یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧

اول: "مقتدی صدر" در گفتگو با شبکه ی الجزیره: " من در دیداری که سال گذشته با ایشان( مقام معظم رهبری) داشتم، ایشان را نصیحت کردم، ببخشید یادآور شدم که با اهداف سیاسی و نظامی دولت ایران در عراق موافق نیستم و ایران باید به این دخالت ها پایان دهد."

دوم: همین دیروز بود. گاوچران های آمریکایی، تازه آمده بودند عراق؛ سرزمین یادگارهای قدیمی شیعه. تو هنوز ناپختگی هایت را چندان رو نکرده بودی و خیلی خوب نقش یک روحانی انقلابی شیعه را بازی می کردی. هر از گاهی بلوایی بپا می کردی و این شلوغی ها، گرچه نام شیعه را در اذهان عمومی دنیا، در لیست تروریست ها، پررنگ تر می کرد و آمریکایی ها را برای ریختن خون مردم، گستاخ تر؛ اما برای تو نام و شهرت خوبی بهم زد. با آن نسبت فامیلی و نام خانوادگی معروف و محبوب بین شیعیان، و با آن پوششت که تو را کاملاًًًً به ایرانی ها متصف می کرد، هیچ چیز برای شهرت کم نداشتی!

خوب یادم هست؛ از ترس آمریکایی ها رفته بودی حرم امام علی-علیه السلام- و به گمان کودکانه ات سنگر گرفتی! چه آنکه می اندیشیدی این جماعت وحشی را، هنوز آن همه عقل - هر چند شیطانی - در سر هست که خویشتن را در طوفان غیرت شیعی به هلاکت نیفکنند. همان روزها دیدم جایی برای تو نوشته اند که شیعه، بدنش را سنگر حرم مولایش می کند، نه حرم مولا را سنگر جسم خاکی! و این همان ظرافتی بود که تو نفهمیدی. امروز باز هم، غلطیده در ورطه ی همان عدم فهم، شاید می اندیشی که بالغ شده ای و باید حرف های بزرگ بزرگ! بزنی و مقابل آدم های بزرگ بایستی تا این بار در رسانه های آن طرفی هم، معروف که بودی، محبوب شوی! مثل خواهرزاده ی کوچک من، که وقتی روی میز می رود و بر پنجه هایش می ایستد، فکر می کند قد کشیده؛ آن هم اندازه ی پدرش یا حتی بزرگتر! هرچند که او نیز، تفکر کودکانه اش، هنوز آن همه آلوده ی دنیا نشده که گرمی نوازش زحمت کشیده ی پدر را از خاطر ببرد.

خوب می دانم؛ چشم هایت آن سنگ بزرگ را روزی می بیند که سرت را شکافته باشد. آن وقت هر کاری دوست داری بکن، اما آنقدر مرد باش که دیگر دست کمک سوی ایرانی ها دراز نکنی!

سوم: اول برای خودم، و بعد برای سایر دوستان یادآور می شوم، تازه که راه می افتی باید کسی باشد که دستانت را بگیرد، که راهت ببرد، فراز و نشیب ها را نشانت دهد، چاله ها و چاره ها را هم. راه رفتن هم که آموختی باز در کوهنوردی های سخت زندگی ات، باید فدم جای پای او بگذاری. نه اینکه بدون او راه نیفتی،نه! اما مثل کودکی می مانی که در کوچه بزرگ شده باشد؛ بزرگ می شود اما، تربیت نمی شود. همین!

یا علی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :