانستم که می آیی،این همه "نه" گفتن های من که بیراه نبود. منی که دلم به بی نهایت غیب راه داشت که نه، اصلا خود غیب بود دل نه ساله ی فراق چشیده ام.

می دانستم که می آیی. پدر، هم او که فقط من می توانستم رسول الله صدایش نزنم، آمد، نشست و از تو گفت، و از خواستگاری محجوبانه ات، و از من پرسید می خواهمت یا نه؟ چه پرسش عجیبی! بابا خود همه ی غیب بود.می دانست تپش های دل من علی، علی می گوید و باز می پرسید! می دانست همه ی این روزها به انتظارآمدن تو، برای لحظه ای نشستن در سایه ی آفتاب نگاه عاشقت لحظه شماری کرده ام و باز می پرسید : " فاطمه جان! علی به خواستگاری تو آمده است. چه می گویی؟"

چه می گفتم؟! گوشه گوشه ی دل مرا عطر یاد تو سرشارکرده بود و پدرهمه را می دانست.

                                                            * * *

سه شنبه شب پانزدهمین روز پاییزی سال، مهمان مهربانی های استاد حمید سبزواری شده بودم در منزلشان، به مناسبتی و راستش چه مناسبتی می توانست داشته باشد جز عرض ادب و ارادت و احوالپرسی خدمت شاعری دوست داشتنی و البته کنجکاوی هایی که اسمش را گذاشته ایم مصاحبه؟!

شرح آن سه ساعت گل شنیدن در منزل شاعر حماسه های جاویدان انقلاب، به یقین، از حوصله ی این مجال خارج است، اما در سالروز آسمانی ترین پیوند آبی زمین، دلم نیامد نکته ی زیبایی از آن سه ساعت گفتگو، مهمانتان نکنم؛ باشد که سطرهایی که ایشان از خشت های خام خواندند، بر آینه ی جوانی مان بنشیند و ناپختگی هایمان را رهنمون شود:

صحبتمان از بحران مالی آمریکا و شعر سیاسی و شاعر درباری و حضرت"آقا"، رسید به شعر عاشقانه؛ دختر استاد شیطنت کرد که: "پدر، شعرهای زیبایی برای مادرم سروده است"، دلم آب شد برای شنیدن عشق از زبان شاعر حماسه ها، جالب بود که بدانم شاعر"خمینی ای امام"، شاعر"کجایید ای شهیدان خدایی"، شاعر"ای مجاهد شهید مطهر"، شاعر مو سپید کرده در کوچه پس کوچه های واژه های انقلابی ادبیات سرزمین من، عشق زمینی را، در مقام ابراز، چگونه به عرصه ی ادبیات می رساند؛ استاد اما درس دیگری به من آموخت؛ گفت که این شعرهایش خصوصی است و دلیلی هم برای خواندنش نمی بیند! من همه ی اعتماد به نفسم را هزینه کردم برای اصرار بر خواندن، ایشان با قطره ای از حجب و حیایشان، همه ی اصرار مرا بر باد دادند! تا باشد از این بر باد رفتن ها!
و راستش حق با استاد بود؛ پاکی عشق را خلوت عاشقانه ای باید، ما اما همه چیز را خراب کردیم، ما خلوت پاک و صادقانه ی عشق را، به کوچه های شلوغ و دروغ ابتذال رساندیم. حالا نیم نگاهی که به پارک ها و خیابان ها کنی، دلت برای مظلومیت عشق می سوزد. بگذریم...این ابتذال همه گیر، پستی جدا می طلبد.
حمید سبزواری در سالروز ازدواجشان برای همسرش، هدیه نخریده بود که اصلش سالروز آغاز با هم بودنشان را در خاطر نداشت، اما هنوز وقتی همسرش می خواهد به مسافرت برود، از ترس دلتنگی اعتراض می کند. هنوز طنین نام همسرش، صورت او را سرخ می کند. هنوز با افتخار می گوید که پدر و مادرم، فرد دیگری را در نظر داشتند، من اما ایشان را می خواستم و والدینم را به منزل ایشان فرستادم- والدینش، نه خودش!- هنوز بعد از 55 سال، عاشق است، بی آنکه این عشق، لحظه ای رنگ عوض کرده باشد.
دلم برای عشق، در این زمانه ی پر ابتذال، می سوزد.

یاعلی مدد

/ 38 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساقی

سلام به نظرم میرسه این بی اسمها اشتباهی اومدن. شما خودتونو ناراحت نکنید.به شکل یه رمان حتی یه فیلم پلیسی بهش نگاه کنید و ازش لذت ببرین. ملت(مریم و حمید رضا) سرکارند دیگه[چشمک] راستی عیدتون مبارک[گل] یاعلی

صمیم

به وسعت تمام دل ، سلام ! [گل] کبری عزیزم عید تو هم مبارک باشه و این گرفتاران خاکی را از یاد دعایت نبر ...

رضا

سلام عيد شما هم مبارك باشه خيلي خيلي. اين دفعه اي ميل گذاشتم كه مثل اون دفعه خيلي دنبال نگردين. همون دفعه كه دربه در دنبال آدرس وب بودين. بعد فرمودين .... [نیشخند] چه تهمتي؟! باز جوسازي[نیشخند] حالا اگه مي‌شه اين اشتري رو حلال كنيد بذارين اون دنيال خيالش راحت باشه. البته من كه مطمئن نيستم اعدام شده باشه. اطلاعاتي‌ها بيش از اينا اطلاعاتين. خودتون برقرار باشيد. استاد هم خودتونيد.

رضا

ولي خداوكيلي شما اولين نفرين كه با كامنت گذاشتن تو اون كلبه مشكل دارين. نكنه اين وبلاگ ما يه چيزي داره كه مچ بعضي‌ها رو مي‌گيره؟! برين ببينين چه خبطي كردين[نیشخند]

ساقی

سلام اگهقضیه راست بود نمیشد لذت برد اما حالا که ملت سرکارند خب شما هم ببینید و بخندید دیگه[لبخند] درست مثل فیلم دیدن می مونه.[چشمک] یاعلی

تاملات

من تا یک دو هفته دیگه آن لاین نمی شم ولی انتقاد شمارو خوندم و بر خودم وارد نمی دونم چون این حرفها را قبلی و کاملا فارغ از دولت نهم می دانم.... پاسخ مقتضی و مفصل تر را شما از ما طلب داشته باشید. دعا کنید

ghalam

سلام قلم قشنگی دارین . خوشحال میشم باهم آشنا بشیم یاحق[گل]

حنا

midanestam... ajib midanestam...

قاصدک

عاشقی که امروز و فردا نمی شناسه...می شناسه؟ رفتیم رسیدیم به یه جاده ای که گفتن آخرش بهاریه...ما حالا حالاهاست که داریم میریم تا به بهار برسیم...

نوای قلم

لبیک یا خامنه ای پاسخ به ندای هل من ناصر حسین فاطمه است منتظرتان هستیم