یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧

همونطور که روی صندلی نشسته ام، خودم را می کشم طرف پنجره ی اتوبوس. شاید کمی هوای تازه، ریه هایم را نوازش دهد. چه خیال خامی؛ هوای تازه در خیابان های تنگ و همیشه مزدحم و پرترافیک تهران!
خانومی تقریباً چهل ساله، کاملاً چادری و کمی تا قسمتی پرحرف، مقابل من ایستاده است. نگاهش با تأسف به عقب اتوبوس خیره مانده، وبعد :" دختر هم بود دخترای قدیم! این دختری که پشت سر شما نشسته، اونقدر موهاش بیرونه و اونقدر آرایش داره که همه نگاش می کنن، خودش هم می خوادها!..."
خدا رو شکر! مخاطبش من نیستم و دارد با خانم محجبه ای که کنارم نشسته، حرف ... که نه! غیبت می کند و این غیبت کردنش، عجیب مرا و مسافر مجاورم را آزار می دهد. خیلی بیشتر از موهای افشون! و آرایش غلیظ دخترک. چهره ی بغل دستی ام نشان اعتراض دارد، اما او هم مثل من، اعتراضش به کلام نمی رسد.
اتوبوس به ایستگاه که می رسد، خانم پیاده می شود. خدا عاقبت همه مان را ختم به خیرکند؛ فقط بار گناه ما و خودش را سنگین تر کرد.
اتوبوس راه می افتد. پسرکی با ایما و اشاره از دخترک می پرسد کدام ایستگاه پیاده می شود! من باز خودم را به پنجره نزدیک تر می کنم. هوای بیرون گویا سالم تر است!

فقط یک سؤال ساده: گناه موها و آرایش دخترک بیشتر است یا غیبت کردن های خانوم مسافر یا چشم چرانی پسرک؟ یا اصلاً سکوت امثال بنده در مقابل هر سه؟!

یا علی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :