یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧

اول: دروغ که نگفته اند؛ بهارفصل عاشقی است. حتی اگر آن "او" ی عاشقی هایت، روزهای بهاری ات را پر از هوای رفتنش کند. حتی تر اگر اصلا "او"یی نباشد! نه عجب که بی او هم می توان عاشق شد. ولی گاهی وقت ها جای خالی اش عجیب دلت را می سوزاند و تنگ می کند. مثل نمک روی زخمی که دلت می خواسته فراموشش کنی. شاید ترکی هم بردارد؛ شاید هم بشکند روزی - دلت را می گویم! دل عاشق بی "او" یت را!-

بهار فصل عاشقی است. حتی اگر دختر پاییز باشی و عاشق باران های آذرماه همیشه ابری و دلتنگ. من که می گویم بهار، اجابت گریه های پاییزی آسمان است. همین! آخر همه چیز را که نمی توان نوشت.

دوم: عید دیدنی رفتیم وعید دیدنی آمدند. عیدی دادند و عیدی گرفتیم. دیروزها عیدی مان۲۰۰تومانی نوی لای قرآن بود و دلمان را تا بی نهایت پر از رویاهای رنگی صادقه می کرد. این روزها کمترینش۵۰۰۰ تومانی شیک تازه از بانک آمده است و حتی قدر یک ریال آن۲۰۰ تومانی ها، شادمان نمی کند که هیچ، کابوسی می شود افزون بر خفتگی های روزمره مان!. این روزها همه چیز مثل دیروز است؛ جز من که بزرگ شده ام. بزرگ هم که نه! قد کشیده ام. همین! برای همین است که هیچ چیز مثل دیروز نیست!

عیدی هم دادم. به مهمانی ناخوانده! در خانه ی دل. نه من دعوتش کردم، نه او قصد آمدن داشت. اما نمی دانم اینجا، درست روی خط دلتنگی های من، چه می کند! عیدی مکتوبم را خواند وابهام را به قامت شفاف واژه هایم وصله زد - وصله ی ناجور!- یعنی نمی داند که ابهام از بودن و نبودن اوست که به جان واژه های من می ریزد، نه از سیاه مشق های دلتنگی من، که پر است از سادگی های یک حس غریب!

سوم: جمعه ی آخر سال را به جای رفتن کنار آن عزیز رفته ام، در فضایی پر از تعرفه و مهر و سبابه های جوهری! نفس کشیدم. پس از اعلام نتایج هم، تازه قسمت آخر سریال تکراری اصلاح طلبان شروع شد. همان قصه ی مخدوش بودن شمارش آراء و... گویا همه ی صندوق ها را خود حدادعادل شمارش فرموده و اسم های مجید انصاری و دوستان را ریخته دور! یکی نیست بگوید حالا چرا این همه ناامید؟! شما حرکت کن، کسی چه می داند، شاید این درد غیرمشترک! جدا جدا هم درمان شد! یحتمل ایراد از امور مشترکین بوده وگرنه درد که درد است! -البت، درد بی دردی است به یقین!- من که آخر هم ندانستم این جماعت دوست دارند خارج از حاکمیت باشند، یا اینکه دم در بد است و می فرمایند داخل! در هر دو صورت، حالا چرا ایستاده اند روی دیوار و هم چشم چرانی می کنند و هم سنگ پرانی نمی دانم!! گفتم که نمی فهممشان!

چهارم: " سنتوری" را هم دیدم. شاهکاری بود در باب سیاه نمایی جامعه ی ایران و توهین به سرزمین دوست داشتنی من. و ای کاش همه اش همین بود. عقد بی مدرک و شاهد! آخوندی که بدش نمی آید سنتور بزند، مادری چادری ومذهبی که بخاطر یک سنتور، پسرش را از خانه بیرون می کند، روایت یک معتاد الکی به نام علی با عبایی بر دوش و... کارگردانی که برایم غریبه می نماید. خواسته راوی درد باشد، خود دردی شده افزون بر دردها! همین. از ترانه های محسن چاووشی هم نمی نویسم که میان آن همه شاهکار! گم شده بود. راستی! مهرجویی هم فیلمفارسی ساز خوبی است، اگر آبش باشد! و البت که دریای تساهل جناب صفار، اینگونه شناگرهایی را هم می طلبد. این نقد را هم از جوان محجوب تحریریه ی کیهان بخوانید که خوب تحلیل کرده است سنتوری را ( پسر کو ندارد نشان از پدر...)

http://www.rajanews.com/News/?25902

 

پی نوشت: ۱- بی "او" هم باز در تنهایی ام، عاشقی را ورق می زنم.

تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام

۲- البته یادم هم نرفته که از دیروز تا امروز نرخ تورم هم بالاتر رفته! چه نقل ها که یاد آدم نمی دهد این فرایند قد کشیدن!

۳- راستی! پنجشنبه ی آخر سال بهشت زهرا(س) عجیب با تبلیغات غیرقانونی یک لیست موازی ـ به خیال خود متقاطع!- نافرم شده بود. و مردم هم روز انتخابات خوب جوابشان کردند.این بار دیگر پای اصلاح طلبان وسط نبود. باور کنید!

4- کاش هنوز مهاجرانی وزیر ارشاد بود تا همه ی ناسزاهای مانده در گلوی قلمم را می نوشتم و به هوای چشمان نامحرمان خودسانسوری نمی کردم! آن سردبیر دوست داشتنی کیهان را چه شده، نمی دانم.

 

یاعلی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :