درباره نویسنده
کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم." ...................... ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور ... یاعلی مدد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • آقای جوان فکر! عفو ملک زاده مولوی بود یا ارشادی؟!
  • لجبازی های چالش برانگیز یک رئیس جمهور
  • هزار و یک شب خیال
  • قرار ِ بی قراری ام
  • برای خود ِ خودم
  • رطب و یابس بهم بافتن های یک عدد مشاور رسانه ای
  • اندکی بنشین که باران بگذرد
  • نگذار "عتیقه" شود...
  • خانواده ی هاله سحابی در مورد علت مرگ او چه می گویند؟
  • من در دل‌نها
  • سطر اول جنگ نرم ما
  • 9 دی، فقط سر ریز خشممان بود
  • عرض درد خدمت مسیح (علیه السلام)
  • جشن تولد من!
  • 37 سال دود شده...
  • پروانگی
  • جشن عاطفه ها؛ جای خالی عدالت
  • انکار معجزه!!
  • میراث ماندگار
  • تقویم‌ها، بی اعتبار شده‌اند!
  • امتداد صبح...
  • نمازی بی وضو
  • حجت تمام شد!
  • خبری در مورد آقای X!
  • نامه ای به بهشت
  • آیینه ی عشق گذران
  • زمهریر و تب؟!
  • آرمان های کدام امام؟!
  • کاهدان هک شد !!
  • فرعون ها زیاد شده اند؛ کجایی خالد؟!
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • تیر ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
دوستان من
  • کبری آسوپار در گوگل پلاس
  • کبری آسوپار در گوگل ریدر
  • کبری آسوپار در میوه ی ممنوعه
  • آب و آتش
  • آقا مهدی(باکری)
  • اسکالپل
  • بشری
  • تاملات
  • ترنم تو
  • حجره ی دانشجویی یک بسیجی
  • دفترچه یادداشت
  • دوئل
  • ذهن نوشت
  • رادیکال باشی
  • طلبه
  • عکاس مسلمان
  • میوه ی ممنوعه
  • نخود
  • نقطه نوشت
  • نم نمک
  • هابیل
  • هلوع
  • همسه
  • و حرف هایی که در دلم ماند
  • یادداشت های میثم رشیدی مهرآبادی
  • یادداشت های یک مادر
  • ثانیه ها
  • روزگار | یادداشت های یک ذهن درگیر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
آقای جوان فکر! عفو ملک زاده مولوی بود یا ارشادی؟!
نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

قبل نوشت: متن زیر یادداشتی ست که قرار بود امروز، در صفحه ی دوی روزنامه جوان چاپ شود و بزرگترهای روزنامه به صلاح ندانستند چاپش را!

خبر عفو ملک زاده نه با نگاه به فرد مورد عفو قرار گرفته، بلکه از زاویه ی توجه به کسانی که واسطه ی گرفتن چنین عفوی شدند، قابل تأمل است. یک جورهایی همه منتظر کیفرخواست بودیم و دادگاه و حکم تا پس از این همه ادعا و جنجال و هیاهو، تکلیف همه ادعاها در محکمه مشخص شود. با این همه، در حالی که ما منتظر صدور کیفرخواست و سپس برگزاری دادگاه بودیم و با خوش‌خیالی، فکر می‌کردیم که لابد ملک زاده و حامیان دولتی‌اش هم منتظر محاکمه‌اند تا بی‌گناهی و درستی ادعایشان را ثابت شده ببینند، آنها دست به‌کار شده و مثل خیلی موارد دیگر، تصمیم گرفتند که قضیه را به شکل دیگری حل کنند!

برای نگارنده این سطور، عفو ملک‌زاده که هیچ؛ عفو کرباسچی و بخشش زندان عبدالله نوری در دوران اصلاحات و اساساً هر آنچه از مجرای خواسته ولی فقیه روی می‌دهد، حکم سمعاً و طاعتا دارد؛ اما امروز خواسته رهبری بر عفو کسی قرار گرفته که حامیان دولتی‌اش پیش از این، قصه دو شقه کردن حکم ولی فقیه به مولوی و ارشادی را از بر بودند و هر جا پای حکم لغو معاون اولی رحیم مشایی توسط آقا به میان می‌آمد، آن را تکرار می‌کردند و حالا حکم آقا که نه، اما اینکه این جماعت با آن پیشینه، خیلی راحت و بی‌هیچ إن قلتی از این دست، به استقبال این حکم شتافتند، جای تعجب دارد.

واضح‌تر آنکه آیا امروز جای این سؤال از حامیان ملک‌زاده نیست که چرا به قوه قضائیه اشکال وارد نمی‌کنید که متن حکم رسمی رهبری در عفو ملک زاده کجاست؟ (حالا قصه سربرگ و چه زمانی حکم علنی شد و چه زمانی نشد و چرا علنی شد و این قسم حواشی‌اش بماند که امثال آقای جوانفکر خوب اینها را بلد هستند!)

طرفه آنکه این جماعت هم شده‌اند مثل اصلاحات‌چی‌ها که هر چه بیشتر کوشیدند که اختیارات ولی فقیه را محدود کنند، خود بیش از هر جناح و طیف سیاسی دیگری از اختیارات ولی فقیه بهره بردند.

ما گویی نمی‌دانیم چه کسی گزارش و درخواست عفو ملک زاده را از رهبری کرده است؛ یادمان هم به عفو محکومین زمان اصلاحات با درخواست رئیس‌جمهور وقت (خاتمی) نیفتاده است؛ اما هر کس که چنین کرده است، آیا فضای پرسیدن این سؤال را فراهم نکرده است که شمایی که همواره با ژستی دلسوز ولایت، به هزینه شدن رهبری توسط دیگران معترض می‌شوید و اصلاً آمدید که ترکش‌ها به شما بخورد و نه ولایت! چطور برای یک مدیر میانی و دبیر یک شورای کذایی پای ولایت را به میان می‌کشید و از او هزینه کرده و خود را به رأفت پدرانه و مصلحت اندیشانه حضرتش می‌آویزید؟!

روزنامه ایران می‌تواند بنویسد که رهبری دستور عفو نداده و دستور عدم پیگیری داده و به خیال خودش، همچنان پی تبرئه ی ملک‌زاده باشد؛ (روزنامه ایران جوان فکر است دیگر؛ حرجی به آن نیست!) اما ما و دیگران نیز هم، خوب حواسمان جمع است که کسی برای بی‌گناه درخواست عفو نمی‌نویسد و سراسیمه و قبل از صدور کیفرخواست، به بیت رهبری گزارش نمی‌فرستد!

و سؤال پایانی آنکه، فرض کنید که حق با شما بود و حضرت آقا نه عفو که حکم بر عدم پیگیری پرونده کرده باشند، راستی آقای جوان فکر! این جا دیگر به ذهنتان نرسید که حکم حضرتشان مولوی بود یا ارشادی؟!

مطلب مرتبط:
رطب و یابس بهم بافتن های یک عدد مشاور رسانه ای

نظرات ()



لجبازی های چالش برانگیز یک رئیس جمهور
نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱

سعید مرتضوی گرچه متهم ترین شان، اما اولین موردی نیست که در باب بودن یا نبودنش بحث، و دست آخر هم علیرغم همه‌ی انتقادات و اعتراضات صغیر و کبیر، درباره ی او همان تصمیمی گرفته می‌شود که رئیس دولت می‌خواهد و بس. پیش‌ترها بر سر مرحوم کردان هم بحث کرده‌ایم؛ بر سر جوانفکر و بقایی هم؛ بر سر ملک‌زاده، بر سر صادق محصولی؛ بر سر مشایی هم که اصلاً کار از بحث که هیچ، از جدال‌های متداول شده بین دولت و مجلس هم عبور کرده و مستقیماً به بیت رهبری رسید!

از بین این همه بحث و جدل بین اهالی سیاست هم، کمتر چیزی دست ملت و مشکلاتش را گرفت و نتیجه‌اش اغلب، گل آلود کردن آب برای ماهی گیری دشمن شد. حالا دوباره پس از چند ماه بحث و نظر، یکی دیگر از لجبازی هایی که اولین ضررش ایجاد چالش های وقت گیر و بعضاً حرمت شکن بین دولت و مجلس است، درست در شلوغی های آخر اسفند رونمایی شد تا بهانه ی جدلی تازه فراهم شود. بهانه ای که از مدت ها قبل، بحثش در میانه بود؛ انتصاب سعید مرتضوی به ریاست سازمان تأمین اجتماعی.

سعیدمرتضوی قبل ترها رئیس دادگاه مطبوعات بود و آخرین سمت قضایی اش هم دادستانی تهران. با این همه او طبق گزارش مجلس، در پرونده ی کهریزک جزء متهمان اصلی ست و برای همین هم حکم تعلیق فعالیت قضایی او در شهریور 89 توسط دستگاه قضایی صادر شد. همان زمان هم علیرغم انتقادات بسیار، مرتضوی با حکم رئیس جمهور به سمت رئیس ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا منصوب شد. حالا اما این سمت جدید را نمایندگان مجلس تاب نیاورده و گفته اند که می خواهند وزیر کار را استیضاح کنند. این یعنی که باز هم جدل های بیهوده؛ باز هم بحث های بی سود و وقت گیر؛ باز هم غرق شدن در سیاست!

اینجا چند سوال ساده ذهن را کمی مشغول می کند:

اول آنکه آیا دولت با بکارگیری چهره های نه چندان خوشنام، خود در مظان اتهام قرار نخواهد گرفت؟ ظنی که هرچند ما غلطش بدانیم، خطورش در ذهن مردم چندان عجیب و حتی غیرمنصفانه نخواهد بود. و سوال دوم همین است که آیا طبق آنچه از امام علی علیه السلام به ما رسیده است، شایسته است که مسلمان، خود را در معرض تهمت قرار دهد؟ و وقتی یک فرد نباید خود را در مظان اتهام قرار دهد، درست است یک مجموعه ی عظیم، چنین کند؟

به نظر می رسد، وقتی آنچه در مظان اتهام قرار می گیرد، نه یک فرد که دولت اسلامی با پشتوانه ی رأی اکثریت مردم و امضای ولی فقیه است، لازم است حتی بیش از آنچه در مورد فرد مطرح است، از قرار گرفتن در مظان اتهام پرهیز کرد.

سوال سوم هم آن است که آیا به راستی در این مملکت تا این حد قحط الرجال شده که متهم یکی از مهم ترین پرونده های حوادث پس از انتخابات را در مسند ریاست سازمان تأمین اجتماعی بنشانیم و مدام هم به تعریف و تمجیدش مشغول شویم؟!

سوال چهارم آنکه آیا مسئولین امر، از نامه امیرالمؤمنین به مالک اشتر آگاه نیستند که حضرتشان از مالک می خواهند افرادی را بر مسند امور بگمارد که خوشنام و خوش سابقه بوده و مردم او را به تعهد و امانت بشناسند؟

اگر بهانه آن است که فرد تخصص این زمینه را دارد که همه می دانیم ندارد و سمت های قبلی اش هم مؤید همین نکته است. ضمن آنکه تخصص، برای گرفتن سمت در نظام جمهوری اسلامی کافی نیست.اگر می خواهیم بگوییم او بی گناه است و نباید بی جهت قربانی شود که باز هم راهش در مظان اتهام قرار دادن دولت اسلامی نیست. حالا بماند که بحث و جدل های پیرامون این موضوع، باز هم آب را برای ماهیگیری دشمنان گل آلود و اوقات و اذهان را مشغول یک مشت  منازعات سیاسی بیهوده خواهد کرد؛ آن هم در زمانی که برای چهارمین سال پیاپی شعاری اقتصادی برای عنوان سال از سوی آقا انتخاب شده است.

و سوال پنجم آنکه آیا قرار گرفتن مرتضوی در این سمت، تا این حد مفید است که دولت نمی تواند از خیر(!) او گذشته و مجبور است  چشمش را بر این همه ضرر ببندد؟!
خدا کند فقط قصه ی اینکه "هر چه من می گویم" یا "چون شما مخالف اید، من موافقم" نباشد!

این در مظان اتهام قراردادن و آبروی دولت را برای افراد هزینه کردن، پیش تر هم اتفاق افتاده و عجیب آنکه نه تنها باعث عبرت نشده که عملاً دولت بر این لجبازی های چالش برانگیز پافشاری می کند؛ اتفاقی که صریحاً برخلاف منویات و تدابیر حضرت آقاست و ایشان بارها از دولت و مجلس خواسته اند از منازعات بیهوده که دشمن را امیدوار می کند، بپرهیزند.
آخرین بار هم، همین اول فروردین 91 در حرم رضوی بود که فرمودند:

"هم دولت حریم مجلس را حفظ کند، هم مجلس حریم دولت و رئیس جمهور را حفظ کند؛ با هم باشند، در کنار هم باشند. این معنایش این نیست که همه یک جور فکر کنند؛ معنایش این است که اگر دو جور فکر می کنند، دست‌به‌گریبان نشوند. هر گونه مخالفت ما با یکدیگر، هر گونه دعوا و نزاع ما با یکدیگر، دشمنان را امیدوار میکند، خوشحال می کند."

***

*مطلب فوق در صفحه ی دوم روزنامه جوان (15 فروردین) به چاپ رسیده است.

** مطالب مرتبط:
1- انکار معجزه!!
2- سیاست کودکانه

نظرات ()



هزار و یک شب خیال
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

خیال تو

در آغوش یادهایم؛

زندگی خوابیده است انگار! 

مطلب شاید مرتبط:
سکون

نظرات ()



قرار ِ بی قراری ام
نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

- حرف که زیادست و نمی زنیم -

قراری بگذار

یک دلِ سیر چشم هایت را

چشم بدوزم

نظرات ()



برای خود ِ خودم
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

آخرین باری که متولد شدم
در من مردی شکست

مردی که خود ساخته بودمش
و هر روز
نقاب همین مرد ساختگی را
به روحم می آویختم
تا من
زنانه نشکنم
زنانه نگریم
زنانه فرو نریزم
تا من
مردانه بایستم

آخرین باری که متولد شدم
در من
زنی گریه می کرد؛
خسته از مرد بودن های اجباری!

-اندوه ِ تنهایی ِ اشک هایش
همه ی "من" را پر کرده است-

اما
حتی اشک هایش
- در اوج لطافت -

مردانه مغرور بودند؛
هر قطره اش
می شد که تکیه گاه هزار مرد باشد!

از آخرین باری که متولد شدم
یادم نیست چند ساله ام
اما
آخرین بار، او شکست
و حالا من
هر روز
تکه تکه های آن نقاب خسته را
به روح خسته ام
سنجاق می کنم
و هر شب
میان ریختن و نریختن
شکستن و نشکستن
میان خود بودن و مرد بودن
سرگردانی ام را گریه می کنم...

--------------

قرار بود برای تولدم بنویسم
-24 آذر-
به درد مجلس ترحیمم می خورد انگار!
بی که بدانم،
چه تلخ شده ام من...

--------------

آنچه پیشتر برای تولدم نوشتم:

احیای زندگی (سال گذشته که تولدم، روز تاسوعا بود)

اول باید دلم را پیدا کنم...

نظرات ()



رطب و یابس بهم بافتن های یک عدد مشاور رسانه ای
نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠

مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور، ناگهان به روزنامه ی اصلاح طلب "اعتماد" که می رسد، یادش می افتد که باید رک ترین و صریح ترین مصاحبه اش را انجام دهد و همه ی آنچه را که به قول خودش از اصولگرایان در دل دارد، بریزد روی دایره! چنان هم، همان اول می گوید ترسی از رئیس مجلس و نمایندگان و کلیت اصولگرایان ندارد که گویی در دوئلی نابرابر، تنها و بی یاور در برابر جمعی خونخوار، تمام قد ایستاده و حالا به نترسیدنش مفتخر است!

علی اکبر جوانفکر در مصاحبه با روزنامه ی اعتماد از ترس اصولگرایان از افشاگری می گوید؛ آنها را به افشاگری و وای اگر دهانم باز شود و این قبیل ژست های موهوم و همیشگی جریان انحرافی متهم می کند؛ جوانفکر صریحاً اصولگرایان را آدم های سهم خواهی می خواند که چون احمدی نژاد سهم آنها را نداده است، به دشمنی با دولتی ها روی آورده اند؛ آنها را متهم به ضد ولایت بودن می کند؛ می گوید که برای دولت مردمی و ولایتی احمدی نژاد بحران سازی می کنند؛ و ...

حجم تاختن های از سر تعصب جوانفکر به این و آن و حجم رطب و یابس هایی که جوانفکر بهم بافته تا از دل آن پروانه ای پاک و طاهر و مظلوم و حتی معصوم از جریان انحرافی متولد شود، آنقدر زیاد است که اصلاً مانده ام از کجایش بنویسم و چه بنویسم حتی! هیتلر بود یا معاونش، نمی دانم؛ اما راهکارش الگوی این آقایان شده است انگار؛ دروغ باید آنقدر بزرگ باشد که کسی در باورش هم نیاید که دروغ است!

واقعیت اما آن است که جوانفکر از کلیت اصولگرایان نمی گوید؛ مشتی اتهامات موهوم و من درآوردی را که گویی این جماعت همیشه در جیب بغلشان آماده دارند! به جمعی نسبت می دهد که به هیچ روی کلیت اصولگرایان نیستند که هیچ، حتی مخالفانی جدی در دایره ی اصولگرایان دارند و حالا او دلش می خواهد این اتهامات را به همه ی اصولگرایان نسبت دهد؛ خلاصه اش می شود اینکه همه ی مخالفان جریان انحرافی را با همین چوب اتهامات براند و خیالش راحت شود که همه ی مخالفان جریان انحرافی چون سهم خواهی شان در دولت جواب داده نشده است، چون "ما" پشت پرده شان را می دانیم و چون از فسادشان آگاهیم، مخالف "ما" هستند و یادش می رود که اگر چنین ترسی باشد، آنکه بیش از همه باید سرسپرده ی دولت و آن رئیس دفتر کذایی اش باشد، هم اینانند؛ نه آنکه تازه علم مخالفت برافرازند!

جوانفکر البته از فرماندهان عالی رتبه ی نظامی که مخالف جریان انحرافی اند، از علما و مراجع معظم که بارها این جریان منحرف را نواخته اند و از رسانه هایی که روزی همه ی اعتبارشان را برای رأی آوردن احمدی نژاد هزینه کردند و حالا بخاطر مخالفت با جریان انحرافی، تکفیری و اقتدارگرا خوانده می شوند، و از سپاه که ضابط قضایی برخورد با جریان انحرافی ست، حرفی نمی زند. چه آنکه مضر است که مردم بدانند مخالفان جریان انحرافی، غیر از آن متهمینی که جوانفکر نام می برد، کسانی دیگر هم هستند که نه گرد سهم خواهی به دامنشان می نشیند، نه اتهام پرونده ی فساد اقتصادی شان را کسی باور می کند، نه دنبال ثروت و قدرت بودنشان را. جوانفکر از اینها نام نمی برد، تا دستش برای اتهام زنی به مخالفان جریان انحرافی باز باشد و البته که باز هم بوده است!

ژست ولایتمداری اش هم در این مصاحبه، آنقدر پررنگ است که چشم را می زند و راستی! ولایتمداری تان اگر در عمل تان عیان است که دیگر نیاز به این همه خرج از ولایت و فریاد کردن ولایتمداری تان در گوش مخاطب بینوا نیست و بعد هم تازه ژست بگیرید که ما هیچ وقت از رهبری خرج نکرده ایم! دروغی که مرغ پخته را هم به خنده وامی دارد.
آنقدر هم "ما"، "ما" می کند و آنقدر ضمیرهایش متکلم جمع است که به ذهن می آید که این "ما" کیست دقیقاً؟! مایی که با وزیر اطلاعات مخالف بوده، مایی که با دولت است، مایی که... جالب که وجود جریان انحرافی را هم کلاً قبول ندارند. پس این "ما" وسط اختیارات خاص رئیس جمهور چه می کند؟!

جوانفکر لقمه های بزرگی برداشته؛ واژه ها و تهدیدهایی بزرگتر از آنچه که در گلیم مدیرمسئول روزنامه ی دولتی ایران بگنجد؛ شاید لازم است بجای اینکه او، دادستان کل کشور را، ما او را دعوت کنیم که جناب برادر! سکوت کنید که عزتتان محفوظ تر بماند و وسط این سکوتتان، شاید وقت کردید که سری هم به آرشیو وبلاگ شخصی تان بزنید و از میانه ی آرشیو، یادداشت 19 بهمن ۸۷ تان را بیابید که نوشته اید :به "اعتماد" اعتماد نکنید... ایام عزت مستدام!

* * *

پی نوشت: این مطلب را دیروز در تحریریه و پس از خواندن مشروح مصاحبه ی هفت هزار و هفتصد کلمه ای علی اکبر جوانفکر با روزنامه ی اعتماد نوشتم و امروز، 29 آبان در صفحه ی یک روزنامه به چاپ رسیده است.

لینک مطلب در جوان آنلاین (+)

نظرات ()



اندکی بنشین که باران بگذرد
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

دانه دانه
         برگ ها...
دانه دانه

         اشک ها...
                         زندگی

                             از درخت
                             از دو چشم من
                                    می چکد زمین

پاییز بارونی

** می روی و گریه می آید مرا
     اندکی بنشین که باران بگذرد

نظرات ()



نگذار "عتیقه" شود...
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

اولش فکر می کردم راه حل آن است که گاهی وقت ها،  بعضی احساس ها را ببری یک جایی کنج دلت، تا بماند و خاک بخورد و بعد هم یک روز، با خودت بمیرد و برود...
می دانستم که اگر نرود و قد بکشد و دستش برسد به زندگی ات، می آید و می پیچد به پروپای بودنت؛ دست دنیایت را تنگ می کند؛ غرورت را بر باد می دهد؛ یک جاهایی، ناجور می شکندت و آخرش هم، احساست که رفته، هیچ؛ تازه تو می مانی و غروری که نیست و شاید حتی حس یک معصومیت از دست رفته هم، روی شانه های شکسته ی غرورت سنگینی کند...

نه که دانسته هایم غلط باشدها، نه؛ راه حلم اشتباه بود.
حالا فهمیده ام که آن بعضی احساس ها را نباید ببری شان کنج دلت تا بماند و خاک بخورد که باز بعدها، هر وقت دلشان خواست، با بهانه و بی بهانه، بیایند وسط زندگی ات و میان لحظه هایت قدم بزنند و قد علم کنند و خودی نشان بدهند و ...

(اصلش بعضی چیزها کنجی ماندن و خاک خوردنشان کار را بدتر می کند؛ تازه می شوند زیرخاکی و عتیقه هم که می دانی، قیمتش هر روز که بگذرد، بالاتر می رود و دردسر نگه داری اش هم بیشتر!)

حالا فهمیده ام آن بعضی احساس ها را باید بیاوری شان درست وسط دلت، بعد، قبل آنکه فرصت کنند از دل، راهی به روزمره ی زندگی ات باز کنند و بشوند همه کاره ی بودنت، همین طور که زل زده ای به چشم هایشان، به حس خوب داشتنشان و همین طور که بغض کرده ای و سرشار حسرت شده ای، چاقوی عقل را بگذاری روی گردنشان و قربانی شان کنی... بعد تازه بغضت بشکند و سر تا به پا اشک بشوی و بنشینی به سوگواری شان و بعدتر، خسته و بارانی و خیس و تب دار و عزادار و مستأصل، برایش زمزمه کنی که مرا ببخش حس خوب من! آدم گاهی مجبور می شود؛ دنیاست دیگر...

گاهی زندگی، همین قدر تلخ، همین قدر خشن، حقیقتِ بودن خود را می زند توی صورتت...

 

** اصلاً خدا را چه دیدی؛ شاید همین خدا، دلش برایت سوخت و قوچی برایت فرستاد که بجای آن حس خوبت، قربانی اش کنی...

** **

پی نوشت: این پی نوشت به احترام دو بزرگواری که پاسخ هایی بر این نوشته، نگاشته و مرا بر این لطف شرمنده کرده اند، اضافه گردید:

اول؛ خطراتِ خاطرات

دوم؛ پاسخی به... نگذار عتیقه شود...
      (از ایشان بابت لوگوی منتشره در صدر یادداشت شان هم ممنونم؛ خوشمان آمد)

نظرات ()



خانواده ی هاله سحابی در مورد علت مرگ او چه می گویند؟
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

پروژه شهیدسازی جریان فتنه از همان آغازین روزهای پس از انتخابات خرداد 88 آغاز شد. پروژه‌ای که کوشید با علم کردن پیراهن خونین خلیفه گاه حتی کشته نشده! از سویی با معرفی حکومت ایران به عنوان حکومتی ظالم،‌ضمن هدف قراردادن آبروی جمهوری اسلامی، توجه و حمایت بیش از پیش غرب را جلب کرده و از سویی دیگر با مظلوم‌نمایی و تقدس بخشیدن به آشوب طلبی‌های خیابانی خود و با سوء استفاده از خوی مذهبی و احساسی مردم ایران و ارادتی که نسبت به شهدا دارند، توده مردم را با خود همراه سازد.
این اتفاق، با همه طنزهای شگفتی که گاه از دل دروغگویی‌های جماعت شهیدساز! بیرون می‌آمد، همچون شرکت موسوی در مراسم ختم یک آدم زنده! همچنان تا امروز دنبال می‌شود و به نظر می‌رسد به دلیل فروکش کردن همان تجمعات کم شمار، این پروژه در فضایی غیر از تجمعات خیابانی دنبال می‌شود. یکی از جدیدترین موارد شهیدسازی، ‌درگذشت هاله سحابی، ‌فرزند عزت‌الله سحابی در مراسم تشییع پدرش است.

شهیدسازی در ایستگاه هاله سحابی
هاله سحابی روز 11 خرداد ماه سال جاری در جریان مراسم تشییع پدرش، عزت‌الله سحابی، دچار ایست قلبی شده، از هوش می‌رود و پس از انتقال به بیمارستان فوت می‌کند.
هنوز ساعتی از مخابره خبر نگذشته بود که فعالان مجازی جریان فتنه، دست به کار شده و از درگیری در مراسم تشییع سحابی و فوت دخترش هاله به دلیل ضرب و شتم وی توسط مأموران امنیتی خبر می‌دهند. این دروغ به زودی همه فضای اینترنت را پر می‌کند و حتی در همان ساعات اولیه، صفحه‌ای نیز در ویکی پدیا با نقل همین دروغ، به نام هاله سحابی ساخته می‌شود!
جریان فتنه با سوء استفاده از خلأ خبری موجود در میان حامیان نظام در مورد فوت هاله سحابی، ‌بی‌هیچ سندی،‌ تنها به تکرار ادعای خود در فضاهای مختلف می‌پردازد. با این همه، ادعای مرگ هاله سحابی به دلیل ضربه پنجه بوکس یک مأمور امنیتی، در همان ساعات آغازین، از دور هوچیگری سبزها خارج می‌شود. دلیل آن هم چیزی نبود جز مصاحبه «یحیی شامخی» فرزند هاله سحابی با سایت نهضت آزادی که طی آن نه تنها افسانه پنجه بوکس، که اصل ضرب و شتم مادرش و وجود درگیری در مراسم تشییع پدر بزرگش را تکذیب کرد.
با این وجود، ‌شاهدان دروغین، بی‌ارائه سندی که ثابت کننده ادعایشان باشد، همچنان بر طبل شهادت! هاله سحابی به دلیل درگیری و ضرب و شتم کوبیدند. ادعایی که گرچه جز کلام مدعیانش سند دیگری نداشت اما سر و صدای این بر طبل کوفتن، ‌خوی غوغازیست‌شان را ارضا می‌کرد.

تناقضات ادعای ضرب و شتم هاله
گرچه او که ادعا می‌کند، ‌باید بر ادعایش سند اقامه کند، ‌اما ادعای ضرب و شتم نه تنها هیچ سندی برای اثبات خود ندارد، بلکه دچار تناقضاتی نیز هست. در مراسم تشییع عزت‌الله سحابی،‌مطابق معمول، دوربین‌هایی فعال بوده و سایت‌های جریان فتنه نیز اقدام به انتشار فیلم‌هایی از این مراسم نموده‌اند. با این همه، هیچ فیلمی از این درگیری ادعایی منجر به فوت وجود ندارد. با اینکه هاله صاحب عزا و طبیعتاً در مرکز توجه دوربین‌ها بوده است.
 از سویی دیگر تماشاگر بودن همه آن جمعیت هزار نفری ادعایی حاضر در مراسم که بعضاً از نزدیک ترین خویشاوندان هاله سحابی بوده‌اند،‌ در برابر ضرب و شتم وی امر غریبی است. به خصوص آنکه بدنه جریان فتنه، ‌در هر تجمعی که برتری عددی داشته، سکوت نکرده و به ضرب و شتم نیروهای امنیتی و انتظامی پرداخته است.
تعداد روایات این ماجرا هم بسیار است؛ از پنجه بوکس کذایی تا ضربه به پهلو و لگد زدن و انداختن در ماشین و گذاشتن سحابی لای در ون در این روایات لابد صادقانه! و غیرسیاسی!! به چشم می‌خورد. این قضیه به آنجا می‌رسد که احمد منتظری در دروغی آشکار می‌گوید: نیروهای امنیتی به همه مردم حمله کردند!

انتشار مدارک پرونده فوت در جوان آنلاین
به رغم تناقضات ذکر شده، جریان فتنه همچنان بر ادعای بی‌دلیل خود پا می‌فشارد و به آن شاخ و برگ می‌دهد. همین پافشاری بر ادعایی که خود نیز از دروغ بودن آن مطلع هستند و هدف قراردادن آبروی نظام به وسیله ی آن، ‌پایگاه اینترنتی جوان آنلاین را بر آن داشت که به منظور شفاف سازی، بخشی از پرونده مربوط به درگذشت مرحومه هاله سحابی را برای نخستین بار منتشر کند ( + )
در این اسناد شامل گزارش معاینه جسد، فرم پزشکی قانونی، گواهی فوت، برگ اظهارات اولیای دم و نیز اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی، هرگونه ادعایی مبنی بر ضرب و جرح هاله سحابی رد می‌شود. در ادامه خلاصه‌ای از متن مدارک مذکور آورده می‌شود.

همسر هاله: حالت عصبی؛ زمینه‌ساز سکته
برگه اظهارات تقی شامخی،‌همسر هاله سحابی یکی از مدارکی‌ است که در این رابطه منتشر شده است. شامخی می‌گوید: «در مراسم تشییع دیدم کمک می‌خواهند برای کسی که از حال رفته است. نگاه کردم دیدم خانم من هستند و آقای دکتر افتخار و دکتر پیمان بالای سر ایشان حضور دارند.»
طبق این اظهارات، هاله سحابی 5 دقیقه بعد به اورژانس می‌رسد. شامخی می‌گوید: «هر اقدامی انجام دادند و گفتند ایست قلبی گسترده پیش آمده و کاری نمی‌شود کرد.»
تقی شامخی آنچه را که درگیری در مراسم تشییع عزت‌الله سحابی عنوان می‌شود، ‌براساس شنیده‌هایش اینگونه شرح می‌دهد: «صبح خانمم با یک دسته گل و عکس مرحوم پدرش می‌آمد و حین پیچیدن مأموران دسته گل را می‌گیرند و عکس مرحوم سحابی را پاره می‌کنند و عکس یک خانم دیگر را پاره می‌کنند و دسته گل را بر می‌دارند و با آن شخص مشاجره لفظی می‌کنند و دقیقاً نمی‌دانیم مشاجره بوده یا مأمور وی را هل داده است و حدود 10 تا 20 قدم پایین‌تر، وی با وضعیت عصبی می‌افتد.»
وی در ادامه می‌افزاید: «اطلاع و برداشتم این است که این حالت عصبی زمینه‌ساز سکته شده است و دکتر افتخاری هم بررسی کردند [که] ضرب و شتم ندارد.»
تقی شامخی همچنین در مورد البسه اشخاصی که با همسرش مشاجره لفظی کرده‌اند، اظهار بی‌اطلاعی و تقاضای اخذ اظهارات شهود را می‌کند. در پایان هم در مورد شکایت از کسی در خصوص فوت همسرش می‌گوید: «اگر ما استرس را حتی ثابت کنیم،‌ نمی‌دانم به خاطر موضوع درگیری بوده یا استرس به خاطر فوت پدر؛ بنابراین شکایتی ندارم.»

اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی
از دیگر اسناد منتشر شده در جوان آنلاین، ‌اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی است که ادعای فتنه‌گران در ضرب و شتم هاله سحابی را کاملاً رد می‌کند. دکتر حسن افتخار،‌عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران طبق برگه اظهارات گواه می‌گوید: اینجانب به عنوان پزشک معتمد خانوادگی در مشاهدات ظاهری و اولیه هیچگونه علائم ضرب و جرح، خفگی یا کبودی مشاهده ننموده‌ام و ...»
این در حالی است که رسانه‌های جریان فتنه هیچگاه به سراغ اظهارات پزشک معتمد خانواده سحابی نمی‌روند و به جای آن، فایل صوتی اظهارات فردی با هویت مجهول در اینترنت پخش می‌شود که خود را پزشک معالج هاله سحابی در بیمارستان معرفی کرده و خبر از مرگ هاله سحابی به دلیل خونریزی ناشی از ضرب و شتم می‌دهد. این فایل صوتی را می‌توان تلاشی ناشیانه در جهت ساخت سند برای ادعای ضرب و شتم منجر به فوت هاله سحابی ارزیابی نمود.
بی‌توجهی رسانه‌های سبز به دکتر حسن افتخار،‌ پزشک معتمد خانواده سحابی در حالی است که گواهی فوت نیز توسط او صادر شده و اگرمجروحیتی ناشی از ضرب و شتم وجود داشت، این فرد خیلی بهتر از دیگران می‌توانست در جریان آن باشد. در عین حال پزشکان بیمارستان نیز دلیل مرگ هاله سحابی را ایست قلبی دانسته‌اند.

مادر و فرزندان هاله چه می‌گویند؟
گواهی مادر هاله سحابی، سند دیگری است که در این رابطه منتشر شده و در جریان آن، زرین دخت عطایی، همسر عزت‌الله سحابی می‌گوید که در مورد فوت دخترش شکایتی نداشته و نیز نمی‌خواهد جسد به منظور کالبد شکافی به پزشکی قانونی برود.
یحیی شامخی، ‌فرزند هاله سحابی نیز یکی دیگر از اولیای دم است که ضمن گواهی بر اینکه مرگ مادرش به دلیل فشار عصبی بوده است، می‌گوید: «از کسی شاکی نیستم، حاضر نیستم جسد به پزشکی قانونی برود و تقاضا می‌کنم کالبد شکافی انجام نشود.»
آسیه و آمنه شامخی نیز عین همین اظهارات را بیان داشته و هر دو گواهی دادند که مرگ مادرشان به خاطر فشار عصبی بوده است.

کالبد شکافی، نظام را بیمه می‌کرد
به نظر می‌رسد کالبد شکافی جسد می‌توانست به باز شدن ابهامات کمک کرده و نوعی اعاده حیثیت برای نظام باشد که متأسفانه اولیای دم اصرار بر عدم انجام آن داشتند و به همین دلیل صورت نگرفت. در گزارش معاینه جسد ضمن تأکید بر عدم وجود آثار ضرب و جرح و صدمات آمده است: «با توجه به درخواست اولیای دم مبنی بر عدم کالبد شکافی، تعیین علت فوت مقدور نمی‌باشد." دادستان تهران نیز در این زمینه می‌گوید: «ما معتقد بودیم که کالبد شکافی از هاله سحابی، نظام را بیمه می‌کرد. دشمنان بدانند که اینگونه نیست که بتوانند جرم‌های ناکرده را همواره به گردن ما بیندازند.»
خانواده سحابی همچنین هاله را نیمه شب به خاک سپردند، بی‌آنکه دلیل آن اعلام شود و این امر نیز موضوع مظلوم‌نمایی دیگری برای فتنه‌گران قرار گرفت. در حالی که دادستان تهران تصریح می‌کند: «دادستانی تهران در موضوع زمان و مکان دفن هیچگونه دخالتی نداشته است.»

و کلام آخر آنکه گرچه سعید حجاریان چند ماه قبل از انتخابات صراحتاً گفت که تنها خون به داد اصلاح طلبان می‌رسد و اضافه کرد که «اصلاحات جز با دادن خون به قدرت نمی‌رسد و ای کاش به اندازه طالبان، خاطرخواه برای انتحار داشتیم»، اما آنچه در جریان فتنه پس از انتخابات خرداد 88 روی داد و هنوز ادامه دارد، نمایانگر آن است که اصلاحات بیش ازخون، ‌نیاز به پیراهن خونی خلیفه دارد.

* تصاویر اظهارات همسر، مادر و فرزندان  هاله سحابی و نیز پزشک معتمد خانواده ی سحابی (+)
** مطلب را برای روزنامه جوان نوشتم که روز یکشنبه 19 تیرماه 90 در روزنامه به چاپ رسید.
-----
××× لینک همین مطلب در رجانیوز (+)

نظرات ()



من در دل‌نها
نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

دوست داشتم در “دل‌نها” بنویسم و حالا به لطف حضرتشان، بعد از آن اعتراف کامنتی ام به چنین دوست داشتنی، قدر یک پست، در حافظه‌ی “دل‌نها” خاطره شدم.
باشد که واژه‌هایم خاطره‌ ای شیرین، برای مدیر وبلاگ و مخاطبانش، رقم زنند. (من در دل‌نها)

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »