یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور، ناگهان به روزنامه ی اصلاح طلب "اعتماد" که می رسد، یادش می افتد که باید رک ترین و صریح ترین مصاحبه اش را انجام دهد و همه ی آنچه را که به قول خودش از اصولگرایان در دل دارد، بریزد روی دایره! چنان هم، همان اول می گوید ترسی از رئیس مجلس و نمایندگان و کلیت اصولگرایان ندارد که گویی در دوئلی نابرابر، تنها و بی یاور در برابر جمعی خونخوار، تمام قد ایستاده و حالا به نترسیدنش مفتخر است!

علی اکبر جوانفکر در مصاحبه با روزنامه ی اعتماد از ترس اصولگرایان از افشاگری می گوید؛ آنها را به افشاگری و وای اگر دهانم باز شود و این قبیل ژست های موهوم و همیشگی جریان انحرافی متهم می کند؛ جوانفکر صریحاً اصولگرایان را آدم های سهم خواهی می خواند که چون احمدی نژاد سهم آنها را نداده است، به دشمنی با دولتی ها روی آورده اند؛ آنها را متهم به ضد ولایت بودن می کند؛ می گوید که برای دولت مردمی و ولایتی احمدی نژاد بحران سازی می کنند؛ و ...

حجم تاختن های از سر تعصب جوانفکر به این و آن و حجم رطب و یابس هایی که جوانفکر بهم بافته تا از دل آن پروانه ای پاک و طاهر و مظلوم و حتی معصوم از جریان انحرافی متولد شود، آنقدر زیاد است که اصلاً مانده ام از کجایش بنویسم و چه بنویسم حتی! هیتلر بود یا معاونش، نمی دانم؛ اما راهکارش الگوی این آقایان شده است انگار؛ دروغ باید آنقدر بزرگ باشد که کسی در باورش هم نیاید که دروغ است!

واقعیت اما آن است که جوانفکر از کلیت اصولگرایان نمی گوید؛ مشتی اتهامات موهوم و من درآوردی را که گویی این جماعت همیشه در جیب بغلشان آماده دارند! به جمعی نسبت می دهد که به هیچ روی کلیت اصولگرایان نیستند که هیچ، حتی مخالفانی جدی در دایره ی اصولگرایان دارند و حالا او دلش می خواهد این اتهامات را به همه ی اصولگرایان نسبت دهد؛ خلاصه اش می شود اینکه همه ی مخالفان جریان انحرافی را با همین چوب اتهامات براند و خیالش راحت شود که همه ی مخالفان جریان انحرافی چون سهم خواهی شان در دولت جواب داده نشده است، چون "ما" پشت پرده شان را می دانیم و چون از فسادشان آگاهیم، مخالف "ما" هستند و یادش می رود که اگر چنین ترسی باشد، آنکه بیش از همه باید سرسپرده ی دولت و آن رئیس دفتر کذایی اش باشد، هم اینانند؛ نه آنکه تازه علم مخالفت برافرازند!

جوانفکر البته از فرماندهان عالی رتبه ی نظامی که مخالف جریان انحرافی اند، از علما و مراجع معظم که بارها این جریان منحرف را نواخته اند و از رسانه هایی که روزی همه ی اعتبارشان را برای رأی آوردن احمدی نژاد هزینه کردند و حالا بخاطر مخالفت با جریان انحرافی، تکفیری و اقتدارگرا خوانده می شوند، و از سپاه که ضابط قضایی برخورد با جریان انحرافی ست، حرفی نمی زند. چه آنکه مضر است که مردم بدانند مخالفان جریان انحرافی، غیر از آن متهمینی که جوانفکر نام می برد، کسانی دیگر هم هستند که نه گرد سهم خواهی به دامنشان می نشیند، نه اتهام پرونده ی فساد اقتصادی شان را کسی باور می کند، نه دنبال ثروت و قدرت بودنشان را. جوانفکر از اینها نام نمی برد، تا دستش برای اتهام زنی به مخالفان جریان انحرافی باز باشد و البته که باز هم بوده است!

ژست ولایتمداری اش هم در این مصاحبه، آنقدر پررنگ است که چشم را می زند و راستی! ولایتمداری تان اگر در عمل تان عیان است که دیگر نیاز به این همه خرج از ولایت و فریاد کردن ولایتمداری تان در گوش مخاطب بینوا نیست و بعد هم تازه ژست بگیرید که ما هیچ وقت از رهبری خرج نکرده ایم! دروغی که مرغ پخته را هم به خنده وامی دارد.
آنقدر هم "ما"، "ما" می کند و آنقدر ضمیرهایش متکلم جمع است که به ذهن می آید که این "ما" کیست دقیقاً؟! مایی که با وزیر اطلاعات مخالف بوده، مایی که با دولت است، مایی که... جالب که وجود جریان انحرافی را هم کلاً قبول ندارند. پس این "ما" وسط اختیارات خاص رئیس جمهور چه می کند؟!

جوانفکر لقمه های بزرگی برداشته؛ واژه ها و تهدیدهایی بزرگتر از آنچه که در گلیم مدیرمسئول روزنامه ی دولتی ایران بگنجد؛ شاید لازم است بجای اینکه او، دادستان کل کشور را، ما او را دعوت کنیم که جناب برادر! سکوت کنید که عزتتان محفوظ تر بماند و وسط این سکوتتان، شاید وقت کردید که سری هم به آرشیو وبلاگ شخصی تان بزنید و از میانه ی آرشیو، یادداشت 19 بهمن ۸۷ تان را بیابید که نوشته اید :به "اعتماد" اعتماد نکنید... ایام عزت مستدام!

* * *

پی نوشت: این مطلب را دیروز در تحریریه و پس از خواندن مشروح مصاحبه ی هفت هزار و هفتصد کلمه ای علی اکبر جوانفکر با روزنامه ی اعتماد نوشتم و امروز، 29 آبان در صفحه ی یک روزنامه به چاپ رسیده است.

لینک مطلب در جوان آنلاین (+)

نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

دانه دانه
         برگ ها...
دانه دانه

         اشک ها...
                         زندگی

                             از درخت
                             از دو چشم من
                                    می چکد زمین

پاییز بارونی

** می روی و گریه می آید مرا
     اندکی بنشین که باران بگذرد

نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

اولش فکر می کردم راه حل آن است که گاهی وقت ها،  بعضی احساس ها را ببری یک جایی کنج دلت، تا بماند و خاک بخورد و بعد هم یک روز، با خودت بمیرد و برود...
می دانستم که اگر نرود و قد بکشد و دستش برسد به زندگی ات، می آید و می پیچد به پروپای بودنت؛ دست دنیایت را تنگ می کند؛ غرورت را بر باد می دهد؛ یک جاهایی، ناجور می شکندت و آخرش هم، احساست که رفته، هیچ؛ تازه تو می مانی و غروری که نیست و شاید حتی حس یک معصومیت از دست رفته هم، روی شانه های شکسته ی غرورت سنگینی کند...

نه که دانسته هایم غلط باشدها، نه؛ راه حلم اشتباه بود.
حالا فهمیده ام که آن بعضی احساس ها را نباید ببری شان کنج دلت تا بماند و خاک بخورد که باز بعدها، هر وقت دلشان خواست، با بهانه و بی بهانه، بیایند وسط زندگی ات و میان لحظه هایت قدم بزنند و قد علم کنند و خودی نشان بدهند و ...

(اصلش بعضی چیزها کنجی ماندن و خاک خوردنشان کار را بدتر می کند؛ تازه می شوند زیرخاکی و عتیقه هم که می دانی، قیمتش هر روز که بگذرد، بالاتر می رود و دردسر نگه داری اش هم بیشتر!)

حالا فهمیده ام آن بعضی احساس ها را باید بیاوری شان درست وسط دلت، بعد، قبل آنکه فرصت کنند از دل، راهی به روزمره ی زندگی ات باز کنند و بشوند همه کاره ی بودنت، همین طور که زل زده ای به چشم هایشان، به حس خوب داشتنشان و همین طور که بغض کرده ای و سرشار حسرت شده ای، چاقوی عقل را بگذاری روی گردنشان و قربانی شان کنی... بعد تازه بغضت بشکند و سر تا به پا اشک بشوی و بنشینی به سوگواری شان و بعدتر، خسته و بارانی و خیس و تب دار و عزادار و مستأصل، برایش زمزمه کنی که مرا ببخش حس خوب من! آدم گاهی مجبور می شود؛ دنیاست دیگر...

گاهی زندگی، همین قدر تلخ، همین قدر خشن، حقیقتِ بودن خود را می زند توی صورتت...

 

** اصلاً خدا را چه دیدی؛ شاید همین خدا، دلش برایت سوخت و قوچی برایت فرستاد که بجای آن حس خوبت، قربانی اش کنی...

** **

پی نوشت: این پی نوشت به احترام دو بزرگواری که پاسخ هایی بر این نوشته، نگاشته و مرا بر این لطف شرمنده کرده اند، اضافه گردید:

اول؛ خطراتِ خاطرات

دوم؛ پاسخی به... نگذار عتیقه شود...
      (از ایشان بابت لوگوی منتشره در صدر یادداشت شان هم ممنونم؛ خوشمان آمد)

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :