یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

"به یاد شهید عزیز، سید مرتضی آوینی که یادش غالباً با من است" / حضرت "آقا"

 

"او" نوشت:

(به قلم عاشورایی سید مرتضای آوینی)

برسد به دست شهید رضا مرادی

 

 

رضا جان، ای مهر رخشان خاطرات من! هرگز تو را از یاد نمی برم؛ تو را و آن حفره ی زیبای گلوله را که دری از بهشت بر گونه ی راستت گشوده بود و آن شب را که شب آخر تو بود و من نمی دانستم؛  در کانال های دژ اول ، کنار سنگر بی سیم، زیر آن رگبار آتش، کنار آن کاتیوشای آتش گرفته ی گیج که دیگر دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی داد.

 

می پنداشتم که کره ی زمین به آسمان دیگری کوچ کرده است. آسمان همان آسمان بود و زمین همان زمین؛ اما "من" نه این "من" بودم که اکنون از سرمای شهر و از عمق دره های یخ بسته ی قلب های مرده، به تو پناه آورده ام؛ من نه این من بودم که به تو پناه آورده ام...

آیا دیگر اذان صبح، شب را نخواهد شکافت و طلعت ستاره ی سحری بر افق شهر نخواهد درخشید؟!

 

رضا جان! چه خوبست که خفاش ها دستشان به آسمان نمی رسد، اگر نه تو را و دیگر ستاره های کهکشان راه مکه را می چیدند و چلچراغ های قصرهای بهشتی را می شکستند. چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها وخیابان ها را بکنند و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند؛ وگرنه می کردند.

 

رضاجان! کوچه دیگر تو را به یاد ندارد، اما می داند که چیزی را فراموش کرده است. خیابان حتی بخاطر نمی آورد که چیزی را فراموش کرده باشد و شهر در عمق غفلت، اوهام زمستانی خویش را به نمایش گذاشته است. جنگ را دوره ی غمباری می خوانند که گذشته  و یادگاران جنگ را ثمرات یک نسل تلف شده می پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده، من و تو هستیم رضاجان! و همه ی آن بسیجیان عاشقی که ملازم رکاب آل کساء در سفر معراج بوده اند. من که نه؛ "تو" رضاجان! تو و حاج همت و کریمی و دستواره و علیرضا نوری و حسین خرازی و عاصمی. و همه ی آن یکصد هزار ستاره ی کهکشان راه مکه... در نظر آنان این عشق و دلباختگی کربلایی "خشونت" می نماید و آن جذبه های شهوانی سخیف، "عشق" و می گویند که این "عشق"، باید جایگزین آن "خشونت" شود! آنکه با عقل کج افتاده ی خویش می اندیشد، از کجا بداند که "عشق کربلا" چیست و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم، چگونه محقق می شود؟! باید هم کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد و مقصودشان از آن دوران غمباری که گذشته است، دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان و عاشق ترین عاشقان و عارفت ترین عارغان تجدید می شد و از آن عهد است که شقایق سرخی می گیرد؛ یاس، سپیدی؛ آسمان رفعت می گیرد و زمین، وسعت...

 

رضاجان! آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آن آرمان ها را در تو ببینند؛ و تو را در آن لازمان و لامکان در بالاترین معراج حیات طیبه ی اخروی عندالرب و مرزوق به نعمت های خدایی.

شکست یا پیروزی چه تفاوتی می کند، آنجا که ما عمل به تکلیف کرده ایم؟! آنها چه می دانند رضاجان؟! چه جنگ باشد و چه نباشد، راه من و تو از کربلا می گذرد؛ باب جهاد اصغر بسته شد، باب جهاد اکبر که بسته نیست! بگذار کرم ها در باتلاق های پاییزی خوب پرورده شوند و زمین و آسمان خود را در همان لجن زار بجویند...

 

رضاجان! هرگاه در قرآن در وصف بهشت می خواندم که "لاتسمعُ فیها لاغیهً" و یا "لایَسمَعون فیها لَغواً و لاتأثیماً" در شگفت می آمدم  که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد که بهشت را اینچنین ستوده اند:" جائی که در آن لغو و تأثیم به گوش نمی رسد"؛ حال درمی یابم رضاجان!

 

ای شمس آسمان آبی دل من! کاش مرا نیز در منظومه ی خویش می پذیرفتی و می کشاندی و با خود می بردی...

                                                                     سیدمرتضی آوینی

 

"من" نوشت: انگار کن که این همه درد را و این همه تمنا را من و تو نگاشته ایم برای سید مرتضی و آن هزاران ستاره ی کهکشان راه مکه. ما که واژگانمان از آسمان نمی آید؛ به کجای روح آسمانی سید مرتضی برمی خورد که دردها و تمناهای خفته در بالین دلمان را به واژه های بهشتی خودش بیاویزیم؟! دلم زیارت عاشورا می خواهد کنار مزار سید مرتضی؛ جایی که بغض، شرم شکستن ندارد؛ گوشه ای بهشتی در خاک زمین آلود تهران... دلم سال هاست "سید مرتضی" می خواهد.  بارانی می شود حجم این همه دلتنگی...

نامه اش به رضا مرادی را که می خوانم با خودم می گویم  چه خوب که سید شهیدان اهل قلم هشت سال ریاست جمهوری سید محمد خاتمی را ندید-ندید؟!-

...

یاعلی مدد

نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

قبل نوشت: تعطیلی عید و شلوغی روزهای پر از دید و بازدید و خستگی ذهن آشفته ام، بر "یک وجب دل" گرد و غبار نشاند. آخرش هم نشد که چیزی بنویسم؛ از نوشته های قدیمی، برگی جدا کردم و زدم اینجا. یقیناً برای برخی دوستان تکراریست؛ ببخشایند.

 

 

کوزه ی گلی در دستم، تپش های طوفانی در قلبم، لرزش های بی اراده در قدمم، همان مسیر همیشگی را عاشقی می کردم! تا لب همان جوی همیشگی، برای چشیدن همان ثانیه های همیشگی، که گرچه همیشه تکرار می شدند، اما هیچگاه تکراری نشدند؛ ثانیه های بی دوام من و تو!

چه خیال خامی است این هوای چشیدن دوباره شان.

همیشه من این سوی جوی و تو، آن سوی جوی. آخر برای من آب، آئینه ی دل عاشق بود؛ زلال و سیراب و عطشناک برای سیراب کردن. تو اما برایم فریدون مشیری می خواندی و آن "کوچه"ی معروفش را:
... یادم آید: تو به من گفتی: 
 
" ازین عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن 
آب، آیینه ی عشق گذران است
 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"...

آخر هم دل من این سوی جوی تنها ماند و دل تو، آن سوی جوی با دگران رفت! سفر بخیر... باید از همان همیشه آن سوی جوی بودنت می فهمیدم که آب من و تو در یک جوی نمی رود! کوزه ام را پر می کنم و می روم، بی نگاه به جای خالی ات - این سوی جوی یا آن سوی جوی؟!- حق با فریدون مشیری بود: " آب آیینه ی عشق گذران است" . چه رخوت مبهمی دارند این ثانیه های بی سرانجام تکراری!

 

بعد نوشت: قدیم ترها بی مخاطب بود انگار؛ اما چه جالب که گاه کسی خودش می آید و می نشیند درست مقابل آیینه ی واژه های بی مخاطبت!

 

پی نوشت: دوستان خرده گرفتند که "یک وجب دل" زیاد سیاسی شده است؛ این شد که از بایگانی نوشته ها متنی کاملا عاشقانه را انتخاب کردم.

 

یاعلی مدد

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :