درباره نویسنده
کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم." ...... ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور ... یاعلی مدد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • برای خود ِ خودم
  • رطب و یابس بهم بافتن های یک عدد مشاور رسانه ای
  • اندکی بنشین که باران بگذرد
  • نگذار "عتیقه" شود...
  • خانواده ی هاله سحابی در مورد علت مرگ او چه می گویند؟
  • من در دل‌نها
  • سطر اول جنگ نرم ما
  • 9 دی، فقط سر ریز خشممان بود
  • عرض درد خدمت مسیح (علیه السلام)
  • جشن تولد من!
  • 37 سال دود شده...
  • پروانگی
  • جشن عاطفه ها؛ جای خالی عدالت
  • انکار معجزه!!
  • میراث ماندگار
  • تقویم‌ها، بی اعتبار شده‌اند!
  • امتداد صبح...
  • نمازی بی وضو
  • حجت تمام شد!
  • خبری در مورد آقای X!
  • نامه ای به بهشت
  • آیینه ی عشق گذران
  • زمهریر و تب؟!
  • آرمان های کدام امام؟!
  • کاهدان هک شد !!
  • فرعون ها زیاد شده اند؛ کجایی خالد؟!
  • صداقت
  • اول باید دلم را پیدا کنم...
  • به بهانه ی سالروز آسمانی ترین پیوند
  • نفرت
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • تیر ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
دوستان من
  • کبری آسوپار در گوگل پلاس
  • کبری آسوپار در گوگل ریدر
  • کبری آسوپار در میوه ی ممنوعه
  • آب و آتش
  • آقا مهدی(باکری)
  • اسکالپل
  • بشری
  • تاملات
  • ترنم تو
  • حجره ی دانشجویی یک بسیجی
  • دچار
  • دفترچه یادداشت
  • دوئل
  • ذهن نوشت
  • رادیکال باشی
  • سیب های کال
  • طلبه
  • عکاس مسلمان
  • میوه ی ممنوعه
  • نخود
  • نقطه نوشت
  • نم نمک
  • هابیل
  • هلوع
  • همسه
  • و حرف هایی که در دلم ماند
  • یادداشت های میثم رشیدی مهرآبادی
  • یادداشت های یک مادر
  • ثانیه ها
کدهای اضافی کاربر


یک وجب دل
برای خود ِ خودم
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

آخرین باری که متولد شدم
در من مردی شکست

مردی که خود ساخته بودمش
و هر روز
نقاب همین مرد ساختگی را
به روحم می آویختم
تا من
زنانه نشکنم
زنانه نگریم
زنانه فرو نریزم
تا من
مردانه بایستم

آخرین باری که متولد شدم
در من
زنی گریه می کرد؛
خسته از مرد بودن های اجباری!

-اندوه ِ تنهایی ِ اشک هایش
همه ی "من" را پر کرده است-

اما
حتی اشک هایش
- در اوج لطافت -

مردانه مغرور بودند؛
هر قطره اش
می شد که تکیه گاه هزار مرد باشد!

از آخرین باری که متولد شدم
یادم نیست چند ساله ام
اما
آخرین بار، او شکست
و حالا من
هر روز
تکه تکه های آن نقاب خسته را
به روح خسته ام
سنجاق می کنم
و هر شب
میان ریختن و نریختن
شکستن و نشکستن
میان خود بودن و مرد بودن
سرگردانی ام را گریه می کنم...

--------------

قرار بود برای تولدم بنویسم
-24 آذر-
به درد مجلس ترحیمم می خورد انگار!
بی که بدانم،
چه تلخ شده ام من...

--------------

آنچه پیشتر برای تولدم نوشتم:

احیای زندگی (سال گذشته که تولدم، روز تاسوعا بود)

اول باید دلم را پیدا کنم...

از دل شما ()



رطب و یابس بهم بافتن های یک عدد مشاور رسانه ای
نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور، ناگهان به روزنامه ی اصلاح طلب "اعتماد" که می رسد، یادش می افتد که باید رک ترین و صریح ترین مصاحبه اش را انجام دهد و همه ی آنچه را که به قول خودش از اصولگرایان در دل دارد، بریزد روی دایره! چنان هم، همان اول می گوید ترسی از رئیس مجلس و نمایندگان و کلیت اصولگرایان ندارد که گویی در دوئلی نابرابر، تنها و بی یاور در برابر جمعی خونخوار، تمام قد ایستاده و حالا به نترسیدنش مفتخر است!

علی اکبر جوانفکر در مصاحبه با روزنامه ی اعتماد از ترس اصولگرایان از افشاگری می گوید؛ آنها را به افشاگری و وای اگر دهانم باز شود و این قبیل ژست های موهوم و همیشگی جریان انحرافی متهم می کند؛ جوانفکر صریحاً اصولگرایان را آدم های سهم خواهی می خواند که چون احمدی نژاد سهم آنها را نداده است، به دشمنی با دولتی ها روی آورده اند؛ آنها را متهم به ضد ولایت بودن می کند؛ می گوید که برای دولت مردمی و ولایتی احمدی نژاد بحران سازی می کنند؛ و ...

حجم تاختن های از سر تعصب جوانفکر به این و آن و حجم رطب و یابس هایی که جوانفکر بهم بافته تا از دل آن پروانه ای پاک و طاهر و مظلوم و حتی معصوم از جریان انحرافی متولد شود، آنقدر زیاد است که اصلاً مانده ام از کجایش بنویسم و چه بنویسم حتی! هیتلر بود یا معاونش، نمی دانم؛ اما راهکارش الگوی این آقایان شده است انگار؛ دروغ باید آنقدر بزرگ باشد که کسی در باورش هم نیاید که دروغ است!

واقعیت اما آن است که جوانفکر از کلیت اصولگرایان نمی گوید؛ مشتی اتهامات موهوم و من درآوردی را که گویی این جماعت همیشه در جیب بغلشان آماده دارند! به جمعی نسبت می دهد که به هیچ روی کلیت اصولگرایان نیستند که هیچ، حتی مخالفانی جدی در دایره ی اصولگرایان دارند و حالا او دلش می خواهد این اتهامات را به همه ی اصولگرایان نسبت دهد؛ خلاصه اش می شود اینکه همه ی مخالفان جریان انحرافی را با همین چوب اتهامات براند و خیالش راحت شود که همه ی مخالفان جریان انحرافی چون سهم خواهی شان در دولت جواب داده نشده است، چون "ما" پشت پرده شان را می دانیم و چون از فسادشان آگاهیم، مخالف "ما" هستند و یادش می رود که اگر چنین ترسی باشد، آنکه بیش از همه باید سرسپرده ی دولت و آن رئیس دفتر کذایی اش باشد، هم اینانند؛ نه آنکه تازه علم مخالفت برافرازند!

جوانفکر البته از فرماندهان عالی رتبه ی نظامی که مخالف جریان انحرافی اند، از علما و مراجع معظم که بارها این جریان منحرف را نواخته اند و از رسانه هایی که روزی همه ی اعتبارشان را برای رأی آوردن احمدی نژاد هزینه کردند و حالا بخاطر مخالفت با جریان انحرافی، تکفیری و اقتدارگرا خوانده می شوند، و از سپاه که ضابط قضایی برخورد با جریان انحرافی ست، حرفی نمی زند. چه آنکه مضر است که مردم بدانند مخالفان جریان انحرافی، غیر از آن متهمینی که جوانفکر نام می برد، کسانی دیگر هم هستند که نه گرد سهم خواهی به دامنشان می نشیند، نه اتهام پرونده ی فساد اقتصادی شان را کسی باور می کند، نه دنبال ثروت و قدرت بودنشان را. جوانفکر از اینها نام نمی برد، تا دستش برای اتهام زنی به مخالفان جریان انحرافی باز باشد و البته که باز هم بوده است!

ژست ولایتمداری اش هم در این مصاحبه، آنقدر پررنگ است که چشم را می زند و راستی! ولایتمداری تان اگر در عمل تان عیان است که دیگر نیاز به این همه خرج از ولایت و فریاد کردن ولایتمداری تان در گوش مخاطب بینوا نیست و بعد هم تازه ژست بگیرید که ما هیچ وقت از رهبری خرج نکرده ایم! دروغی که مرغ پخته را هم به خنده وامی دارد.
آنقدر هم "ما"، "ما" می کند و آنقدر ضمیرهایش متکلم جمع است که به ذهن می آید که این "ما" کیست دقیقاً؟! مایی که با وزیر اطلاعات مخالف بوده، مایی که با دولت است، مایی که... جالب که وجود جریان انحرافی را هم کلاً قبول ندارند. پس این "ما" وسط اختیارات خاص رئیس جمهور چه می کند؟!

جوانفکر لقمه های بزرگی برداشته؛ واژه ها و تهدیدهایی بزرگتر از آنچه که در گلیم مدیرمسئول روزنامه ی دولتی ایران بگنجد؛ شاید لازم است بجای اینکه او، دادستان کل کشور را، ما او را دعوت کنیم که جناب برادر! سکوت کنید که عزتتان محفوظ تر بماند و وسط این سکوتتان، شاید وقت کردید که سری هم به آرشیو وبلاگ شخصی تان بزنید و از میانه ی آرشیو، یادداشت 19 بهمن ۸۷ تان را بیابید که نوشته اید :به "اعتماد" اعتماد نکنید... ایام عزت مستدام!

* * *

پی نوشت: این مطلب را دیروز در تحریریه و پس از خواندن مشروح مصاحبه ی هفت هزار و هفتصد کلمه ای علی اکبر جوانفکر با روزنامه ی اعتماد نوشتم و امروز، 29 آبان در صفحه ی یک روزنامه به چاپ رسیده است.

لینک مطلب در جوان آنلاین (+)

از دل شما ()



اندکی بنشین که باران بگذرد
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

دانه دانه
         برگ ها...
دانه دانه

         اشک ها...
                         زندگی

                             از درخت
                             از دو چشم من
                                    می چکد زمین

پاییز بارونی

** می روی و گریه می آید مرا
     اندکی بنشین که باران بگذرد

از دل شما ()



نگذار "عتیقه" شود...
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

اولش فکر می کردم راه حل آن است که گاهی وقت ها،  بعضی احساس ها را ببری یک جایی کنج دلت، تا بماند و خاک بخورد و بعد هم یک روز، با خودت بمیرد و برود...
می دانستم که اگر نرود و قد بکشد و دستش برسد به زندگی ات، می آید و می پیچد به پروپای بودنت؛ دست دنیایت را تنگ می کند؛ غرورت را بر باد می دهد؛ یک جاهایی، ناجور می شکندت و آخرش هم، احساست که رفته، هیچ؛ تازه تو می مانی و غروری که نیست و شاید حتی حس یک معصومیت از دست رفته هم، روی شانه های شکسته ی غرورت سنگینی کند...

نه که دانسته هایم غلط باشدها، نه؛ راه حلم اشتباه بود.
حالا فهمیده ام که آن بعضی احساس ها را نباید ببری شان کنج دلت تا بماند و خاک بخورد که باز بعدها، هر وقت دلشان خواست، با بهانه و بی بهانه، بیایند وسط زندگی ات و میان لحظه هایت قدم بزنند و قد علم کنند و خودی نشان بدهند و ...

(اصلش بعضی چیزها کنجی ماندن و خاک خوردنشان کار را بدتر می کند؛ تازه می شوند زیرخاکی و عتیقه هم که می دانی، قیمتش هر روز که بگذرد، بالاتر می رود و دردسر نگه داری اش هم بیشتر!)

حالا فهمیده ام آن بعضی احساس ها را باید بیاوری شان درست وسط دلت، بعد، قبل آنکه فرصت کنند از دل، راهی به روزمره ی زندگی ات باز کنند و بشوند همه کاره ی بودنت، همین طور که زل زده ای به چشم هایشان، به حس خوب داشتنشان و همین طور که بغض کرده ای و سرشار حسرت شده ای، چاقوی عقل را بگذاری روی گردنشان و قربانی شان کنی... بعد تازه بغضت بشکند و سر تا به پا اشک بشوی و بنشینی به سوگواری شان و بعدتر، خسته و بارانی و خیس و تب دار و عزادار و مستأصل، برایش زمزمه کنی که مرا ببخش حس خوب من! آدم گاهی مجبور می شود؛ دنیاست دیگر...

گاهی زندگی، همین قدر تلخ، همین قدر خشن، حقیقتِ بودن خود را می زند توی صورتت...

 

** اصلاً خدا را چه دیدی؛ شاید همین خدا، دلش برایت سوخت و قوچی برایت فرستاد که بجای آن حس خوبت، قربانی اش کنی...

** **

پی نوشت: این پی نوشت به احترام دو بزرگواری که پاسخ هایی بر این نوشته، نگاشته و مرا بر این لطف شرمنده کرده اند، اضافه گردید:

اول؛ خطراتِ خاطرات

دوم؛ پاسخی به... نگذار عتیقه شود...
      (از ایشان بابت لوگوی منتشره در صدر یادداشت شان هم ممنونم؛ خوشمان آمد)

از دل شما ()



خانواده ی هاله سحابی در مورد علت مرگ او چه می گویند؟
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

پروژه شهیدسازی جریان فتنه از همان آغازین روزهای پس از انتخابات خرداد 88 آغاز شد. پروژه‌ای که کوشید با علم کردن پیراهن خونین خلیفه گاه حتی کشته نشده! از سویی با معرفی حکومت ایران به عنوان حکومتی ظالم،‌ضمن هدف قراردادن آبروی جمهوری اسلامی، توجه و حمایت بیش از پیش غرب را جلب کرده و از سویی دیگر با مظلوم‌نمایی و تقدس بخشیدن به آشوب طلبی‌های خیابانی خود و با سوء استفاده از خوی مذهبی و احساسی مردم ایران و ارادتی که نسبت به شهدا دارند، توده مردم را با خود همراه سازد.
این اتفاق، با همه طنزهای شگفتی که گاه از دل دروغگویی‌های جماعت شهیدساز! بیرون می‌آمد، همچون شرکت موسوی در مراسم ختم یک آدم زنده! همچنان تا امروز دنبال می‌شود و به نظر می‌رسد به دلیل فروکش کردن همان تجمعات کم شمار، این پروژه در فضایی غیر از تجمعات خیابانی دنبال می‌شود. یکی از جدیدترین موارد شهیدسازی، ‌درگذشت هاله سحابی، ‌فرزند عزت‌الله سحابی در مراسم تشییع پدرش است.

شهیدسازی در ایستگاه هاله سحابی
هاله سحابی روز 11 خرداد ماه سال جاری در جریان مراسم تشییع پدرش، عزت‌الله سحابی، دچار ایست قلبی شده، از هوش می‌رود و پس از انتقال به بیمارستان فوت می‌کند.
هنوز ساعتی از مخابره خبر نگذشته بود که فعالان مجازی جریان فتنه، دست به کار شده و از درگیری در مراسم تشییع سحابی و فوت دخترش هاله به دلیل ضرب و شتم وی توسط مأموران امنیتی خبر می‌دهند. این دروغ به زودی همه فضای اینترنت را پر می‌کند و حتی در همان ساعات اولیه، صفحه‌ای نیز در ویکی پدیا با نقل همین دروغ، به نام هاله سحابی ساخته می‌شود!
جریان فتنه با سوء استفاده از خلأ خبری موجود در میان حامیان نظام در مورد فوت هاله سحابی، ‌بی‌هیچ سندی،‌ تنها به تکرار ادعای خود در فضاهای مختلف می‌پردازد. با این همه، ادعای مرگ هاله سحابی به دلیل ضربه پنجه بوکس یک مأمور امنیتی، در همان ساعات آغازین، از دور هوچیگری سبزها خارج می‌شود. دلیل آن هم چیزی نبود جز مصاحبه «یحیی شامخی» فرزند هاله سحابی با سایت نهضت آزادی که طی آن نه تنها افسانه پنجه بوکس، که اصل ضرب و شتم مادرش و وجود درگیری در مراسم تشییع پدر بزرگش را تکذیب کرد.
با این وجود، ‌شاهدان دروغین، بی‌ارائه سندی که ثابت کننده ادعایشان باشد، همچنان بر طبل شهادت! هاله سحابی به دلیل درگیری و ضرب و شتم کوبیدند. ادعایی که گرچه جز کلام مدعیانش سند دیگری نداشت اما سر و صدای این بر طبل کوفتن، ‌خوی غوغازیست‌شان را ارضا می‌کرد.

تناقضات ادعای ضرب و شتم هاله
گرچه او که ادعا می‌کند، ‌باید بر ادعایش سند اقامه کند، ‌اما ادعای ضرب و شتم نه تنها هیچ سندی برای اثبات خود ندارد، بلکه دچار تناقضاتی نیز هست. در مراسم تشییع عزت‌الله سحابی،‌مطابق معمول، دوربین‌هایی فعال بوده و سایت‌های جریان فتنه نیز اقدام به انتشار فیلم‌هایی از این مراسم نموده‌اند. با این همه، هیچ فیلمی از این درگیری ادعایی منجر به فوت وجود ندارد. با اینکه هاله صاحب عزا و طبیعتاً در مرکز توجه دوربین‌ها بوده است.
 از سویی دیگر تماشاگر بودن همه آن جمعیت هزار نفری ادعایی حاضر در مراسم که بعضاً از نزدیک ترین خویشاوندان هاله سحابی بوده‌اند،‌ در برابر ضرب و شتم وی امر غریبی است. به خصوص آنکه بدنه جریان فتنه، ‌در هر تجمعی که برتری عددی داشته، سکوت نکرده و به ضرب و شتم نیروهای امنیتی و انتظامی پرداخته است.
تعداد روایات این ماجرا هم بسیار است؛ از پنجه بوکس کذایی تا ضربه به پهلو و لگد زدن و انداختن در ماشین و گذاشتن سحابی لای در ون در این روایات لابد صادقانه! و غیرسیاسی!! به چشم می‌خورد. این قضیه به آنجا می‌رسد که احمد منتظری در دروغی آشکار می‌گوید: نیروهای امنیتی به همه مردم حمله کردند!

انتشار مدارک پرونده فوت در جوان آنلاین
به رغم تناقضات ذکر شده، جریان فتنه همچنان بر ادعای بی‌دلیل خود پا می‌فشارد و به آن شاخ و برگ می‌دهد. همین پافشاری بر ادعایی که خود نیز از دروغ بودن آن مطلع هستند و هدف قراردادن آبروی نظام به وسیله ی آن، ‌پایگاه اینترنتی جوان آنلاین را بر آن داشت که به منظور شفاف سازی، بخشی از پرونده مربوط به درگذشت مرحومه هاله سحابی را برای نخستین بار منتشر کند ( + )
در این اسناد شامل گزارش معاینه جسد، فرم پزشکی قانونی، گواهی فوت، برگ اظهارات اولیای دم و نیز اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی، هرگونه ادعایی مبنی بر ضرب و جرح هاله سحابی رد می‌شود. در ادامه خلاصه‌ای از متن مدارک مذکور آورده می‌شود.

همسر هاله: حالت عصبی؛ زمینه‌ساز سکته
برگه اظهارات تقی شامخی،‌همسر هاله سحابی یکی از مدارکی‌ است که در این رابطه منتشر شده است. شامخی می‌گوید: «در مراسم تشییع دیدم کمک می‌خواهند برای کسی که از حال رفته است. نگاه کردم دیدم خانم من هستند و آقای دکتر افتخار و دکتر پیمان بالای سر ایشان حضور دارند.»
طبق این اظهارات، هاله سحابی 5 دقیقه بعد به اورژانس می‌رسد. شامخی می‌گوید: «هر اقدامی انجام دادند و گفتند ایست قلبی گسترده پیش آمده و کاری نمی‌شود کرد.»
تقی شامخی آنچه را که درگیری در مراسم تشییع عزت‌الله سحابی عنوان می‌شود، ‌براساس شنیده‌هایش اینگونه شرح می‌دهد: «صبح خانمم با یک دسته گل و عکس مرحوم پدرش می‌آمد و حین پیچیدن مأموران دسته گل را می‌گیرند و عکس مرحوم سحابی را پاره می‌کنند و عکس یک خانم دیگر را پاره می‌کنند و دسته گل را بر می‌دارند و با آن شخص مشاجره لفظی می‌کنند و دقیقاً نمی‌دانیم مشاجره بوده یا مأمور وی را هل داده است و حدود 10 تا 20 قدم پایین‌تر، وی با وضعیت عصبی می‌افتد.»
وی در ادامه می‌افزاید: «اطلاع و برداشتم این است که این حالت عصبی زمینه‌ساز سکته شده است و دکتر افتخاری هم بررسی کردند [که] ضرب و شتم ندارد.»
تقی شامخی همچنین در مورد البسه اشخاصی که با همسرش مشاجره لفظی کرده‌اند، اظهار بی‌اطلاعی و تقاضای اخذ اظهارات شهود را می‌کند. در پایان هم در مورد شکایت از کسی در خصوص فوت همسرش می‌گوید: «اگر ما استرس را حتی ثابت کنیم،‌ نمی‌دانم به خاطر موضوع درگیری بوده یا استرس به خاطر فوت پدر؛ بنابراین شکایتی ندارم.»

اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی
از دیگر اسناد منتشر شده در جوان آنلاین، ‌اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی است که ادعای فتنه‌گران در ضرب و شتم هاله سحابی را کاملاً رد می‌کند. دکتر حسن افتخار،‌عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران طبق برگه اظهارات گواه می‌گوید: اینجانب به عنوان پزشک معتمد خانوادگی در مشاهدات ظاهری و اولیه هیچگونه علائم ضرب و جرح، خفگی یا کبودی مشاهده ننموده‌ام و ...»
این در حالی است که رسانه‌های جریان فتنه هیچگاه به سراغ اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی نمی‌روند و به جای آن، فایل صوتی اظهارات فردی با هویت مجهول در اینترنت پخش می‌شود که خود را پزشک معالج هاله سحابی در بیمارستان معرفی کرده و خبر از مرگ هاله سحابی به دلیل خونریزی ناشی از ضرب و شتم می‌دهد. این فایل صوتی را می‌توان تلاشی ناشیانه در جهت ساخت سند برای ادعای ضرب و شتم منجر به فوت هاله سحابی ارزیابی نمود.
بی‌توجهی رسانه‌های سبز به دکتر حسن افتخار،‌ پزشک معتمد خانواده سحابی در حالی است که گواهی فوت نیز توسط او صادر شده و اگرمجروحیتی ناشی از ضرب و شتم وجود داشت، این فرد خیلی بهتر از دیگران می‌توانست در جریان آن باشد. در عین حال پزشکان بیمارستان نیز دلیل مرگ هاله سحابی را ایست قلبی دانسته‌اند.

مادر و فرزندان هاله چه می‌گویند؟
گواهی مادر هاله سحابی، سند دیگری است که در این رابطه منتشر شده و در جریان آن، زرین دخت عطایی، همسر عزت‌الله سحابی می‌گوید که در مورد فوت دخترش شکایتی نداشته و نیز نمی‌خواهد جسد به منظور کالبد شکافی به پزشکی قانونی برود.
یحیی شامخی، ‌فرزند هاله سحابی نیز یکی دیگر از اولیای دم است که ضمن گواهی بر اینکه مرگ مادرش به دلیل فشار عصبی بوده است، می‌گوید: «از کسی شاکی نیستم، حاضر نیستم جسد به پزشکی قانونی برود و تقاضا می‌کنم کالبد شکافی انجام نشود.»
آسیه و آمنه شامخی نیز عین همین اظهارات را بیان داشته و هر دو گواهی دادند که مرگ مادرشان به خاطر فشار عصبی بوده است.

کالبد شکافی، نظام را بیمه می‌کرد
به نظر می‌رسد کالبد شکافی جسد می‌توانست به باز شدن ابهامات کمک کرده و نوعی اعاده حیثیت برای نظام باشد که متأسفانه اولیای دم اصرار بر عدم انجام آن داشتند و به همین دلیل صورت نگرفت. در گزارش معاینه جسد ضمن تأکید بر عدم وجود آثار ضرب و جرح و صدمات آمده است: «با توجه به درخواست اولیای دم مبنی بر عدم کالبد شکافی، تعیین علت فوت مقدور نمی‌باشد." دادستان تهران نیز در این زمینه می‌گوید: «ما معتقد بودیم که کالبد شکافی از هاله سحابی، نظام را بیمه می‌کرد. دشمنان بدانند که اینگونه نیست که بتوانند جرم‌های ناکرده را همواره به گردن ما بیندازند.»
خانواده سحابی همچنین هاله را نیمه شب به خاک سپردند، بی‌آنکه دلیل آن اعلام شود و این امر نیز موضوع مظلوم‌نمایی دیگری برای فتنه‌گران قرار گرفت. در حالی که دادستان تهران تصریح می‌کند: «دادستانی تهران در موضوع زمان و مکان دفن هیچگونه دخالتی نداشته است.»

و کلام آخر آنکه گرچه سعید حجاریان چند ماه قبل از انتخابات صراحتاً گفت که تنها خون به داد اصلاح طلبان می‌رسد و اضافه کرد که «اصلاحات جز با دادن خون به قدرت نمی‌رسد و ای کاش به اندازه طالبان، خاطرخواه برای انتحار داشتیم»، اما آنچه در جریان فتنه پس از انتخابات خرداد 88 روی داد و هنوز ادامه دارد، نمایانگر آن است که اصلاحات بیش ازخون، ‌نیاز به پیراهن خونی خلیفه دارد.

* تصاویر اظهارات همسر، مادر و فرزندان  هاله سحابی و نیز پزشک معتمد خانواده ی سحابی (+)
** مطلب را برای روزنامه جوان نوشتم که روز یکشنبه 19 تیرماه 90 در روزنامه به چاپ رسید.
-----
××× لینک همین مطلب در رجانیوز (+)

از دل شما ()



من در دل‌نها
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

دوست داشتم در “دل‌نها” بنویسم و حالا به لطف حضرتشان، بعد از آن اعتراف کامنتی ام به چنین دوست داشتنی، قدر یک پست، در حافظه‌ی “دل‌نها” خاطره شدم.
باشد که واژه‌هایم خاطره‌ ای شیرین، برای مدیر وبلاگ و مخاطبانش، رقم زنند. (من در دل‌نها)

از دل شما ()



سطر اول جنگ نرم ما
نویسنده: کبری آسوپار - شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩

روزی به عنوان خبرنگار در نشستی خبری حضور داشتم که یکی از موضوعات طرح شده در خلال آن، گرامیداشت یاد و نام دو شهید از شهدای دفاع مقدس هشت ساله‌مان بود. این گرامیداشت‌ها هر چند که در نقد چگونگی انجامش، بتوان هزار کلمه سیاه کرد، باز اتفاق خوبی است؛ اتفاق خوبی که باید به فال نیکش گرفت. من اما نمی‌توانستم خیلی به فال نیک بگیرمش که اصلش با این قصد به چنین نشستی رفته بودم که بپرسم راستی جناب مسئول! چه خبر از شهدای فتنه 88؟! شهدا را هم که بگویم عاقبتشان به خیر شد، چه خبر از جانبازان بسیج و سپاه و نیروی انتظامی؟!

برای منی که به قصد پرسیدن چنین سؤالی راهی این نشست شده بودم، گفتن از بزرگداشت یاد و نام دو شهید، بعد از 30-25 سال، یعنی که اصلاً سؤالت را نپرس! سؤالم را هم نپرسیدم؛ فقط همین‌ها را، همین دلیل نپرسیدنم را و همین احساسم را می‌گویم که وقتی نشسته‌ایم دور هم که بعد از 25 سال یاد و نام شهیدان جنگ تحمیلی‌مان را گرامی بداریم، یعنی که همچو منی چقدر زود! یاد شهدای فتنه 88 افتاده‌ام و انگار باید 25 سالی بگذرد، چیزی حدود سال 1415 مثلاً که خبرنگاران نسل‌های بعد بیایند و سراغ از شهدای سال 88 تهران را بگیرند. از کنایه و این مزاح تلخ بگذریم؛ حالا که فکر می‌کنم، این ماه‌های گذشته از فتنه، همه را پی تکذیب لیست کذایی 72 نفره اهالی سرزمین فتنه بودیم که نه از سر اشتباه یا توهم که فقط و فقط از سر دروغگویی سر و سامانش داده بودند و غفلت کردیم که ما خودمان، لیستی داریم که فداکارانه جان بر کف دست نهادند که مبادا انقلاب از دست برود. همه‌اش نشستیم به تکذیب آنان و آنقدر که «ناحق» آنها را به تکذیب بر زبان راندیم و بر قلم، «حق» خودمان را نگفتیم و ننوشتیم. آن توصیه ائمه‌مان هم که باطل با نگفتن نابود می‌شود، از خاطرمان رفته بود لابد!

حالا که فکر می کنم، نه فقط آن مسئول، نه فقط من، نه فقط تو، که اصلش همه مایی که با تابلوی اصولگرایی، دستی بر تریبون یا رسانه‌ای داریم، نشستیم به غفلت؛ زیاده سرمان گرم بازار سیاست شد و راستش بی‌تعارف، جنگ نرم را فقط از دریچه غبارآلود و بدبین پرور! سیاست دیدیم. اما جنگ نرم اگر اتفاقی است که در عرصه فکر و روح روی می‌دهد - که هست - تبیین آرمان و اندیشه آن بسیجی که از همه تهمت‌ها و فحاشی‌های اهالی فتنه می‌گذرد و حتی به مقابله جنگ سختشان در خیابان‌های شهر می‌رود که مباد امر ولی امرش روی زمین بماند، سطر اول جنگ نرم ماست.

اعتقاد به جنگ نرم که قافیه همه سخنرانی‌ها و همه قلم زدن‌هایمان شده است، اگر قرار است در مرحله عمل، زمینه ساز یک اتفاق تأثیرگذار شود، باید سراغ فیلم ساختن و مقاله نوشتن و مستندسازی از اندیشه‌های جوان جانبازی باشیم که چشمش را 30 خرداد، لیدرهای اهالی فتنه، به سنگی نابینا می‌کنند و او پس از طی دوره درمان، باز هم در میدان مبارزه سخت با فتنه، در روزهای قدس، 13 آبان و عاشورا حضور می‌یابد. بسط و نشر تفکر این بسیجی 20 ساله، از تکذیب هزار باره‌ی آن لیست کذایی 72 نفره، از مستند پخش کردن برای اینکه بگوییم ندا را ما نکشتیم، از خبررسانی درباره کوچک‌ترین حرکات سران نرم نرمک به تاریخ پیوسته ی فتنه، بیشتر به جنگ نرم کمک می‌کند. مباد آنقدر نگوییم که فردا فرزندانمان ندانند در خیابان‌های تهران 88 چه خبر بود و امثال امیرحسام ذوالعلی ها چرا میانه‌ی میدان بودند که روی سنگ قبرشان محل شهادت، تهران نوشته شده است!

دفاع مقدس که تمام شد، سرمان گرم توسعه اقتصادی شد و آرمان‌های دهه شصتی‌مان، در دهه شصت ماندند؛ بعد هم رفتیم سراغ جدل بی‌نتیجه تقدم توسعه سیاسی بر اقتصادی و بعدتر درگیر و دار دعواهای سیاسی یاد تبیین آرمان‌های شهدا و گرامیداشت شهدا و یاد و نام‌هایی افتادیم که قرار بود نگذاریم در پیچ و خم زندگی روزمره گم شوند. حالا باز هم نسل دیگری از مردان مرد در برابر دشمنان قد علم کردند و راستی! الان زمان گفتن از این مردترین هاست که مباد فردا شرمنده شویم که ننوشته‌ و نگفته‌ایم که بر بسیجیان خامنه‌ای چه گذشت!

پی نوشت: نوشتمش برای روزنامه و در روزنامه نمی شد نوشت که آن مسئول که بعد از حرف های من، همه را قبول کرد و زبان به عذرخواهی گشود، چه کسی بود. اینجا هم نمی شود انگار!

*لینک مطلب در پایگاه خبری جوان

یا علی مدد

از دل شما ()



9 دی، فقط سر ریز خشممان بود
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

ما، مردم صبر بودیم. شاید هم فکر می‌کردیم آدم‌های متوهم، از به خواب زدگی‌ ‌شان بیدار می‌شوند یک امروز!

صبر کردیم؛ وقتی اموال عمومی‌مان آتش کشیده شد، صبر کردیم؛ وقتی امنیت‌مان را لای‌به لای فحاشی‌های شعار شده‌شان و لابه‌لای سطل زباله آتش زدن‌ها و چادر از سر دخترانمان کشیدن‌ها، زیرسؤال بردند، ما صبور ماندیم. وقتی آدم کشتند، وقتی مسجد آتش زدند، وقتی به مقدساتمان توهین کردند، ما صبور ماندیم. فکر می‌کردیم باید روز قدسمان را ببینند، باید روز دانشجویان را ببینند، فکر می‌کردیم باید نماز جمعه میلیونی‌مان پشت سر رهبر را ببینند، اما ندیدند دیگر! رأی 25 میلیونی‌مان را ندیدند، باقی که کمتر بود و کوچک‌تر که جای خود دارد!

ما، مردم صبر بودیم تا قصه رسید به عاشورا. یک جاهایی سر یک چیزهایی، با برخی‌ها نمی‌شود معامله کرد. قصه عاشورا هم برای مردمی که آرمان و میزانشان عاشورا است و هر حرکت‌شان را با عاشورا می‌سنجند، چنین چیزی بود. به خصوص که قصه فقط در هتک عاشورا و عزادارانش نبود؛ شمشیر را برای زدن بر فرق ولایت، این بار از رو بسته بودند.

عاشورا ندیده بودیم به کف و سوت و هلهله. عاشورا ندیده بودیم به پرچم عزا و هیئت آتش زدن و حمله به نمازگزاران و قرآن سوزاندن و ... عاشورا ندیده بودم به ترور و فحاشی و توهین؛ مردمان خداجوی میرحسین موسوی، عاشورادیده‌مان کردند! در شهری که حتی زمان طاغوت، کاباره‌هایش به احترام عاشورا تعطیل بود، هر چه خواستند کردند و هر چه خواستند گفتند و نهایت، وقتی حرمت‌شکنی‌هایشان از تلویزیون پخش شد، موسوی بیانیه داد که حکومت به مردم خداجوی عزادار حمله کرده است!!

ما، مردم صبر بودیم؛ اما ما، مردم حماسه هم بودیم،‌قصه حماسه‌های جاودان، قصه ما بود و انگار این جماعت متوهم کاذب، یادشان رفته بود این حماسه آفرینی‌هایمان را...

خشم انقلابی یک ملتی که در اقتدا به رهبرش صبر را آموخته بود، خروشید و عصر یک زمستان در محرم، چند میلیون آدم، در اعتراض به عاشورایی که مریم رجوی آن را بهار سیاسی تهران نامید و میرحسین موسوی آشوبگران رجوی را، مردمان خداجو، خیابان‌های مرکزی تهران را از قدم‌هایشان، از شعارهایشان و از بودنشان پر کردند. در تهران قیامت شده بود انگار که نه؛ قیام شده بود. عاشورا گذشته بود و حالا دیگر، حر هم اگر می‌‌شدند، توبه‌شان قبول نبود.

جالب اینکه نگاهی به جمعیت حاضر در حماسه عظیم 9 دی که عظیم‌ترین راهپیمایی ایران را رقم زده بودند و نگاهی به نتیجه انتخابات در شهر تهران، نشان می‌داد که خیلی از این راهپیمایان، مردمی هستند که با باور فریب‌های سبز جزء آن 13 میلیون بوده‌اند و حالا که نقاب از چهره مدعیان افتاده، آمده‌اند رأیشان را پس بگیرند!

ما، مردم صبر بودیم اما خشم انقلابی‌مان هم، گاهی سرریز می‌شود دیگر! این 9 دی به یادماندنی که انعکاس فریادهایش به کاخ سفید هم رسید، تازه سرریز این خشم بود. اهالی سرزمین دروغ و توهم، خوب می دانند که اگر این خشم انقلابی، همه‌اش به کار افتد، کار به کجا که نمی‌رسد! این بیانیه ها و مصاحبه ها و دیدارهای گاه و بیگاه و شرط و شروط گذاشتن های فکاهی، دست و پازدن های در مرداب افتاده را می ماند؛ از یادشان برده توهم، که دست و پا زدن در مرداب، بیشتر فرو می برد و فرو می برد و فرو می برد...

ما هنوز مردم صبریم که صبر بر مدعیانی که رویای دستگیری و قهرمان‌سازی، قند در دلشان آب می کند، محاکمه خوبی است و راستش، اگر هنوز در صبریم، از این است که اینان را لایق خشم انقلابی‌مان نمی‌دانیم؛ همان سرریز خشم‌مان برای خانه نشین کردن اصحاب فتنه کفایت می‌کرد...

از دل شما ()



عرض درد خدمت مسیح (علیه السلام)
نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩

روزی حافظان قرآن را می کشتند
تو دلت را به سوختن کاغذهایش خوش نکن
نور را که نمی شود سوزاند
گرچه از همان سوختن کاغذها هم
دل من گر گرفته است

قبل نوشت: دو سال و نیم پیش در پاسخ به موجی وبلاگی برای حضرت مسیح (علیه السلام)، عرض دردی نوشتم؛ این روزها که باز عده ای به نام حضرتش، آتش فتنه می افروزند، با الهام از عمل جناب آهستان، نامه ی آن روزهایم به پیامبر صلح و مهربانی را اینجا هم می نویسم؛ و باز توضیح می دهم که این نوشتار، گلایه نیست که عمیقاً معتقدم گلایه از حضرت ایشان، نمک بر زخم ریختن است و بس ناروا. 

با درود به پیامبر خدا، عیسی بن مریم

دل ما هم این روزها،البت نه به اندازه ی دل شما، ولی پر از دردهایی است باستانی، که لحظه های گرم تابستانی مان را سخت نمناک و غمناک کرده است. روایت درد می نویسم نزد تو که به یقین، وسعت دردت از این وقاحت آشکار، بیش از اندوه من است. اما چون دلت به بی نهایت غیب، اتصالی روحانی دارد، آن گوشه هایش حتماً جایی برای دردهای من هست. گفتن درد به یک دردآشنا، همیشه دل را سبک می کند.

زمینمان این روزها آنقدر سیاه شده است که چشم های خو گرفته به ظلمت مرا هم می زند. ایستاده اند روی زمینی که بهانه ی آفرینشش " او" و اهلبیتش بوده اند، نشسته اند بر خوان رحمتی که از نفس های فرزند غایب "او" خیر و برکت یافته و باز با سنگ تهمت و دروغ و ناسزا، به خیال شیطانی خویش، صورتش را زخم می زنند. مدعیان دروغین تو وبرادرت موسی، این بار تصویر خیالی خویش از دین خدا را به صلیب می کشند و تو خوب می دانی که این بار نیز در غفلتند و اصل دین نزد خداست. سنگ بر آب می زنند تا ماه را بشکنند و نمی دانند که آن عکس ماه است و ماه در آسمان است. مسیحی شان نمی نامم که اگر پیروان صادق تو بودند، همچون بحیرا، نشانه هایی را که تو گفته بودی، به خاطر می آوردند. مسیحی شان نمی نامم که ننگ نام تواند و از نام تو برای خودشان، مسیح دیگری ساختند؛ و انجیل دیگری و دین دیگری؛ که ظلم های مکتوبشان را، فسادهای نگفتنی اخلاقی شان را، شراب خوری ها و برهنگی هایشان را و جرم ها و جنایاتشان را مانع نباشد. تو اهل فلسطینی و مسیح آنها اهل اروپا، اروپای هزاره ی سوم. آخر مسیح آنها هر روز بروز می شود! برای همین است که هر چه می گردم، کمتر نسبتی میان تو و این جماعت می یابم. اما میان ما و تو نسبت عجیبی است؛ نه فقط برای اینکه تو پیامبری بوده ای که قبل از پیامبر ما آمده ای و مژده ی آمدنش را داده ای، بل برای نسبتی که ناخودآگاه، مرا از کاج های آذین بندی شده ی شب میلادت، به طاق نصرت های شب میلاد موعود غایبمان می رساند. روزی او می آید و تو هم... ما برای آمدنش ندبه های نخوانده داریم و عهد های وفا نشده...آخر دل های ما پر از مردگی شده است، آنقدر که غرق دنیا شده ایم. کاش تو با دم مسیحایی ات، به دل هایمان دوباره طعم زنده بودن بچشانی، شاید دعاهایمان، دعاهای فرجمان، به مرز اجابت برسند. و او بیاید و تو بیایی و این مسیح دروغین را در هم شکنید. والسلام.

بعد نوشت: حرفم را پس می گیرم؛ همیشه هم عرض درد، دل را سبک نمی کند. به قول رضا امیرخانی در "من او": " غم تکانی مثل خانه تکانی است... خانه فقط تمیز میشه، همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت."

یاعلی مدد

 

 

از دل شما ()



جشن تولد من!
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩

شهر که چراغانی می­شود، طاق نصرت­ها که سقف آسمان را برایم کوتاه­تر می­کند، سینی شربت که ناگهان جلویم سبز می­شود، تازه یادم می­افتد که تو نیستی... تازه یادم می­افتد که پشت تبسم چشم­هایم، باران غریبی آماده فرو ریختن کمین کرده و این نگاه پر از نگرانی­های آسمانی، سال­هاست به این جاده که گویا نهایتی ندارد، خیره مانده است. دوباره دلم پر از گلایه­های بغض آلود می­شود.
 وقتی می­دانم تو می­آیی و میان این کوچه­ها که به نام تو آذین­بندی شده­اند، قدم می­زنی و باز چشم­های کم نور از گناه مرا، فخر دیدن تو نصیب نمی­گردد، آن باران غریب، بیشتر غریبی می­کند...
دیشب دوباره دل را هوای این شکوه­های قدیمی به سر زده بود که یاد بی«ندبه»گی جمعه­های دنیا زده­ام افتادم و یاد بی«عهد»ی این صبح­های زمینی خواب­آلود. حرف یک روز و دو روز نیست؛ حرف عمری است که بی تو گذشت و تو هنوز نیامده­ای! ­
و تمام این عمر چه بی صفا و چه بی خورشید گذشته است، در سایه و سردی غفلت... چه جمعه­ها که بی انتظار آمدنت گذشت و دلمان آنقدر شلوغ دنیا بود که اصلا هوای تو را نکرد و عصر که شد، گلایه کردیم از دلگیری غروب­های جمعه، و به خود نیاوردیم که تو نیامده­ای که دلگیر است و گرنه با تو که دلگیری معنایی ندارد.
چه بد دردی است، این خود فراموشی­های مسری معاصر برای ما که در مسیر روزمرگی­ها، به عادت­هایمان سخت دل سپرده­ایم
.
این سیاه مشق­های دلتنگی پیش می­رود و با عطر نام تو سبز می­شود و من، در این طراوت همیشه بهاری یاد تو، نمی­خواهم پی این گلایه­ها را بگیرم. و اصلا چه جای گلایه؟! همه چیز به همین دل زمینی من برمی­گردد که سرگرم ایستگاه­های رنگارنگ جغرافیای پر از سرگرمی زمین، در راه مانده و رسیدن را از خاطر برده است. همه چیز به همین حضور زمینی من برمی­گردد که هر نیمه شعبان کوچه­ها را آذین­بندی جشن آغاز حضور تو می­کنم و هیچ گرد و غباری از دل دنیایی خویش نمی­زدایم. برای همین است که تو منتظرتر از منی! منتظر رسیدن دل توبه کرده من. و در این انتظار، برای هر پی دنیا دویدنم غمگین می­شوی، و به هر خدایی شدنم متبسم.
خوب می­دانم برای بازگشتم دعا می­کنی و دل بستن به استجابت همین دعای توست -مولای ندبه های باران خورده من- که این دل گناه­آلود را از ورطه ناامیدی می­رهاند... که قنوت­های من، گرچه از دعای آمدنت سرشارند، اما بار سنگین گناه نمی­گذارد به آسمان برسند
.
می­خواهم کوله بارم را، گرچه پر از توبه­های ترک خورده، بردارم. وسوسه­های شیطان را بی اعتنای پاسخی، رها کنم. دست رد به سینه هوس بکوبم و راه بیافتم... می­خواهم دلم را برای حضور تو خلوت کنم و راه بیافتم در امتداد جاده­ای که می­دانم در انتهایش تو به انتظار من نشسته­ای. کسی چه می­داند، شاید این نیمه شعبان جشن تولد من باشد.

یاعلی مدد

از دل شما ()



مطالب قدیمی تر »