37 سال زمان کمی نیست برای توسعه و پیشرفت سرزمینی که از پول آماده نفت، خزانه پر و پیمانی دارد و می‌تواند بی‌‌ هیچ کمر خم‌کردنی،‌روی پاهای خودش بایستد.
37 سال، زمان کمی که نیست هیچ، فرصتی طلایی هم به شمار می‌رود برای ساختن مملکت ثروتمندی همچون ایران؛ اما چه شده است که حالا، وقتی قرار می‌شود سراغ اقدامات حکومت 37 ساله محمدرضا پهلوی برویم، اوج اقدامات شاهنشاه ایران، می‌شود یک انقلاب سفید با اصلاحات اراضی و اعطای حق رأیش به زنان که اصلش نه انقلابش، انقلاب است و نه سفیدش، سفید! در سرزمینی که مردم حتی آب سالم برای نوشیدن ندارند؛ در سرزمینی که حتی مردانش هم حق رأی نداشتند، اعطای حق رأی به زنان بیشتر در جغرافیای عوام‌فریبی‌های سیاسی می‌گنجد نه در چارچوب عملکرد مثبت یک حکومت! حالا همه این 37 سال می‌شود انعقاد معاهده الجزایر و افزایش قدرت نظامی ایران و تأسیس سازمان انرژی اتمی و ساخت چند سد و دانشگاه و فرودگاه؛ همین و دیگر هیچ! انگار که نشسته باشی و مقابلت صفحه‌ای از بیلان کاری روزانه یا نهایتاً ماهانه یک وزارتخانه باشد!
جالب‌تر اینکه گاه دراین لیست محدود، مواردی را می‌بینی که تعجب می‌کنی از مثبت یاد شدنشان؛ مثل به رسمیت شناختن استقلال بحرین؛ درست‌ترش می‌شود از دست دادن استانی از ایران که حالا همفکران رژیم شاهنشاهی ایران، از آن با افتخار یاد می‌کنند! یا برگزاری جشن‌های 2500 ساله، در حالی با افتخار به ‌عنوان اقدام شاهنشاه ایران یاد می‌شود که ریخت و پاش‌های آنچنانی‌اش، در مقابل فقر جانفرسای اکثریت مردم ایران، حتی انتقاد نشریات اروپایی را هم برانگیخت و حتی‌تر اینکه نارضایتی‌های بیشتری را در میان مردم نسبت به شاه و حکومت سلطنتی‌اش موجب شد. تعویض مبدأ تاریخ ایران از هجری شمسی به تاریخ شاهنشاهی هم از همان اقداماتی است که گرچه مثبت می‌شمارندش، اما حتی اگر از نگاه یک سلطنت‌‌طلب هم بخواهی بنگری، به نفع حکومت نبود که اصلش صدای اعتراضات مردم را بلندتر کرد؛ مردمی که این تغییر را هجوم به باورهایشان دانستند. حالا همه عمر 37 ساله سرزمین من از شهریور 1320 تا بهمن 1357، می‌شود همین چند قلم اقدام به ظاهر مثبت که ذهن را بیشتر متوجه بیلان کاری یک ساله نهاد، سازمان یا وزارتخانه‌ای می‌کند تا اقداماتی که یک حکومت در طول عمر 37 ساله‌اش انجام داده است. 37 سال عمر سرزمین من با همه ثروت کم‌نظیرش، لابه‌لای عیاشی‌ها و چاپلوسی‌ها و نوکرآبی و خیانت‌های اولین فرد این مملکت، دود شد و رفت...

پی نوشت ها:
١- مانده‌ام که چرا کودتای ٢٨ مرداد یا سرکوب خرابکاران! جزء این اقدامات آورده نشده است!
این لینک ها هم دیدنش خالی از لطف نیست:

٢- پی افکند از ظلم کاخی بلند
٣- شکنجه گاه دیروز؛ محل کار امروز
4- "همت" را او کشف کرد
5-
 "37 سال دود شده" در پایگاه خبری روزنامه جوان

یاعلی مدد


 


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


دو سال پیش "روایتی مکتوب از پروانگی آدم‌ها" را، با این امید که مریم به زودی خوب شود، نوشتم؛ حالا در پنجمین سالگرد واقعه‌ی ‌آتش‌سوزی ارک، مریم همچنان روی تخت بیماریست و زینب و فاطمه، همچنان پرستارانی آسمانی.


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


                      (1)
فقط یک بسته‌ی مداد رنگی
-حتی شش تایی‌اش-
هم
سیاه و سفیدی نقاشی‌های او را
                             رنگ می‌زند
هم
همه‌ی آخرت تو را

                      (2)

عاطفه ها
هر قدر تقسیم شوند
جای خالی عدالت را
پر نمی‌کنند!

                      (3)
کیف می‌خری
کفش می‌خری
مداد، خودکار، دفتر
عاطفه‌ات نیست که تقسیم می‌کنی؛
بخش کوچکی است
از خمس این همه سال زندگی؛
مرهمِ درد خفیف وجدانت
وقتی برای دختر پیش دبستانی‌ات
سری کامل لوازم التحریر باربی را خریدی!


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


این نوشتار، یک نقد درون گفتمانی است؛ گفتمان حامیان دکتر محمود احمدی نژاد.

                                                  ***

به همین سادگی که حتی در باورهای بسیاری مان هم نمی گنجید،‌یک هفته،‌شاهد تقابل رئیس دولت و آن معاون اول زیر خاکی اش! با رهبری بودیم. لب گزیدیم،‌آه کشیدیم،‌دست پشت دست زدیم،‌ نشستیم خون دل خوردن هایمان را با هم قسمت کردیم،‌خیلی وقت ها سرشار یأس شدیم،‌خیلی هایمان‌، حتی دلمان می خواست رأی مان را پس بگیریم،‌ خیلی هایمان شاید پشیمان هم شدیم،‌آخرش اینکه همه مان شکستیم؛ سرخورده شدیم! و این وسط انگار باز مولایمان آقا سیدعلی بود که فهمیدمان،‌ که انگار جای تک تک ما نشسته و در دل های همه ی ما لحظاتی را گذرانده بود و این سرخوردگی را چشیده بود:‌ "... موجب سرخوردگی علاقه مندان به شما می شود..."‌ نامه ای که درد اجرا نشدنش تا همیشه بر دل هایمان داغ زده است... همیشه فقط اوست که هوای دلشوره ها و دل نگرانی های ما را دارد و شاید برای همین وقتی نامه اش را شنیدم،‌ دلم می خواست سرم را در عبای مهربانی هایش ببرم و بغض های نگه داشته ی این همه روز را جاری کنم.

بگذریم... این نوشته قرار نبود که این همه "دلی" شود. اما چه می شود کرد؟! مائیم و یک دل و یک دنیا عاشقی در وصف نگنجیدنی برای لحظه لحظه نفس کشیدن در سایه ی ولایت حضرت آفتاب!

                                                  ***

در کندوکاو رابطه ی ما و دکتراحمدی نژاد، چند نکته را غافلانه – شاید هم عاشقانه- چشم پوشی کردیم که حالا،‌ هنوز عمر دولت نهم به پایان نرسیده،‌ هنوز حکم ریاست جمهوری دهم به امضای ولی فقیه مان نرسیده‌، رسیده ایم به گذشتن از کسی که دیروز "معجزه ی هزاره ی سومش" نامیدیم! اولین نکته همین طنز تلخ "معجزه ی هزار سوم" بود! اصلش مشکل از همین جا شروع شد که آدمی مثل خودمان را – حالا کمی بالا و پائینش،‌ در این مقوله فرق چندانی نمی کند‌!- معجزه ی هزاره ی سوم نامیدیم و هر کسی را هم که این را برنتابید‌، به ضدیت با ولایت متهمش کردیم؛ حتی اگر حامی دولت نهم هم بود و حتی تر اگر اصلا‌ً در معادلات سیاسی نخبگان و عامه،‌هیچ به حساب می آمد؛ کسی همچون راقم این سطور. بگذریم. حالا کاری ندارم که تئوری پرداز "معجزه ی هزاره ی سوم" را که اغلب،‌واژه هایش گل به دروازه ی خودی بود،‌ سکوت قابل درکی! در برگرفته است اما به یقین نکته ی قابل تأملی است که امروز هم آنانی حکم کفر احمدی نژاد را صادر می کنند و دم از گذر از او می زنند که تا دیروز و حتی تا همین قصه ی تعویض رئیس سازمان حج و زیارت که اوج موقعیت سنجی جناب مشائی و احمدی نژاد بود‌! همچون "من" هایی را به جرم معجزه ندانستن دکتر،‌از مرز ولایت مداری هم خارج می دانستند و اعتراض به دکتر را برای آدم هایی همچون کردان و مشائی،‌ جرمی می شمردند که تنها با توبه!‌ قابل اغماض است‌! و حالا در چرخشی 180درجه،‌ فریاد "گذر از احمدی نژاد" سر می دهند و جالب تر آنکه این "مثل همیشه جلوتر از رهبری حرکت کردن " را عین ولایت مداری می پندارند! قصه،‌ساده است،‌دیروز اگر به افراط،‌رئیس جمهورت را "معجزه ی هزاره ی سوم" نمی خواندی، امروز به تفریط،‌ دم "از گذر از احمدی نژاد" نمی زدی ...

توضیح بیشترش اینکه یک نفر را وقتی تا حد معجزه بالا بردی،‌دیگر در باورت نمی نشیند که او هم می تواند اشتباه کند؛ چه رسد که آن اشتباه در عرصه ی عینیت دیانت و سیاست شیعه‌، کبیره ای محسوب شود که کمتر کسی را جسارت انجام آن است؛ چیزی مثل خوردن از میوه ی ممنوعه!
معصومیت بی دلیلی که اینچنین هاله ای از قداست به دور رییس دولت نهم کشاند خیلی ها را به جای نقد منصفانه،‌ به توجیهات کودکانه کشاند وگرنه از روزی که دکتر احمدی نژاد،‌مقابل نظرات 4 مرجع تقلید ایستاد‌، باید روزی چون امروز را حداقل در گمانه زنی های ذهنی سیاسی مان‌، درنظر می گرفتیم.

نکته ی دوم که ‌امیدوارم ناشی از تحلیل غلط من باشد، این است که در طول این چهار سال‌، دکتر احمدی نژاد نظرات خودش را که اتفاقا- نه خیلی هم اتفاقی البته! – به نظرات رهبری نزدیک بود،‌ اجرا می کرد و این نزدیکی این شبهه را برایمان به وجود آورد که او تام و تمام در خدمت منویات رهبری است!‌ این تحلیل تنها در مقام بیان آن چیزی است که به نظر می رسد اتفاق افتاده،‌نه اینکه درصدد بیان درستی یا غلط این امر باشد و البته اصل درستی چنین تحلیلی هنوز برای خودم نیز یقینی نیست اما با آنچه این روزها گذشت،‌با عدم اجرای حکم آقا توسط رئیس جمهور، با نامه ی رئیس جمهور و استنادش به اصل 57 قانون اساسی برای آنچه که اجرای حکم آقا نامید و قرائنی از سال های گذشته که ذکرش به طول می انجامد‌، این تحلیل را تا حد زیادی منطبق بر واقع می دانم.

سوم آنکه این روزها،‌ خیلی هایمان حرف از عبور زدیم،‌حرف از گذر؛ گذر از احمدی نژاد؛ طنز تلخی که نمی دانم چگونه می تواند به یک ذهن سیاسی خطور کند! ‌از احمدی نژاد بگذریم که چه بشود؟! که بتوانیم بیشتر ژست ولایتمداری بگیریم و بگوئیم ما به خاطر آقا از احمدی نژاد گذشتیم؟! این طنز غریب از کجا می آید و در ذهن ها می نشیند؟! باشد؛ می گذریم! اما بعدش چه؟!... این روزها، خاتمی بازی های جناب دکتر و مهاجرانی بازی های رحیم مشایی به قدر کافی آب را گل آلود کرده؛ نیازی نیست در این روزهای اوج دعوت رهبری به وحدت، دم از تفرقه هایی این چنینی بزنیم. دکتر اگر هوای دل نگرانی های ما را ندارد،‌اگر اعتماد کذایی اش به مشائی میلیون ها نفر دیگر را از خاطرش برده،‌ ما که حواسمان هست،‌ ما که حرفهای دیروز مولایمان را فراموش نکرده ایم.

دکتر هم دیر یا زود بر می گردد؛ فرزند همین خانه است،‌ بیرون هم برود جای دوری نمی رود‌، برمی گردد پیش خودمان،‌پیش آقا. گفتم که نزدیکی نظراتش به آقا، چندان هم اتفاقی نیست. گاهی وقت ها فرزندها،‌ بازیگوش می شوند؛ محبت پدر از یادشان می رود دیگر؛ اما بر می گردند. دلتان قرص باشد به همان دعای فرج آغاز صحبت های دکتر.


یاعلی مدد


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


بازیگرها تغییر کرده‌اند
لوکیشن‌ها هم،
قصه اما، قصه‌ی تازه‌ای نیست؛
دیروز، سرنیزه‌ی قزاق‌های رضاخانی
امروز، تیزی چاقوی نئونازی های آلمانی
دیروز، مسجد گوهرشاد ایران
امروز، دادگاه درسدن آلمان
بهتر نگاه کن؛
کارگردان هم یکی است!

                   ***

چادرم را محکم‌تر می‌گیرم؛
روزهایی است که اینگونه‌ام
درخیابان‌های ام القرای جهان اسلام
چادر از سر زنان می‌کشیدند
              -به نام آزادی و حقوق شهروندی!-
ترسش هنوز در رگ‌های بودنم می دود.

                   ***

چادرم را محکم‌تر می‌گیرم
                           -حجابم را-
هر روز به اسم آزادی
تیغش می زنند
                     -می‌خواهند، اما نمی‌توانند-
میراث ماندگار مادر را نمی‌شود تیغ زد
                                         -نمی‌دانند!-
حجابم را محکم‌تر می گیرم؛
میراثی را که از کوچه‌های خاکی مدینه،
سایه بان بی پناهی‌ام شده است...

 

                                                          ******

اول: چادرى شدن، آرزوى کودکى بیشتر دخترهاست. از همان وقتى که مادر عروسک هایشان مى شوند، دلشان چادر مى خواهد و اغلب هم، نتیجه تحقق این آرزوى پاک کودکى، چادر رنگى کشدارى مى شود که هم چادر مادر عروسک هاست، در خاله بازى هاى نقلى دخترانه، هم چادر بیرون و هم چادر داخل خانه و هم چادر نماز سال هاى قبل از تکلیف شرعى. بزرگتر که مى شوند، دنیاست دیگر؛ برخى شان از این چادرى بودن مى گذرند؛ همان قدر که مادر عروسک ها بودند، کافى است. بگذریم که بعضى هایشان، بزرگتر که مى شوند، خودشان عروسک مى شوند... براى کسانى که مى خواهند هر روز، به روز شوند، چادر خیلى زود خاطره مى شود.
بعضى هاشان اما، بزرگتر که مى شوند، چادرهایشان هم بزرگتر مى شود و باور «چادرى بودن» و «چادرى ماندن»شان هم عمیق تر! دیگر حتى اگر از آسمان، موشک هم ببارد، چادرشان تکان نمى خورد. در اینکه آن آرزوى کودکى چطور به این دو سرانجام متفاوت مى رسد، خیل عظیمى از بزرگتر ها از پدر ومادر و معلم و استاد گرفته تا سینما و تلویزیون و حتى «تو»ى چادرى  هم دخیل هستید، توضیحش زیاده، از وسعت اندک این مجال، خارج است...
دوم: خیلى وقت ها، خیلى ها خواستند چادر را که آمیخته اى از پوشش تاریخى ایرانى و باورهاى اسلامى زنان سرزمین من است، تکریم کنند و مثل خیلى موارد، تکریمشان راه غلطى را پیمود و نتیجه عکس داد. اجبارى کردن چادر در برخى دانشگاه ها، یکى از این موارد است.
قصه تلخ تر اما، حکایت چادر پوشاندن به سر زنان متهم و مجرم در دادگاه ها و زندان هاست. پوششى که حجاب برتر نام گرفته و از یک سو به تمدن چند هزار ساله ایرانى مان بر مى گردد و از سویى دیگر میراث گرانبهایى است که از دختر رسول خدا به زن مسلمان رسیده است، مى شود لباس متهم! به همین راحتى اجازه مى دهیم تصویرى که خیلى ها از چادر در ذهنشان دارند، فضاى آلوده زندان و مجرمیت و گناهکارى باشد. چادر را اگر تاج افتخار بدانیم -که مى دانیم - پس بر سر زنان اینچنینى، چه مى کند؟! قرار بود چادر، بهترین صدفى باشد که مروارید وجود زن را مى پوشاند، نه آنکه پوشش متهم باشد.
به این تصور بهم ریخته اى که قانون غلط دستگاه قضا از چادر ارائه مى دهد، کج سلیقگى هاى کارگردان هاى سینما و تلویزیون را هم اضافه کنید که آنچه از زن چادرى به نمایش مى کشند، اغلب تصویرى مغشوش از زنانى مسن، فقیر، بى سواد و درمانده است! در ازدحام میان این کج سلیقگى ها و تبلیغات سوء دشمنان است که وقتى هیاتى متشکل از چهار خانم تحصیلکرده چادرى به نمایندگى از جمهورى اسلامى ایران در اجلاس کمیسیون مقام زن در نیویورک شرکت مى کنند، پوشش چادرشان مورد تعجب حاضران واقع مى شود و اظهار مى کنند که ما تصور نمى کردیم زن تحصیلکرده ایرانى، چادر بر سر داشته باشد!
«چادرى بودن» تعهد مى طلبد، باید شانش را رعایت کنى که اگر با گفتن لفظ چادرى، تصویر تو در ذهنى نقش بست، فضاى آن تصویر آنقدر روشن و مثبت باشد که بخواهد چادرى شود یا کسى را به چادرى بودن دعوت کند.

یاعلی مدد


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


تقویم‌ها می‌گفتند که تابستان است؛
چیزی حدود نیمه‌ی اولین ماه تابستانی 1361
تقویم‌ها، خبر از گرمی هوا می‌دادند
اما
نیمه‌ی تیر، زمستان آمد!
تقویم‌ها از اعتبار افتادند...

                              ***

حالا
تقویم‌های رو میزی،
27 بار تمام شده و نو شده‌اند
من خودم شنیدم؛
                 پدری می‌گفت:
"فصل بهار، میان برگ‌های این تقویم نیست"!
27 سال است فصل بهار،
میان برگ‌های این تقویم که نه،
میان روزمرگی دنیازده‌ی ما،
                 گم شده است.

                              ***

تقویم‌ها بی اعتبار شده‌اند
- بهاری دروغین را، به خورد ذهن‌های ما می‌دهند؛
ذهن‌های پی تشخیص جهت باد
ذهن‌های پی دانستن نرخ هر روزه‌ی نان
ذهن‌های شکسته، زیر آوار سنگین جبرِ زندگی مدرنِ مدنی-
نفس تقویم‌ها، به شماره افتاده؛
            هر چه می‌دوند،
                    به بهار نمی‌رسند!
بلدای نبودنشان
                   صبح نمی شود
خواب زمستانی غیرت
                   به بیداری نمی‌رسد؛
بهار نمی‌آید!

                              ***

تقویم ها بی اعتبار شده‌اند
همه‌ی 365 برگ تقویم
همه‌ی 4 فصل رنگارنگش را
همه‌ی ماه ها و هفته‌هایش
همه‌ی سیزده روز نوروزی‌اش را
همه‌ی بهارهایش را
27 بار گذرانده ایم؛
                  بهار، چرا نمی‌آید؟!
چرا هنوز این همه سردی،
اینجا، روی لحظه‌های خود فراموشی‌مان
                  بختک شده است؟!

دیدی؟!
گفتم که تقویم‌ها بی اعتبار شده‌اند!
من خودم دیدم؛
تقویمِ دل
           پدری
           مادری
           همسری
           فرزندی
من خودم دیدم که پرپر شد؛
از این همه خبر دادن از بهارهای دروغین
                         میان امتداد زمستان!

                              ***

این همه،
درد کوچکی است،
وقتی یادم می‌آید
درد
آنجاست که جمعه‌ای موعود را
میان برگ‌های تقویم زندگی‌مان
                        پیدا نکرده‌ایم...

پی نوشت:
1- حضرت آیت الله بهجت (ره)، فرموده بودند که برای آمدنشان، باید ظرفی از دعا پر شود؛ چقدر قنوت هایمان، سجده هایمان، أمن یجیب هایمان، نذرهایمان، چقدر دعاهایمان کم است.
2- تقویم ها، چقدر معتبر می شوند؛ وقتی فقط 14 تیرها ی همه ی این 27 بار مرور را به یادشان بوده ایم؛ به یادشان بوده ام...وقتی برای چهار دیپلمات اسیر دست صهیونیست‌ها، فقط همین نوشتنم در بیست و هفتمین سال رفتنشان، از عهده ام بر‌می‌آید!

تازگی‌، گاهی به خواست دل، اینجا هم، چیزکی می نویسم...

یاعلی مدد


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


...به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...

 

"22"؛ این همجواری "2"ها مرا به بهمن می‌برد و آن "22" دوست داشتنی‌اش که تا همیشه‌ی بودن، بر بلندای تقویم تاریخ می‌درخشد.
حماسه آفرینی، رسم قشنگ ایرانی‌هاست؛ 30 سال پس از 22 بهمن 57، این "22" دوباره را به رسم قشنگمان، حماسه ساختیم.

"22"؛ آن هم از جنس خردادی‌اش؛ خردادی که به پر حادثه بودنش عادت کرده‌ایم..."دفع فتنه در خرداد" میراثی است که از پدرانمان به ما رسیده است و ما قرار نبود این میراث ارزشمند را به ناپختگی‌ها و نابلدی‌های جوانی‌مان، بر باد دهیم... و ندادیم!

از میان تهمت‌ها، دروغ‌ها، فریبکاری‌ها، آمارسازی‌ها، دشنام‌ها، از میان تخریب‌های ناجوانمردانه گذشتیم و حالا، امتداد صبح را به جشن نشسته‌ایم...

حضور حداکثری‌مان، برای عمق بخشیدن به اعتبار آنچه که هست، بود؛ ما تغییر را نخواستیم! شب، آمده بود که بماند؛ خیمه بر خاک سرزمینمان بزند؛ ما اما به تابش خورشید، رأی دوباره دادیم.

و حالا امتداد صبح را به جشن نشسته ایم؛ قنوت‌های دعایمان، سجده‌ی شکر شده‌اند...

 

می‌خندیم و می‌گذریم از آنانی که خنده‌های ما که هیچ، خود ما را هم نخواستند که ببینند.

اعتراف نوشت: پست قبلی‌ام، اصلش هیچ ربطی به مناظره‌ی دکتر احمدی‌نژاد و مهندس موسوی نداشت! ساعتی قبل از آن مناظره‌ی تاریخی،  نوشته بودمش؛ اما هرچه کردم نشد که در "یک وجب دل" بگذارمش. ماند برای نیمه‌های شب و چند ساعتی پس از مناظره. دوستان هم، همه به حساب آن مناظره گذاشتند و من هم این توفیق اجباری را به فال نیک گرفته و سکوت کردم... همین!
البته عجیب هم با مناظره، هماهنگ بود!

 

یاعلی مدد


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


همیشه، همه دست به دست همه می دهند، تا یک نفر رأی بیاورد؛ حالا هفته هاست، همه دست به دست هم داده اند تا "یک نفر"، رأی نیاورد!

چه "همه"ی کوچکی را سد کرده اند مقابل اراده ی ملت؛ استاد سد سازی اند دیگر!

تو جای من؛ خنده ات نمی گیرد وقتی می بینی سیل اراده ی ملت را نمی بینند؟! من، خنده ام می گیرد اما دلم می سوزد برای نخبگان سیاسی سرزمینم؛ دلم می سوزد برای سرزمین دوست داشتنی ام...

"همه" شان، حقیر است حتی حالا که پر شده از چک های میلیاردی فائزه و یاسر و مهدی و جاسبی و...

حتی امروز که این دو رکعت سیاستشان را، بی وضو، به "عالیجناب خاکستری" دیروزشان اقتداء کرده اند؛ جماعتی از لیبرال ها و سوسیالیست ها و  مشارکت و مجاهدین و کارگزاران و روحانیون و...

بگذریم...

دلم جای دیگری قرص است؛ یک قنوت دستان پینه ی بسته ی آن کشاورز روستایی، همه ی برنامه های ریخته شده در اتاق های عملیات روانی این جماعت را بهم می ریزد. گفتم که دلم، قرص جای دیگری است!

انقلاب ما، انقلاب مستضعفان و پابرهنگان است.

 

یاعلی مدد


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


اسمش را که عوض کردیم و گذاشتیم "عیدالزهرا"، انگاشتیم که دیگر شامل توصیه‌های رهبری بر حفظ اتحاد شیعه و سنی نمی‌شود. دلمان می‌خواست –دل که نه، اما من می‌گویم دل- و این دل خواستن و خودخواهی، هر جور هم که حساب کنی، با ولایت‌پذیری جمع شدنی نیست؛ خودمان را فریب دادیم، دیوار توجیه، خیلی بلندتر از دیوار حاشاست.

غریبه که بینمان نیست؛ بی تعارف، نه از دیروز که رهبر، صریحاً این امر را حرام شرعی دانستند، که از گذشته‌های نه چندان دورتر هم، از فحوای کلام آقا، می‌شد نارضایتی‌شان را از برپایی چنین جلساتی، به خوبی دانست، اما... گفتم که دیوار توجیه، خیلی بلندتر از دیوار حاشاست. (یادمان نرود؛ میان این توجیهات برخاسته از خودخواهی و ولایت پذیری، یکی را باید انتخاب کرد.)

 

مثل خیلی وقت‌های دیگر، کار را به جایی رساندیم که حضرت "آقا" تلویح و کنایه و اشاره را، همان اشاره‌ای که قرار بود به اجرایش، به سر بدویم را، کنار بگذارند و با صریح‌ترین واژگان، راه را نشانمان بدهند. انگار که این همه پای صحبت‌های رهبری نشستن و بعضاً یادداشت هم برداشتن، فقط شعار دادنمان را خوب کرده است و حالا بعد از این همه سال، هماهنگ‌تر و پرشورتر و رساتر فریاد می‌زنیم: از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن، اما دستِ بودنمان هنوز از عملی درخور، بسیار خالیست.

 

سه شنبه، حضرت آقا، در جمع مردم سنندج، حجت را تمام کردند:

"آن مرد شیعى هم که می‌رود به مقدسات اهل سنت اهانت می‌کند و دشنام می‌دهد، او هم مزدور دشمن است، ولو نداند که چه می‌کند. من عرض ‌می‌کنم، عوامل اصلى، دشمنانند. بعضى از این سرانگشتان - هم در بین اهل سنت، هم در بین شیعه - غافلند، نمی‌دانند و نمی‌فهمند چکار می‌کنند؛ نمی‌دانند براى دشمن دارند کار می‌کنند.... به آن شیعه‏اى هم که از روى نادانى و غفلت، یا گاهى از روى غرض - این را هم سراغ داریم و افرادى را هم از بین شیعیان می‌شناسیم که فقط مسئله‏شان مسئله‏ى نادانى نیست، بلکه مأموریت دارند براى اینکه ایجاد اختلاف کنند - به مقدسات اهل سنت اهانت می‌کند، عرض می‌کنم: رفتار هر دو گروه حرام شرعى است و خلاف قانونى است."

 

 

زلزله ی این واژه‌ها با طنین شعارهایمان که درآمیزد، اگر "لاف" ولایتمداری نزده باشیم، باید دیوار همه توجیهات کودکانه‌مان فرو ریزد. اگر فرو نریخت، باز هم عیدالزهرا را رها کن که چنین کسی را، به یقین، بازسازی اندیشه‌های ولایت پذیری‌اش، واجب‌تر خواهد بود تا برگزاری جشنی که به دروغ نام بانوی دو عالم را بر آن نهاده است.

 

هراسم از این است که این بیانات رهبری هم، بشود همان فرمایشات 5 مرداد 84، در باب استفاده از آهنگ‌های مبتذل و حرام خواننده‌های طاغوتی برای شعرهای اهلبیت -علیهم السلام- و بکار بردن توصیفات بی معنا و بی مورد و یا وصف صورت ظاهری اهلبیت -علیهم السلام- و یا اینکه " توصیف و تمجید از این بزرگواران، باید به عبودیت خدا منجر شود" و... که کمتر کسی خود را ملزم به اجرای آن دانست. گوشمان سنگین دنیا بود؛ می ترسم هنوز هم باشد!

نخواستم بدبینانه، درد دل‌هایم را تمام کنم، اما هر قدر خوشبینی به نگاهم تزریق می‌کنم، باز بیشتر حجم لیوان خالیست.


یاعلی مدد


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


قبل نوشت: چند وقتی است که تمرین خبرنویسی می کنم و خواننده‌های یکی از سایت‌های خبری، از بد روزگارشان!، مجبورند این سیاه مشق‌های مرا به عنوان خبر تحمل کنند. راستش قبل‌تر اصلاً این بخش از خبرنگاری را –اگر بشود آنچه را که انجام می‌دهم، خبرنگاری نامید که نمی‌شود و بنده عنوان مناسبی برایش نیافتم- تجربه نکرده بودم و حالا فهمیده‌ام که خبرنویسی هم سخت است انگار! بماند... غرض حرف دیگری است:

شنبه (راه دور نروید؛ همین پریروز!) خبری را نوشتم که از میان انبوه خبرهای انتخاباتی، برایم جالب توجه بود، و حالا گرچه 48 ساعتی از رفتنش روی سایت می‌گذرد و برای بسیاری از دوستان، تکراری است اما، یحتمل گذاشتنش در اینجا خالی از فایده نخواهد بود.

 

متن خبر:
( البته با جرح و تعدیل صورت گرفته از سوی جناب دبیر سرویس گرامی)
 

               اظهار نظرعجیب هاشمی رفسنجانی در مورد حداقل آراء

با نزدیک شدن به ایام انتخابات، اظهار نظرهای متفاوت و بعضا عجیب انتخاباتی، افکار عمومی را به خود جلب میکند. در یکی از تازه‌ترین این نظرات، هاشمی رفسنجانی در خطبه‌های نمازجمعه روز گذشته در تهران، اظهار داشت: “ما می‌توانیم در انتخابات آینده بیش از ۴۰ میلیون رای به صندوق‌ها بریزیم، اگر کمتر ریخته شود نشانگر بی‌تفاوتی است که این بی‌تفاوتی برای کشور، انقلاب و مردم ضرر دارد.”
اظهار نظر هاشمی رفسنجانی در رابطه با حداقل مطلوب شرکت کننده در انتخابات در حالی مطرح میشود که با توجه به اعلام وزارت کشور در مورد آمار۴۶ میلیون نفری واجدین شرایط رأی دادن در انتخابات،بنابراین نقل قول، برای اثبات عدم بی‌تفاوتی مردم، حداقل باید ۸۷ درصد واجدین شرایط، در انتخابات شرکت کنند.
این در حالی است که بالاترین میزان حضور مردم در انتخابات ریاست جمهوری، مربوط به دوره‌ی هفتم ریاست جمهوری در خردادماه ۱۳۷۶ با ۷۹ درصد و پس از آن دوره‌ی سوم ریاست جمهوری در مهرماه ۱۳۶۰ است که ۷۴ درصد واجدین شرایط در انتخابات حضور یافته‌اند.
در همین حال پایین‌ترین میزان مشارکت مردم در انتخابات ریاست جمهوری مربوط به دوره‌های پنجم و ششم ریاست جمهوری با ۵۴ و ۵۰ درصد واجدین شرایط است. (من: نیازی به گفتن نیست که دوره‌های پنجم و ششم، هاشمی رفسنجانی به عنوان رئیس جمهور اسلامی ایران، انتخاب شد!)
خطیب نماز جمعه تهران در ادامه اضافه می کند که : “قهر کردن از صندوق رای جز ضرر چیزی برای مردم ندارد، چون توده مردم نروند، یک اقلیتی رای می‌دهند و در نهایت کسی از صندوق در خواهد آمد و این به نفع هیچ کس نیست.”
به نظر میرسد برخی اظهار نظرهای انتخاباتی با هدف تحت الشعاع قرار دادن نتایج انتخابات صورت گرفته است. تلاشی که پیش از این و با تشکیک در سلامت انتخابات کلید خورده بود.

 

بعد نوشت: هاشمی رفسنجانی، که دلمان می‌خواست، همچون ریش سفید قوم، بی طرف و فراجناحی، ناظر تعاملات سیاسی جناح‌ها–همان مشاجرات تعدیل شده- باشد و آبی بر آتش اختلافات، حالا خود، آتش‌بیار معرکه شده است؛ آتشی که دودش به چشم همه‌مان می رود؛ همه‌ی مردم ایران.

مصداق‌های این ادعای من در این 4 سال عمر دولت نهم، در عملکرد و گفتار رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، فراوان است. هاشمی‌رفسنجانی گرچه در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد توسط حضرت "آقا" حضور داشت و گرچه خود، می‌گوید که نظر مقام معظم رهبری را، چون ولی‌فقیه هستند بر نظر خود مقدم می‌دارد، اما در طول سه سال و نیم گذشته، عملاً –هرچند ناخواسته- نشان داده است که امضای رهبری را بر حکم ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به رسمیت نمی‌شناسد. برای هاشمی رفسنجانی، احمدی‌نژاد، همان رقیب انتخابات سال 84 است، نه کسی که اکثریت مردم ایران به او رآی داده‌اند و ولی فقیه هم این رآی را تأیید فرموده‌اند. تلخ است، اما عملکرد هاشمی رفسنجانی، با آن خطبه‌های دوم نماز جمعه که مرور بر رویدادهای هفته است و سه سالی می شود که از نام و عنوان رئیس جمهور اسلامی ایران، تهی است، نشانگر اینست که او، احمدی نژاد را به عنوان رئیس جمهور، به رسمیت نمی شناسد. یعنی رآی اکثریت و امضای ولی فقیه، هیچ! حالا هم وارد بازی تلخ ایجاد شبهه در نتیجه‌ی قابل پیش بینی انتخابات شده است. یقیناً آنچه به ضرر همه‌مان تمام می شود، همین بازی‌های تلخ سیاسی است که متأسفانه، دامن بزرگان قوم را هم گرفته است.

با نزدیک شدن به تاریخ برگزاری انتخابات، یقیناً شاهد اظهارات عجیب‌تری هم خواهیم بود؛ اما برای کسانی که خود قبلاً مسئولیت اجرایی داشته‌اند، قبل از اظهارنظر، نیم نگاهی به دوران خودشان، بد که نیست هیچ، مفید هم خواهد بود!

 

پی نوشت: در جلسه‌ای جناب سراج برایمان تحلیل انتخاباتی می‌گفت. برای نام نبردن از هاشمی رفسنجانی و ضبط نشدن نام او، روی تخته نوشت: "هاشمی رفسنجانی" و بعد گفت :"در این جلسه به ایشان می‌گوییم آقای x"

جالب آنکه در طول جلسه و در خلال صحبت‌ها بارها تکرار کرد:"مهدی هاشمی، پسر آقای x"!!!

یاعلی مدد

 


نویسنده : کبری آسوپار - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo