یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧

به قانون سیاسی بازی های رایج، من، منی که در سوم تیر ١٣٨۴، نام محمود احمدی نژاد را در برگه ی سپید رأیم نوشته ام، اینک نباید در اعتراض به او قلم زنم. اما چه خوب که من همیشه از این سیاست بازی ها که اغلب مجبورت می کند، نان را به نرخ روز بخوری، بیزار بوده ام. وحالا به عنوان یک نفر از آن ١٧میلیون نفری که همه با هم تصمیم گرفتیم، سرنوشت سرزمین دوست داشتنی مان را، به تصمیمات جناب دکتر و همکارانش گره بزنیم، تنها سطری از یک درد عجیب! را می نگارم.
نتیجه ی انتخابات سوم تیر دلمان را آرام کرد. اتفاقی که سال ها به حسرت نبودنش، خون دل خورده بودیم، روی داده بود. دلمان در سایه ی دعای فرج های دکتر آرام می گرفت. بعدها بی آنکه بدانیم، ثانیه هایمان را با او زندگی کردیم؛ از کوچه های خاکی روستایی دور افتاده در خراسان جنوبی تا سازمان ملل و دانشگاه کلمبیا و سخنرانی جنجالی در قلب سرزمین شیطان بزرگ!
از حرف هایش خودباوری ملی مان احیا می شد، صلابتش ساقه ی ترک خورده ی غرورمان را مرهم می گذاشت، بودنش، درست مثل زندگی من و تو بود؛ خاکی و خودمانی و سرشار از عزت نفس ایرانی. مصداق تام و تمام مردی از جنس مردم!
گاهی وقت ها هم دلمان می گرفت از برخی تصمیمات و حرف ها و رفتارها، اما واژه های نورانی کلام "آقا"یمان، ما را از تضعیف دولت بر حذر می داشت.
این روزها اما، درست در روزهایی که رقبا تبلیغات انتخاباتی شان را ، حتی از خیلی پیش تر، آغاز کرده اند، رئیس جمهورمان خود، کمر به تضعیف دولت بسته است!!
شاید توقع زیادی قلمداد شود اما من معتقدم دکتر احمدی نژاد، علاوه بر عذرخواهی از ملت ایران، که تهمت دوستی با غاصبان سرزمین فلسطین، توسط معاون رئیس جمهور به آنان روا داشته شده، باید این دوست دیرینه ی خود را نیزعزل می فرمودند، نه اینکه به تلویحی آشکارتر از تصریح! اعتبار و آبروی دولتی را که حالا امید دستان خالی کودک فلسطینی است، برای چنین فردی خرج نمایند. جالب آنکه معاون ایشان تمامی معترضین به سخنانش را، "سست عنصر، وامانده، منفعل و بریده"!! خواندند اما باز هم رئیس جمهور هیچ نگفتند و حتی در سفر به ترکیه هم، ایشان همراه جناب دکتر به ما جماعت سست عنصر و وامانده و... می خندیدند!
یعنی رئیس جمهور نمی بیند آرایی را که ازسبد ایشان پا به دنیای سرگردانی می گذارند؟!

یاعلی مدد

نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧

 برداشت اول:
رفته بودند دیدن علی لاریجانی، در ماههای آخر ریاستش بر سازمان؛ همه طلبه بودند با کوهی از گلایه های برخاسته از آرمان ها و دغدغه های دینی شان. می گفتند و گلایه هایشان در میان انبوه رنگارنگ توجیه ها، رنگ می باخت و به سرانجام نمی رسید. میان آن همه توجیه و گلایه های گاه درست و گاه نادرست، چند دقیقه ای هم این جناب دکتر بود که زبان به گلایه گشود. از دوری جماعت مذهبی از صدا و سیما گفت و اینکه حتی خود شما طلبه ها هم برای بهتر شدن اوضاع، فقط گلایه می کنید و عملاً پای به میدان نمی گذارید!
یحتمل از مدار انصاف دور خواهیم افتاد، اگر کمی هم حق را به مدیران سازمان ندهیم. اما اندکی هم اندیشیدن به چرایی این عدم حضور جماعت مذهبی در عرصه ی جعبه جادویی، به یقین ذهنمان را برای رسیدن به پاسخی درخور بارورتر خواهد ساخت
.
برداشت دوم:
هرچه باورهای دینی و خانوادگی اش را خط خطی می کند و از جلوی چشمانش دور، باز نمی تواند بپذیرد که دخترکش با آن آرایش که به اسم گریم به خورد چهره اش می دهند! چشم در چشم های مرد جوان مقابلش بدوزد و از عمق احساسات عاشقانه اش نسبت به او بگوید. اویی که گرچه تنها یک تصویر است و یک کاراکتر از فیلمی سینمایی، اما در هر حال هست، نفس می کشد و البته احساس هم دارد!
و این البته همه ی دغدغه های یک پدر، برای فرستادن دخترش به عرصه تصویر نیست؛ دلش هزار راه می رود؛ هزار راه نرفته! از دنیای آزاد و کمی تا قسمتی بی خط قرمز فیلم ها و سریال های تلویزیونی زیاد شنیده و البته دیده! دیدن که نه، ولی همیشه دیدن صحنه هایی که بر اعتقادات دینی اش خط می اندازد، ذهن او را به پشت صحنه می کشاند: " وقتی مقابل دوربین این همه راحت اند، پس پشت دوربین چه خبر است؟!!" می ترسد رفتن به این وادی، دخترش را از او، از خانواده و از ارزش های ملی - مذهبی شان، دور کند و این ترس کمی نیست، برای دل یک پدر، که عمری دخترش را با حجب و حیای یک زن شرقی مسلمان بزرگ کرده است. حجب و حیایی که در میان نقش های رنگارنگ و روابط گرم! همکاری نقش می بازد.
برداشت آخر:
متاسفانه باید اذعان کرد، هنوز تکلیف ما با نوع نگاه به سینما و تلویزیون معلوم نشده است. برای عده ای، روشنفکری تقلیدی از غرب، مبنای نگاه به این عرصه قرار گرفته و چنان عجولانه به سمت هدف کذایی شان می دوند که گاه حتی از الگوهای غربی خویش هم پیش می افتند!
برای عده ی اندک دیگری هم، سینما ابزاری است برای بیان ارزشها و آرمان های دینی، اما حرکتشان به سوی نقطه آرمانی، آنچنان کند است که چشم هر بیننده ای را که آرمان گرایانه و امیدوار به وسعت افق 1404 دوخته شده، سخت می آزارد.
عده ای هم ناشیانه در تکاپوی تلفیق این دو نگاه، معجون غریبی ساخته اند و ساده لوحانه می اندیشند که هر دو جناح! را راضی نگاه داشته اند. غافل که این معجون زهرآلود به مذاق هیچ یک از طرفین خوش نمی آید.
و دراین میان دعوت از جماعت مذهبی برای سپردن خویش به این میدان مبهم، به نظر خواسته ی زیادی می آید. بیماری وادی تصویر، چیزی نیست که با حضور چند نفر به بهبودی بیانجامد، ما در این وادی به انقلابی درونی محتاجیم و نیازمند کسانی هستیم همچون سید مرتضای آوینی که هم در بعد تئوری و هم در بعد عملی به اندیشه های اسلامی- انقلابی مان وفادار بمانند.
یا علی مدد

نویسنده: کبری آسوپار - شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧

تعارف که نداریم! دلم این روزها سیلی می خواهد! برای خودم نمی گویم که! برای این دل هرجا سکنی گزیده ام. باید دلم به خودش بیاید!

یک روز تکه ای از دلم، پیش درخشش های نگین انگشتری یک میلیون تومانی دوستی جا ماند. خودم را دلداری دادم که تکه ای بیش نبود؛ زمان که بگذرد، دلم هم برمی گردد.
روز دیگر، تکه ای دیگر از دلم، کنار میز مدیریتم، جا خوش کرد. این بار راستش اصلاً نفهمیدم که تکه ای از دلم گم شده! آنقدر درگیر بدست آوردن این پست جدید بودم که...
روزی دیگر، تکه ای دیگر از دلم، در ازدحام تملقات و تعریف های راست و دروغ دیگران، گم شد و رفت و باز من نفهمیدم.
روزی دیگر به خیال خودم، عاشق شدم! محو زمینی های کسی که فقط خود خدا می داند چند نفر تا به حال و زین پس نیز! مخاطب عاشقانه هایش بوده و خواهند بود. محو شدن همانا وتکه ای دیگر از دل، از دست رفتن، همانا!
و روزی دیگرو روزی دیگر و روزی دیگر...
روزی ایستادم به نماز. هرچه تکبیر می گفتم، نمازم شروع نمی شد! حتی حمد و رکوع و سجود و قنوت و تشهد و... سلام هم دادم، اما نمازم شروع نشده بود! هرچه مفاتیح می خوانم، دیگر باران به چشم هایم سر نمی زند. آخر باران که می دانی، باید از دل ره به چشمانت بگشاید. حالا مدت هاست نمازهایم، خم و راست شدنی زمینی بیش نیستند. آخر مدت هاست که دلم را در زباله دان ها گم کرده ام.

تو را زکنگره ی عرش می زنند صفیر
ندانمت که درین دامگه چه افتادست!

تعارف که نداریم! دلم این روزها سیلی می خواهد! برای خودم نمی گویم که! برای این دل هرجا سکنی گزیده ام! باید دلم به خودش بیاید!

یاعلی مدد

 

کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :