یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

ضلع شمالی خیابان جمهوری - جمهوری اسلامی البته!- حد فاصل خیابان های فردوسی و بابی ساندز مرحوم!، برای من بی اغراق، منفورترین جای تهران است! چه می دانم، شاید هم منفورترین جای ایران!

من از بلندی دیوارهایش، از وسعت منحوس زمینش، از بودنش در قلب جفرافیایی سرزمین دوست داشتنی ام بدم می آید. بد آمدن، به یقین، بار معنایی آن تنفری را که در قلب من نشسته است، ندارد. اما چه می شود کرد؛ گاه واژه ها، مقابل احساس آدم کم می آورند!
گاه که از سر اجبار، سوار بر ماشین، از مقابلش می گذرم، تاریخ یک عمر خیانت و استعمار و استثمار، در ذهنم ورق می خورد. تاریخی که با مرورش یقین می یابم، این حس تنفر، نه مولود تعصبات خام ناسیونالیستی یا بنیاد گرایی و نژادپرستی که برآمده از منطقی عقلانی است. والبت برای استدلال بر پایه ی چنین منطقی، چندان هم نیاز به مرور تاریخ نیست. من اگر از غارت ثروت نفتی کشورم بگویم، اگر از تأسیس و گسترش فرقه های ضاله بنویسم، من اگر قصه ی فراماسونری مورد حمایت انگلیس را تعریف کنم، اگر برایت از آمار کمک های نقدی و تسلیحات شیمیایی و غیر شیمیایی به رژیم سابق عراق بگویم، تو شاید بگویی گذشته ها گذشته، نبش قبر که نباید کرد! - غافل که این تن شیطانی را هزار جان در بدن است!- تو شاید بگویی فرو ریختن دیوارهای بی اعتمادی، آن همه ارزش دارد که سفارت فخیمه ی بریتانیای کبیر!! را در ام القرای جهان اسلام تحمل کنیم که نه! حتی مشعوف حضورشان شویم و پرچین های عزت و غرورمان را که به بهای خون برادران و پدرانمان ساختیم، به احترامش ویرانه سازیم! تو شاید بخواهی بگویی که در هزاره ی مشکوک! سوم، حرف از اعتقاد یقینی، فکاهی غیر جذابی است که چهره ی ما را در اذهان عمومی دنیا متحجر نشان می دهد، تو شاید...
من اما، نمی خواهم نبش قبرکنم! من برایت از خانواده ای می گویم که دو فرزندشان را در بمب گذاری حسینیه ی سیدالشهدای شیراز از دست دادند، من از باغ اشغال شده ی قلهک می نویسم، من قصه ی جاسوسانی را می گویم که به نام سرباز اشتباهاً! وارد آب های جمهوری اسلامی ایران شدند، من برایت از پرواز تعدادی از هموطنانمان، در انفجارهای سه سال پیش اهواز مرثیه می خوانم، من... من اصلاً قول می دهم هیچ نگویم! من می خواهم منتظر بنشینم تا اجرا شدن دو خط آخر اطلاعیه ی وزرات اطلاعات را با چشمانم ببینم:
"... بدیهی است به موازات پیشرفت تحقیقات و مراحل تکمیل اطلاعات، اقدامات حقوقی بین المللی و دیپلماتیک، توسط مراکز صلاحیت دار کشور،علیه آمریکا و انگلیس به عمل خواهد آمد."
ما بخیل که نیستیم هیچ، مشتاقانه می گوییم إنشاءالله. فرض محال که محال نیست، هست؟!

 

پی نوشت:
۱-
من إبایی ندارم که بگویم عمیقاً آرزوی جمهوری اسلامی ای بدون سفارت انگلیس را دارم. آخرروباه پیر در جمهوری هم سخت می تواند قدم بزند، چه رسد به جمهوری اسلامی!
۲-
یک سؤال: شنیدن جمله ی "محکوم می کنیم" در دیالوگ های سخنگوی وزارت امور خارجه - برای هر دولتی، چه فرقی می کند؟! - برایتان به تکراری آزاردهنده مبدل نشده است؟
۳-
آن ضمیرهای"تو" در اصل "او"هستند. من، نمی دانم چرا، اما دلم خواست بنویسم "تو". تو، نکند به خودت بگیری!

 یاعلی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :