یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧

می دانستم که می آیی،این همه "نه" گفتن های من که بیراه نبود. منی که دلم به بی نهایت غیب راه داشت که نه، اصلا خود غیب بود دل نه ساله ی فراق چشیده ام.

می دانستم که می آیی. پدر، هم او که فقط من می توانستم رسول الله صدایش نزنم، آمد، نشست و از تو گفت، و از خواستگاری محجوبانه ات، و از من پرسید می خواهمت یا نه؟ چه پرسش عجیبی! بابا خود همه ی غیب بود.می دانست تپش های دل من علی، علی می گوید و باز می پرسید! می دانست همه ی این روزها به انتظارآمدن تو، برای لحظه ای نشستن در سایه ی آفتاب نگاه عاشقت لحظه شماری کرده ام و باز می پرسید : " فاطمه جان! علی به خواستگاری تو آمده است. چه می گویی؟"

چه می گفتم؟! گوشه گوشه ی دل مرا عطر یاد تو سرشارکرده بود و پدرهمه را می دانست.

                                                            * * *

سه شنبه شب پانزدهمین روز پاییزی سال، مهمان مهربانی های استاد حمید سبزواری شده بودم در منزلشان، به مناسبتی و راستش چه مناسبتی می توانست داشته باشد جز عرض ادب و ارادت و احوالپرسی خدمت شاعری دوست داشتنی و البته کنجکاوی هایی که اسمش را گذاشته ایم مصاحبه؟!

شرح آن سه ساعت گل شنیدن در منزل شاعر حماسه های جاویدان انقلاب، به یقین، از حوصله ی این مجال خارج است، اما در سالروز آسمانی ترین پیوند آبی زمین، دلم نیامد نکته ی زیبایی از آن سه ساعت گفتگو، مهمانتان نکنم؛ باشد که سطرهایی که ایشان از خشت های خام خواندند، بر آینه ی جوانی مان بنشیند و ناپختگی هایمان را رهنمون شود:

صحبتمان از بحران مالی آمریکا و شعر سیاسی و شاعر درباری و حضرت"آقا"، رسید به شعر عاشقانه؛ دختر استاد شیطنت کرد که: "پدر، شعرهای زیبایی برای مادرم سروده است"، دلم آب شد برای شنیدن عشق از زبان شاعر حماسه ها، جالب بود که بدانم شاعر"خمینی ای امام"، شاعر"کجایید ای شهیدان خدایی"، شاعر"ای مجاهد شهید مطهر"، شاعر مو سپید کرده در کوچه پس کوچه های واژه های انقلابی ادبیات سرزمین من، عشق زمینی را، در مقام ابراز، چگونه به عرصه ی ادبیات می رساند؛ استاد اما درس دیگری به من آموخت؛ گفت که این شعرهایش خصوصی است و دلیلی هم برای خواندنش نمی بیند! من همه ی اعتماد به نفسم را هزینه کردم برای اصرار بر خواندن، ایشان با قطره ای از حجب و حیایشان، همه ی اصرار مرا بر باد دادند! تا باشد از این بر باد رفتن ها!
و راستش حق با استاد بود؛ پاکی عشق را خلوت عاشقانه ای باید، ما اما همه چیز را خراب کردیم، ما خلوت پاک و صادقانه ی عشق را، به کوچه های شلوغ و دروغ ابتذال رساندیم. حالا نیم نگاهی که به پارک ها و خیابان ها کنی، دلت برای مظلومیت عشق می سوزد. بگذریم...این ابتذال همه گیر، پستی جدا می طلبد.
حمید سبزواری در سالروز ازدواجشان برای همسرش، هدیه نخریده بود که اصلش سالروز آغاز با هم بودنشان را در خاطر نداشت، اما هنوز وقتی همسرش می خواهد به مسافرت برود، از ترس دلتنگی اعتراض می کند. هنوز طنین نام همسرش، صورت او را سرخ می کند. هنوز با افتخار می گوید که پدر و مادرم، فرد دیگری را در نظر داشتند، من اما ایشان را می خواستم و والدینم را به منزل ایشان فرستادم- والدینش، نه خودش!- هنوز بعد از 55 سال، عاشق است، بی آنکه این عشق، لحظه ای رنگ عوض کرده باشد.
دلم برای عشق، در این زمانه ی پر ابتذال، می سوزد.

یاعلی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :