یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩

شهر که چراغانی می­شود، طاق نصرت­ها که سقف آسمان را برایم کوتاه­تر می­کند، سینی شربت که ناگهان جلویم سبز می­شود، تازه یادم می­افتد که تو نیستی... تازه یادم می­افتد که پشت تبسم چشم­هایم، باران غریبی آماده فرو ریختن کمین کرده و این نگاه پر از نگرانی­های آسمانی، سال­هاست به این جاده که گویا نهایتی ندارد، خیره مانده است. دوباره دلم پر از گلایه­های بغض آلود می­شود.
 وقتی می­دانم تو می­آیی و میان این کوچه­ها که به نام تو آذین­بندی شده­اند، قدم می­زنی و باز چشم­های کم نور از گناه مرا، فخر دیدن تو نصیب نمی­گردد، آن باران غریب، بیشتر غریبی می­کند...
دیشب دوباره دل را هوای این شکوه­های قدیمی به سر زده بود که یاد بی«ندبه»گی جمعه­های دنیا زده­ام افتادم و یاد بی«عهد»ی این صبح­های زمینی خواب­آلود. حرف یک روز و دو روز نیست؛ حرف عمری است که بی تو گذشت و تو هنوز نیامده­ای! ­
و تمام این عمر چه بی صفا و چه بی خورشید گذشته است، در سایه و سردی غفلت... چه جمعه­ها که بی انتظار آمدنت گذشت و دلمان آنقدر شلوغ دنیا بود که اصلا هوای تو را نکرد و عصر که شد، گلایه کردیم از دلگیری غروب­های جمعه، و به خود نیاوردیم که تو نیامده­ای که دلگیر است و گرنه با تو که دلگیری معنایی ندارد.
چه بد دردی است، این خود فراموشی­های مسری معاصر برای ما که در مسیر روزمرگی­ها، به عادت­هایمان سخت دل سپرده­ایم
.
این سیاه مشق­های دلتنگی پیش می­رود و با عطر نام تو سبز می­شود و من، در این طراوت همیشه بهاری یاد تو، نمی­خواهم پی این گلایه­ها را بگیرم. و اصلا چه جای گلایه؟! همه چیز به همین دل زمینی من برمی­گردد که سرگرم ایستگاه­های رنگارنگ جغرافیای پر از سرگرمی زمین، در راه مانده و رسیدن را از خاطر برده است. همه چیز به همین حضور زمینی من برمی­گردد که هر نیمه شعبان کوچه­ها را آذین­بندی جشن آغاز حضور تو می­کنم و هیچ گرد و غباری از دل دنیایی خویش نمی­زدایم. برای همین است که تو منتظرتر از منی! منتظر رسیدن دل توبه کرده من. و در این انتظار، برای هر پی دنیا دویدنم غمگین می­شوی، و به هر خدایی شدنم متبسم.
خوب می­دانم برای بازگشتم دعا می­کنی و دل بستن به استجابت همین دعای توست -مولای ندبه های باران خورده من- که این دل گناه­آلود را از ورطه ناامیدی می­رهاند... که قنوت­های من، گرچه از دعای آمدنت سرشارند، اما بار سنگین گناه نمی­گذارد به آسمان برسند
.
می­خواهم کوله بارم را، گرچه پر از توبه­های ترک خورده، بردارم. وسوسه­های شیطان را بی اعتنای پاسخی، رها کنم. دست رد به سینه هوس بکوبم و راه بیافتم... می­خواهم دلم را برای حضور تو خلوت کنم و راه بیافتم در امتداد جاده­ای که می­دانم در انتهایش تو به انتظار من نشسته­ای. کسی چه می­داند، شاید این نیمه شعبان جشن تولد من باشد.

یاعلی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :