یک وجب دل
دلانه نویسی های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
نویسنده: کبری آسوپار - چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢

برای یک وجب دلم خانه‌ی جدیدی ساخته‌ایم؛ واقع آنکه دوستی زحمت کشیده و خانه‌ی جدید را سر و سامان داده و همه‌ی این نوشته‌های ساکن خانه‌ی قبلی را هم برده آنجایی که گرچه شاید کمی شیک تر، اما باز همین یک وجب دل است و سادگی‌اش و دلانه‌هایش و سیاسی نوشته‌هایش… گرچه کمی احساس غریبگی کنم با آن خانه…

کامنت‌های این خانه‌ی قبلی هم نشد که منتقل شود آنجا.

خلاصه آنکه "یک وجب دل"م پیش تر اینجا بود و حالا رفته آنجا و زین پس از آنجا بخوانیدم( + )

نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢

قبل التحریر: این یادداشت 20 آبان 92 در صفحه‌ی دو روزنامه‌ی جوان به چاپ رسیده است. (+)

رئیس دولتی که اصلی‌ترین شعار او اعتدال بوده است و در همان اولین نشست خبری‌ بعد از منتخب شدنش که هنوز دولت را تحویل نگرفته بود، خود را رئیس‌جمهور همه‌ی ملت ایران نامید، روز گذشته (19 آبان 92) در خانه ملت و در مقابل نمایندگان مردم، همه‌ی مردمی را که به او رأی نداده بودند، خشونت‌طلب و افراطی و خودرأی و... نامید و صدای اعتراضی هم از هیچ نماینده مجلسی بلند نشد!

روحانی در صحن علنی مجلس و در حالی که در مقام گفتن از اهمیت رأی مردم بود، تلویحاً فقط کسانی را «مردم» خطاب کرد که به او رأی داده‌اند و باقی را با الفاظی خطاب کرد که هم توهین به سایر کاندیداهای انتخابات و هواداران‌شان و رأی‌دهندگان به آنها بود؛ هم خلاف شعارهای اعتدال- اعتدال رییس دولت یازدهم بود و هم خلاف شأن رئیس‌جمهوری که از قضا لباس روحانیت هم بر تن دارد. حسن روحانی روز گذشته در مجلس گفت: «مردم در 24 خرداد به افراط، تفریط، خشونت، خودرأیی، تک‌رأیی، عدم مشورت و عدم‌تدبیر رأی ندادند و به اعتدال، تدبیر و عقلانیت رأی دادند.»

بسیاری در انتخابات کاندیدایی غیر از رئیس‌جمهور فعلی داشتند و مشی اصولگرایانه نیز با شعارهای اصلاح‌طلبانه حسن روحانی متفاوت بود؛ اما نتیجه انتخابات که اعلام شد، اصولگرایان آن همه پایبند اصول بودند که رقابت را تمام شده بدانند و پس از اعلام نتایج، روحانی را نه رقیب انتخاباتی که رئیس‌جمهور خویش بدانند.

حسن روحانی اما به دفعات نشان داده که گویا هنوز در فضای رقابتی قبل از انتخابات به سر می‌برد و همچنان نه فقط کاندیداهای انتخابات خرداد ماه را رقیب خویش می‌داند و برخلاف شعارهایش مبنی بر تشکیل دولت فراجناحی، از آنها در حلقه مدیرانش بهره نبرد، بلکه حتی از مردمی هم که به او رأی نداده‌اند، هنوز دلخور است و اصلاً وقتی می‌گوید مردم، منظورش فقط همان 51 درصد رأی دهنده به خودش است و 49 درصد باقی مانده که کاندیدایی غیر او گزیده‌اند، نه فقط مردم نیستند که افراطی و خشونت‌طلب و خود رأی و... دانسته می‌شوند! این مشی نه اخلاقی است و نه موافق سیاست و تدبیر و نه اعتدالی؛ ما تصورمان این است که حسن روحانی نه فقط رئیس‌جمهور آن 51 درصد که رئیس‌جمهور همه مردم ایران است؛ کاش رئیس‌جمهور این باورمان را بیش از این خدشه‌دار نکند.

***

سال 88 احمدی نژاد در میدان ولی عصر تهران گفت که «در انتخابات ایران ۴۰ میلیون نفر خودشان بازیگر اصلی و تعیین کننده اصلی بوده‌اند. حالا چهار تا خس و خاشاک این گوشه‌ها کاری می‌کنند. بدانید این رودخانه زلال ملت جایی برای خودنمایی آنان نخواهد گذاشت. ۷۰ میلیون ملت ایران و ۴۰ میلیون شرکت کننده در انتخابات همه عزیزند، همه ملت ایرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت‌ها به پایان رسید و دوره دوستی‌ها و ساختن‌ها آغاز شد...»

از آن روز تاکنون اصلاح‌طلبان با جنگ رسانه‌ای جا انداختند که رئیس‌جمهور احمدی نژاد به آنان خس و خاشاک گفته، حال آنکه محمود احمدی‌نژاد فقط برهم‌زنندگان امنیت شهر را خس و خاشاک نامید‌؛ ولی آنها با دروغ حرف‌شان را به کرسی باورها نشاندند. حال در برابر توهین‌های حسن روحانی به 49 درصد رأی‌دهندگان و کاندیداهایشان، می‌گوییم احمدی نژاد که به مخالفانش خس و خاشاک نگفت؛ اما جناب روحانی! کاش شما ما را خس و خاشاک می‌دانستید؛ ولی در خانه خودمان، حامی افراط و خشونت و خودرأیی و... خطاب مان نمی‌کردید!

نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢

قبل‌التحریر: این مطلب در صفحه‌ی یک روزنامه‌ی وطن امروز (12 آبان 92) به چاپ رسیده است.

روزی که حسن روحانی و هیات همراهش از سفر پر توجه نیویورک‌شان به تهران بازگشتند و با انتقادات کارشناسان و دلسوزانی مواجه شدند که گفت‌وگوی تلفنی و دقیقه نودی روحانی با اوباما را غیرضروری و بی‌سود و امتیاز برای ایران می‌دانستند، همه منتقدان را به سوغاتی‌ای که همراه خود آورده بودند، توجه دادند که این هدیه دولت آمریکا به ایران و نشان حسن نیت آنهاست. جام شیردالی که گفته شد یک اثر باستانی متعلق به قرن هفتم پیش از میلاد است و از یک قاچاقچی کشف و ضبط شده و حال برای اثبات حسن نیت آمریکایی‌ها به ایرانی‌ها بازگردانده می‌شود. ما باید این حسن نیت را باور کرده و می‌پذیرفتیم اما این میانه یک مشکل کوچک(!) بروز کرد و آن هم اینکه معلوم شد این جام نه یک اثر باستانی متعلق به 700 سال پیش از میلاد، بلکه ساخته‌ای تقلبی و متعلق به 1999 سال بعد از میلاد است. بلی! به همین سادگی، هدیه‌ای که وزارت خارجه آمریکا قدمت آن را 2700 سال تخمین زده بود، تنها مربوط به 14 سال قبل است؛ دروغی با اختلاف کوچک 2686 سال! همه موضع‌گیری دولت یازدهم در قبال حسن نیت لگدمال شده‌ای که بر سر ایرانی‌ها کوبیده شد، این بود که رئیس سازمان میراث فرهنگی دولت اعلام کرد «از نظر دولت آمریکا این شیء اصل است» و ما باید لاجرم عنان عقل را دست نظر دولت آمریکا که نه، دست احساس شعف و ذوق‌زدگی دولتمردان‌مان می‌سپردیم و فریاد نمی‌کردیم که أیهاالأمرا! پادشاه لخت است... 

*** 

انتقادات به دیپلماسی دولت کم نیست و البته جوابی درخور نمی‌گیرد که هیچ، بلکه مخالفان با برچسب‌ها و تهمت‌ها و تخریب‌ها روبه‌رو می‌شوند و حامیان دولت حتی از یکی دانستن مخالفان با سران رژیم صهیونیستی نیز دریغ نکردند اما حتی اگر نخواهیم تاریخ تعامل ظالمانه آمریکا با ایران را مرور کنیم و از کودتای 28 مرداد و حمایت از پهلوی و صدام و گروهک رجوی و بلوکه کردن دارایی‌ها و تحریم‌های سخت نفتی و دارویی و ترور دانشمندان و هواپیمای ایرباس و... سخن بگوییم، آیا همین تعاملات یکی دو ماه اخیر برای اعتماد نکردن به آمریکایی‌ها کافی نخواهد بود؟! و بد آنکه همین تعاملات اخیر می‌تواند دلیل بدبینی ما به مذاکرات و سبب انتقادات‌مان به دیپلماسی دولت باشد؛ یعنی نیاز چندانی هم نیست خاطرات زمان توقف غنی‌سازی اورانیوم و اجلاس سعدآباد و پلمب‌شدن نیروگاه‌هایمان را مرور کنیم! 

در سفر به آمریکا و مذاکره وزرای خارجه دو کشور و گفت‌وگوی تلفنی دو رئیس‌جمهور که هر دو برای اولین‌بار پس از انقلاب اسلامی اتفاق افتاد، چیزی نصیب ایران نشد جز سیلی از حرف‌ها و واژه‌ها که آن هم راست و دروغش هیچ معادله‌ای را به نفع ما تغییر نمی‌داد و حتی با کمی دقت در ادبیات مطرح شده، نه حسن نیت که عمق زیرکی شیطانی طرف آمریکایی را می‌شد به راحتی دریافت. به‌طور مثال در اوج شعفناکی! اصلاح‌طلبان از اینکه اوباما در نطق مجمع عمومی‌اش غنی‌سازی اورانیوم را به عنوان حقی برای ایران به رسمیت شناخته، وی نه «دستیابی» به غنی‌سازی اورانیوم بلکه صرفا «استفاده» از اورانیوم غنی‌شده را برای ایران به رسمیت شناخت. یعنی آمریکا اجازه می‌دهد ما از کشورهای دیگر اورانیوم غنی‌سازی شده بخریم و استفاده کنیم! نکته حائز اهمیت آنکه در پایان همه نشست‌ها و گفت‌وگوها همچنان همه گزینه‌ها روی میز آمریکا بوده و هست و تمام امتیازدادن‌های دولت یازدهم به آمریکا حتی در حد حذف تهدید لفظی و تلویحی نظامی آمریکا علیه ایران نیز به‌کار نیامد! اگر هم قرار بود دلمان را به این خوش کنیم که چه کسی پای سخنرانی نشست و سالن را ترک نکرد، وزیر خارجه ما پای سخنرانی اوباما نشست و وزیر امور خارجه آمریکا پای سخنرانی روحانی، خیر؛ و اگر ریزتر وارد تعاملات شویم، گزاره‌های قابل تامل‌تری نیز خواهیم یافت... ما چه چیزی نصیب‌مان شده که بخواهیم به ادامه این روند آن هم با سرعت بیشتر و تحت ذوق‌زدگی بسیار حامیان دولت خشنود و خوش‌بین باشیم؟! از سویی آنچه از دست داده‌ایم، ما را کمی نسبت به ذکاوت دیپلماتیک اهالی سیاست خارجی دولت بی‌اعتماد می‌کند... 

*** 

آیا انتقادات ما نشان از بی‌اعتمادی ما به هیات دیپلماتیک‌مان دارد و آیا در صورت چنین چیزی، موضع ما بر خلاف موضع رهبری نخواهد بود که فرمودند ما به هیات دیپلماسی‌مان اعتماد داریم؟ برای پاسخ به این سوال لازم است سوال دیگری بپرسیم؛ آیا اعتماد به دولت بدین معناست که این دولت را عاری از اشتباه و معصوم می‌دانیم؟! اعتماد به دولت آن است که می‌دانیم و یقین داریم که این دولت و هیات دیپلماسی‌اش در جهت تامین منافع کشور و ملت گام برمی‌دارند اما آیا چنین یقینی در مورد نیت دولتمردان و اعتماد به تلاش‌شان در جهت تامین منافع ملی‌مان، لزوما ما را به تصدیق راه‌های در پیش گرفته شده توسط دولت برای تامین منافع ملی خواهد رساند؟ و حتی آیا اعتماد به هیات دیپلماتیک خودی، یعنی از حیله‌های هیات دشمن نیز چشم بپوشیم و آنان را نیز معتمد بدانیم؟! 

اگرچه اصلاح‌طلبان، معصومی قدیس‌وار از دولت یازدهم و تیم دیپلماتیک آن ساخته‌اند که هیچ خطا و اشتباهی را برایشان متصور نیستند اما برای دلسوزان نظام که تحرکات دیپلماسی را نه از تنگنای منافع جناحی و سیاست‌زده، بلکه از گستره مصالح و منافع ملی می‌نگرند، هیچ‌کس نه از خطا و نه از خطاب انتقاد قرار گرفتن مصون نیست و لاجرم همه عملکردها دقیق رصد می‌شود و گزاره‌ها حلاجی، تا مبادا کسی جایی بی‌آنکه بداند، خطایی برود. اگرنه که با روندی که رسانه‌های اصلاح‌طلب در پیش گرفته‌اند، اگر سیاست خارجه ایران راه اشتباهی هم بپیماید، هیچ‌کس و حتی خود هیات ایرانی هم باخبر نمی‌شود و امتیازش می‌رسد به آمریکایی‌ها! آیا شایسته است دولت همین انتقادات به راهبردها را هم برنتابد و سیل برچسب و تهمت نصیب هر کسی شود که نمی‌خواهد دولت را معصوم ببیند؟! همه هفته‌های گذشته هیچ‌کس نگوید بالای چشم آمریکا ابرو است و حامیان دولت به‌جای شمارش جنایات آمریکا، مشغول دعوا با مخالفان آمریکا شوند؟! لاجرم ما هم اگر جای آمریکایی‌ها باشیم، آیا از پس این همه ذوق که حامیان افراطی دولت را به جنگ لفظی با مخالفان مذاکره کشانده، قیمت را بالا نبرده و به گرانفروشی در مذاکرات نخواهیم رسید؟! 

*** 

شیردال، نماد حسن نیت برای آغاز دیپلماسی با محتوای برقراری ارتباط سیاسی میان دو دشمن دیرینه بود که وقتی تقلبی از آب درآمد، دیپلمات‌های دولت یازدهم در قبال آن سکوت کردند و اظهارنظر پیرامون آن را به میراث فرهنگی سپردند و انگار نه انگار این تقلب تاریخی قرار بود یخ‌های سیاست را آب کند و به حوزه کاری آنان نیز مربوط می‌شود! آیا تقلبی بودن نماد یک حسن‌نیت نشان خوبی برای تقلبی بودن اصل حسن نیت ادعایی نیست؟! 
همه هراس همین است که ویترین دیپلماسی دولت یازدهم را هدیه‌های تقلبی که لابد از نظر دولت آمریکا اصل است! پر کند و ما به ازای این بنجل‌فروشی‌ها به ایران، عزتی باشد که در میان ژست‌های دیپلماتیک بر باد رفته و در نهایت همچنان تحریم‌ها لغو نشود و همچنان دارایی‌ها بلوکه باشد و همچنان کسی از ایران عذری نخواسته باشد و همچنان همه گزینه‌ها روی میز باشد...

مطلب مرتبط:
آقای روحانی! ما منتظر می مانیم...

نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢

حالا که زمان گذشته و می‌شود همه‌ی این 6 ماه حبس مجتبای دانشطلب را نه از پیش، بلکه با نگاهی از پس به نظاره نشست، شاید درست‌تر باشد که بگوییم تقصیر جمهوری اسلامی نیست؛ تقصیر جمهوری اسلامی نیست که دانشطلب در دادگاه بدوی تبرئه شد و در تجدیدنظر 6 ماه حبس گرفت و 6 ماه حبسش را هم بی رعایت حقوق زندانی سیاسی، بی مرخصی، بی عفو و بی خیلی چیزهای دیگر گذراند و بعد هم بی سر و صدا و بی عکس و بی مصاحبه و بی خیلی چیزهای دیگر به خانه بازگشت؛ تقصیر خود دانشطلب بود و همه‌ی این رفقای دور و برش که بلد نبودند زندانی سیاسی یعنی چه! تقصیر همه‌ی مایی بود که فرهنگ زندانی سیاسی (داشتن یا بودن) را نداشتیم یا نخواستیم رعایت کنیم!

زندانی سیاسی ما نه یک بار از داخل بند پیامی برای مردم (!) فرستاد، نه از او مقاله‌ای در جرس و بی‌بی‌سی و رادیو فردا و... منتشر شد و نه حتی یک بار همان دانشطلب دات‌آی‌آر ساده‌اش را از داخل زندان به روز کرد؛ نه بلد بود از نداشتن میوه و سبزی تازه در زندان گله کند؛ نه درد پدرش و بغض مادرش رسانه‌ای شد و نه ما هر روز از خاطره‌های داشته و نداشته‌مان با او پست احساسی و بغض‌آور زدیم! فرهنگ زندانی سیاسی نداشتیم دیگر... اصلاً زندانی سیاسی بی وکیل، آن هم وکیلی که هفته ای یک بار با اینجا و آنجا مصاحبه کند و آخرین وضعیت موکلش را گزارش دهد، زندانی سیاسی می‌شود؟! نمی‌شود دیگر!

ما فرهنگ زندانی سیاسی را رعایت نکردیم و چرا توقع داشتیم جمهوری اسلامی با او مثل زندانی سیاسی رفتار کند؟! جمهوری اسلامی که یقین دارد ما سر خودمان و حرف‌ها و واژه‌هایمان از بی‌بی‌سی در‌نمی‌آید؛ اهل تحریم انتخابات و راهپیمایی و... هم که نیستیم؛ نهادهای حقوق بشری هم که بابت دفاع مان از انقلاب اسلامی کلاً بشر نمی‌دانندمان؛ پس چرا از ما – به قول خود دانشطلب – کارگرزاده‌ها بترسد و حساب ببرد؟! مگر نه اینکه برای خیلی از این مدیران اتوکشیده و یقه بسته‌ی جمهوری اسلامی، مصادیق امنیت ملی را گزارش‌های بی‌بی‌سی و غوغای رسانه‌های آن‌ور آبی مشخص می‌کند، پس چرا از ما بی‌رسانه‌هایی بترسد که نهایت رسانه‌مان صفحات وبلاگ و فیس بوک و پلاس‌مان است که آن هم از بیم سوءاستفاده دشمن – در برهه‌ی حساس همیشه کنونی! – کمتر می‌شود که از انتقاد به جمهوری اسلامی به روز شود؟!

زندان رفتن ِ ما بی رسانه‌های جنوب شهری ِ کارگر و کارگرزاده قدر یک تیتر الجزیره و رویترز، قدر یک صحنه نمایش لباس خواب ندا آقا‌سلطان در شبکه‌های معاند، حتی قدر یک خبر فوری دروغ سایت بی‌بی‌سی از ممنوع‌التصویر شدن جیگر که مدیر عالی‌رتبه‌ی ضرغامی را به تکذیب وامی‌دارد، امنیت جمهوری‌اسلامی را خط‌خطی نمی‌کند؛ حتی روی زمین ماندن حرف رهبر انقلاب اسلامی که به همین مردان اتوکشیده‌ی جمهوری اسلامی گفت که با خطای جوانان انقلابی با اغماض برخورد کنید، امنیت ملی جمهوری اسلامی را خدشه دار نمی‌کند؛ آخر بی‌بی‌سی که دغدغه‌اش اجرایی شدن حرف رهبر انقلاب نیست!

فلان آقازاده بالش شخصی‌اش که در سلولش نباشد، اذیت می‌شود و باید هر طوری شده، به دستش رساند که مباد اذیت او و مصاحبه‌ی بستگانش آبروی جمهوری اسلامی را ببرد، اما مجتبای دانشطلب بیشتر حبسش را هم که روی زمین بخوابد و تختی نباشد، صدایش درنمی آید و هیچکس خبردار نمی‌شود؛ دوستانش هم که خبردار می‌شوند، حتی نوتی هم نمی‌زنند؛ حالا شما بگویید، ما فرهنگ زندانی سیاسی داشتن داشتیم؟! دانشطلب فرهنگ زندانی سیاسی بودن داشت؟! نداشتیم دیگر؛ قبول کنید!

مطالب مرتبط:

دیگربان؛ شما لطفاً ساکت!

نویسنده: کبری آسوپار - یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

روسای جمهور ایران و آمریکا با هم تلفنی مذاکره کردند و حالا لابد دو طرف قضیه راضی از عملکرد خویش هستند که توانسته اند این عدم مذاکره 34 ساله را به وجود برسانند و میان این همه دولت های آمده و رفته در ایران و آمریکا، این دولت های ایشان باشد که قهرمان شکستن یخ رابطه فیمابین جمهوری اسلامی و ایالات متحده باشد. اینکه طرفین این گفت و گو چقدر احساس قهرمان بودن می کنند، با اینکه چقدر بالواقع در این قضیه قهرمانانه برخورد کرده اند، با هم فرق دارد و طبیعتاً در این ماجرا سروکار ما با طرف ایرانی ست؛ کسی که به نمایندگی از ملت ایران و حکومت جمهوری اسلامی می تواند پای میز تعامل با مسئولین کشورهای دیگر، زبان گویای ملت و نظام ایران باشد. راستی! حجت الاسلام حسن روحانی چقدر مطابق عزت و حکمت و مصلحت ایران پای تلفن با اوباما نشسته است و حال چه واکنشی در قبال این عملکرد باید نشان داد؟

صبح دیروز و در بازگشت رئیس جمهور حسن روحانی به تهران، دو گروه تقریباً هم تعداد، به استقبال وی در فرودگاه مهرآباد رفتند؛ گروه اول به حمایت از رئیس جمهور و تشکر از مواضع وی رفتند و مقابل وی گوسفندی هم قربانی کردند و گروه دوم در مخالفت با گفت و گوی روحانی با اوباما به اعتراض رفته بودند و شعار مرگ بر آمریکا سر دادند و در مسیر حرکت رئیس جمهور به اقامه نماز پرداختند. این دو گروه را شاید بتوان نماد دو واکنش جامعه نسبت به اتفاقی دانست که جمعه شب 5 مهرماه 92 و پس از 35 سال میان روسای جمهور ایران و آمریکا روی داد. گروهی که همه مشکلات کشور را ناشی از عدم ارتباط با آمریکا می دانستند، این روزها شدیداً احساس ذوق زدگی دارند و لابد تصور می کنند در آغاز حل تمام مشکلات پیش می رویم! گروهی دیگر هم همه چیز را بر باد رفته می دانند و لابد فکر می کنند همه آنچه داشته ایم، بر باد رفته است!

می توان واکنش سومی را نیز در نظر گرفت؛ واکنش صبر و سکوت که به نظر می رسد حامیانش بسیار پرتعداد تر از آن دو گروه مذکور باشد؛ کسانی که با دقت و تیزبینی اوضاع را رصد می کنند و حال منتظرند تا تبیین هزینه و فایده ای را که این اتفاق برای مردم ایران داشته از زبان رئیس جمهور خود بشنوند. حسن روحانی پس از 35 سال قطع رابطه ایران و آمریکا، مکالمه ای تلفنی را با اوباما رقم زد و اینک آمریکایی ها خشنود این گفت و گویی هستند که سال ها در پی آن بودند و این حق ملت ایران است که بدانند در قبال برآورده کردن این خواسته  آمریکایی ها، چه چیزی نصیب ملت ایران شده یا در آینده ای نزدیک خواهد شد. آیا اوباما دستور لغو تحریم های ناعادلانه نفتی و دارویی و هواپیمایی و ... علیه جمهوری اسلامی ایران را صادر خواهد کرد و جنگ اقتصادی آمریکا با مردم ایران به زودی به پایان می رسد؟ آیا دارایی های بلوکه شده ایران در بانک های آمریکایی آزاد خواهد شد؟ آیا دولت ایالات متحده به دلیل حمایت از محمدرضا پهلوی در جنایت و خیانت علیه ملت ایران از مردم ایران، از مادران شهید داده و همسران شوهر از دست داده عذرخواهی خواهد کرد؟ آیا آمریکایی ها جنایات خود علیه ملت ایران با حمایت از صدام در جنگ هشت ساله را متأسف خواهند شد؟ آیا دولت آمریکا برای هدف قراردادن ایرباس مسافربری ایران عذرخواهی خواهد کرد؟ آیا آمریکایی ها ترور دانشمندان هسته ای ایران را محکوم خواهند کرد؟ آیا فعالیت های صلح آمیز هسته ای ایران به رسمیت شناخته خواهد شد و آمریکا دست از اتهام زنی به ایران برمی دارد؟ و آیا... آیا ... آیا... هیچکس توقع معجزه با یک تماس تلفنی یا نتیجه دهی آنی ندارد؛ اما دولت یازدهم و شخص رئیس جمهور باید در آینده ای نزدیک یا در بازه زمانی مشخصی که باید تعیین کنند، برای مردم توضیح دهند که نتیجه این «نرمش» در برابر دولت ایالات متحده برای جمهوری اسلامی چه بوده و چه خواهد بود. 

روحانی در سفر به آمریکا اعلام کرد برای مذاکره اختیار تام دارد؛ این اختیار تام او شاید نشان از مجوز رهبری به او باشد. این مجوز در هر حال از بدبینی ای که رهبری فرمودند نسبت به مذاکره دارند، کم نمی کند. رهبری فرموده بودند من بدبینم؛ اما مخالفتی هم ندارم. حالا نوبت دولت روحانی ست که نشان دهد از مجوز رهبری در جایی بهره نبرده که بعدتر پشیمان مان کند و ما با اقتدار به همه آنچه می خواسته ایم، دست یافته ایم؛ جمله ای که زمانی و پس از پایان جنگ، صدام حسین خطاب به مسئولین جمهوری اسلامی گفت که «به همه آنچه می خواستید، دست یافتید.»

ما منتظر می مانیم؛ اما صبرمان از جنس مطالبه است؛ مطالبه از دولت یازدهم. مطالبه ای که بیشتر از حق خود، آن را وظیفه خویش در قبال سرزمینی می دانیم که بابت ایدئولوژری و اعتقاد آن خون ها داده ایم...

** این مطلب در صفحه ی دو روزنامه جوان هفتم مهرماه 92 به چاپ رسیده است.

پی نوشت: در باب گفت و گوی تلفنی اوباما و روحانی سخن بسیار است برای گفتن؛ سخن گفتنی که زمان می برد و باید مجال داد که تحلیل های مختلف بیان شود...

 

**بازتاب مطلب در بی بی سی فارسی (+)

**بازتاب مطلب در روزنامه‌ی شرق (+

نویسنده: کبری آسوپار - پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢

حاشیه های دیدار دانشجویان با «آقا»

خیابان جمهوری، فلسطین جنوبی، ماشین نیروی انتظامی، دسته دسته جوانانی که لبخند بر لب پیش می روند، دسته ای که به امید یافتن کارت دیدار گوشه ای نشسته و صورتی اشک آلود از نیافتن رخصت ورود... تصاویر قبل از آغاز دیدار رهبری با دانشجویان است؛ دیداری که ماه رمضان هر ساله برگزار می شود و حال و هوای جوانانه و صمیمی و پرسشگرانه اش جذابیت زیادی دارد. حالا برخی ها هم معتقدند آقا در این دیدار حرف هایی را می زنند که جاهای دیگر نمی زنند!

* کارت های قیمتی

کارت‌ها به اسم خودمان نیست و گرچه کلی مسیر را زیر این آفتاب مردادی تهران که سخت با روزه‌داران بی‌رحم شده، برای گرفتن‌شان پیاده رفته‌ام، اما دلهره دارم از اینکه راه‌مان ندهند؛ از اینکه بخواهند اسامی روی کارت‌ها با کارت ملی تطبیق دهند... کارت‌هایی که در ساعت آخر دست‌مان رسیده و برای دو نفری هست که نتوانسته‌اند خودشان را به دیدار برسانند.

کارت‌های دیدار زیاده قیمتی‌اند؛ آنقدر که دوستان معتقدند اگر از بالاها! دعوت شده باشی، از این کارت‌ها دستت می‌رسد و همیشه هم در آن کوچه بین فلسطین و کشوردوست که راه خانم‌ها از آقایان جدا می‌شود، می‌بینی کسانی را که منتظرند شاید کسی کارت اضافه‌ای داشت یا مثلاً دوستش نتوانسته بیاید و کارت به آنها برسد. عصر یک شنبه 19 رمضان هم کسانی نشسته بودند به امید یافتن کارتی و آن میانه گریه‌ی دختری که سهمی از دیدار نداشت، آدم را متأثر می‌کرد؛ با همان گریه پرسید که کارت اضافه ندارید؟ و چه می‌دانست که ما خودمان با همین کارت‌های اضافه در حال ورودیم! در طول مسیر هم از شدت استرس، چند بار بودن کارت‌ها در کیفم را چک کرده‌ام! جای ملامتی هم نیست؛ چه کنیم ما دلتنگ‌های آقا ندیده اگر ندید بدید بازی درنیاوریم بابت این کارت ها!

همه‌ی وسایل‌مان را همان بدو ورود، پس از تحویل گرفتن از ماشین چک و خنثی تحویل می‌دهیم و دیگر کارت ملی همراه‌مان نیست که بخواهند با کارت ورودمان تطبیق دهند و...خوشحالیم!

بعدتر که وارد حسینیه می‌شویم، می‌بینیم جاهایی تا آخر دیدار خالی است و این جاهای خالی کنار اشک‌های محروم شده‌ها از دیدار کمی توی ذوق می‌زند!

* اشک های قیمتی

بعد از سه بار بازرسی بدنی و تحویل دادن کفش‌ها، حالا داخل حسینیه‌ایم و هنوز یک ساعتی تا آغاز دیدار مانده؛ مداح می‌آید و دو باری شعری را که قرار است مقابل رهبر بخوانیم، تمرین می‌کنیم و مداح تذکر می‌دهد زیاده شعار ندهند دوستان!

تا آقا بیاید، با رفیق شفیق‌مان حسینیه را رصد می‌کنیم؛ از سر مزاح می‌گویم از ما که گذشت، اما آقا برای میهمانی‌های بعدی باید این موکت‌ها را بگوید عوض کنند؛ سقف حسینیه هم رنگ لازم است!

همه منتظریم از آن درب کوچک سمت چپ آقا بیاید و تا می‌آید، می‌ایستیم و شعار و اشک و شور حسینیه را پر می‌کند و صدا و نور فلش‌ها بالا می‌رود و شعر تمرینی‌مان را با هم می‌خوانیم و آقا با نگاه پدرانه‌اش و ته لبخندی نظاره‌مان می‌کند. همان دقیقه‌ی اول حضور آقا همه‌ی دلتنگی این سال‌های ندیدن، از بین می‌رود...

عکاس‌های بیت رهبری فکر می‌کنند خبرها همه داخل همین حسینیه امام خمینی (ره) است و از آن خبرهای قبل از دیدار و بیرون از بیت و کنار خیابان، عکسی نمی‌گیرند؛ اصلش اشک‌های ما داخل حسینیه که تعجبی ندارد؛ آدم دلتنگ و عاشق که بعد از ماه‌ها آقایش را دیده، لاجرم اشک می‌ریزد دیگر؛ آن اشک‌های آقا ندیده، دیدنی‌ترند...

* فرصت‌های قیمتی

مجری گرچه کمی هول! شده و اصلاً یادش رفته که باید سری هم بلند کند و نگاهی هم به میزبان عزیزمان، اما همین هول شدنش هم صمیمی است و وقتی به دروغ های رسانه های ضدانقلاب در مورد آقا اشاره می‌کند، همه می‌خندند؛ خود آقا هم.

مجری اجازه می‌گیرد اول دانشجوها حرف بزنند و آقایمان اجازه می‌دهند و دانشجوها نوبت به نوبت می‌آیند و حرف می‌زنند و یکی از استرس دستش می‌لرزد و آن دیگری آنقدر راحت حرف می‌زند که معلوم است چقدر آقا را از خودمان می‌داند. حرف‌ها بیشتر سیاسی‌اند و بعضاً رنگ بیانیه به خود گرفته است و من فکر می‌کنم این فرصت‌های قیمتی حرف زدن با ولی‌فقیه زمان را چه راحت هدر می‌دهند! اصلاً تحلیل انتخابات 92 مگر جایش اینجاست؟! یکی اما از پاسخگو نبودن نهادهای زیر نظر رهبری گله می‌کند؛ یکی از تلاش برخی برای بازگرداندن بی‌توبه‌ی سران فتنه به جامعه و یکی هم یک جورهایی به نفع همان‌ها که سران فتنه خوانده می‌شوند؛ یکی از نبود سازوکار نظارت بر مجلس و دستگاه قضایی می‌گوید؛ دیگری پیشنهاد تأسیس دانشکده ای برای حفظ قرآن دارد و مهدویت و... آقا هم گوش می دهند؛ گاهی چیزکی روی کاغذ کنار دستشان می نویسند؛ گاهی جدی می شوند؛ و البته اغلب با لبخند گوش می دهند... یکی هم می گوید مقابل شما حرف زدن سخت است و آقا می گویند خیلی راحت است که!

فرصت حرف زدن مقابل آقا، آن هم با چنین بازتاب رسانه ای پرحجم، فرصتی قیمتی است؛ راستی اگر قرار بود من و تو حرف بزنیم، چه می گفتیم؟

* چفیه های قیمتی

قاری اولین کسی هست که می رود و از نزدیک دست آقا را می بوسد، مقابلش می نشیند و حرفی می زند و دست آخر هم چفیه آقا را می گیرد و همه یک صدا صلوات می فرستند. دقایقی بعد پیرمردی از پشت صحنه! نزد آقا می رود و در حالی که آقا مشغول صحبت با سخنران بعدی ست، کلامی به آقا می گوید و می رود پشت صندلی آقا و عبای آقا را کنار می زند و یک چفیه را مهمان شانه های رهبر می کند و هنوز عبای آقا را روی چفیه نیانداخته که دانشجویی که مشغول صحبت با آقاست، تقاضای چفیه می کند و... آقا هم که اهل رد تقاضای فزندان شان نیستند و نتیجه اینکه آقا باز هم چفیه ندارند!

دو دقیقه بعد پیرمرد باز پیدایش می شود و بی حرف می رود پشت صندلی و عبای آقا را پایین می اندازد و چفیه برایشان می اندازد و البته این کار بی هیچ خللی در روند دیدار انجام می شود. این چفیه ی جدید هم دقایقی بیش روی شانه ی آقا دوام نمی آورد و سهم یکی از دانشجوها می شود و پیرمرد باز هم می آید و چفیه می اندازد و نهایت اینکه مجری می گوید از پشت صحنه اشاره می کنند که از آقا چفیه نگیرید؛ برای تصویربرداری هایشان! جمع می خندد و آقا هم با لبخندی مضاعف و با حالتی که من بی تقصیرم نگاه جمع می کند و دیگر کسی چفیه نمی گیرد. بعد از دیدار و خواندن نماز، می بینم از دور که باز آقا مشغول درآوردن چفیه شان هستند برای عاشقی دیگر!

از سر مزاح به دوستم می گویم تقصیر آقاست دیگر؛ یک چفیه بدهد و بگوید «بروید با هم قسمت کنید؛ آفرین بچه های خوب!» با دوستم در مورد پیرمرد حرف می زنیم که انگار در بیت رهبری مسئول چفیه باشد، بی ایجاد هیچ خللی در دیدار، می آید و برای آقا چفیه می اندازد و می رود و کار آنقدر روتین است که آقا هم کوچک ترین رفلکسی ندارند! دوست دارم پیرمرد را صدا کنم و بگویم که مرا یاد حاج عیسای امام خمینی انداخته و خوش بحالش که اینقدر به آقاجان مان نزدیک است و اصلاً چقدر دوست دارم به او بگویم مسئول چفیه ی بیت رهبری!

این میانه جوانی از سخنران ها شالی مشکی همراهش هست و می رود که آقا برایش تبرک کند؛ کار عاقلانه تریست انگار. خرج هم روی دست آقا نمی گذارد!

همه ی اینها باعث نمی شود یادم برود که این چفیه از وقایع کوی دانشگاه 78 مهمان شانه های آقا شد؛ از همان روزهایی که فرمودند حتی اگر عکس مرا آتش زدند، سکوت کنید... این چفیه خیلی قیمت دارد؛ خیلی زیاد...

* افطاری قیمتی

این سو که دیدار در جریان است، آن سو صدای قاشق و چنگال و چیدن سفره می آید؛ خانم ها بالا و آقایان پایین. میز کوچکی هم سر سفره برای آقا گذاشته اند. لیوان های ما برای چای یکبار مصرف است و برای آقا یک استکان کوچک باریک از آن قدیمی های هیئتی. نان های روی میز آقا را هم قدر لقمه برش زده اند؛ فکر می کنم با یک دست که نمی شود نان برید...

افطاری نان و پنیر و سبزی و چای است و شام قیمه؛ شام ها همیشه مرغ بود و از سال گذشته و با بالا رفتن قیمت مرغ، به قیمه و لوبیا پلو و ... تبدیل شد. دلم از بچه های حفاظت می گیرد که نمی گذارند کنار نرده ها برویم و غذا خوردن آقایمان را از بالا ببینیم... موقع برگشتن می بینیم که غذای اضافه مانده را دارند پشت وانت می گذارند و می برند برای آنهایی که نیاز دارند...

در راه خانه آرامش غریبی دارم؛ هم دلتنگی رفع شده، هم با حلال ترین مال دنیا افطار کرده ام و فکر می کنم چه زمانی باز فرصت زیارت حضرت یار دست می دهد؟

 

پی نوشت: این مطلب، امروز (10 مرداد 92) در روزنامه جوان به چاپ رسیده است.

مطلب مرتبط:
آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم 

بعدالتحریر:
حس خوب قرار گرفتن «یک وجب دل» در لیست وبلاگستان خامنه ای دات آی آر و در صفحه اول (+)

نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢

پاسخ مردم به سالیانی که در جدل گذشت

مشی حرفه‌ای در بازی دموکراسی، یعنی آنکه وقتی در انتخابات شکست خوردید، آن را بپذیرید و از سر رعایت اخلاق رقابت به فرد پیروز تبریک بگویید. این اما همه ماجرا نیست؛ آدم‌های سیاست وقتی شکست می‌خورند، باید بنشینند و تمام دلایل شکست را یکی یکی از میان عملکردهایشان بیرون بکشند تا دریابند این اتفاق چرا روی داده و چگونه از تکرار آن می‌توان جلوگیری کرد. این بررسی دلایل شکست در فضایی خارج از تعصبات جناحی و عصبیت سیاسی با مقصر قلمداد کردن یکدیگر و انداختن مسئولیت شکست بر گردن یکدیگر کاملاً متفاوت است که هر چه آن اولی سازنده و رو به رشد است، دومی تخریبی است و انفعالی. 

اصولگرایان بر خلاف آنچه پیش‌بینی می‌شد (و خود من هم در نوشته هایم به هیچ روی شکست اصولگرایان را پیش بینی نمی کردم) انتخابات ریاست جمهوری یازدهم را باختند و گرچه که رقیب با رأیی شکننده و تنها با ۲۵۰ هزار رأی در مرحله اول پیروز شد، اما اصولگرایان نیز رأیی درخور کسب نکردند و حالا پس از آنکه با پذیرش شکست و تمکین به قانون و تبریک به رقیب، اخلاق حرفه‌ای خویش را به نمایش گذاشتند، وقت آن است که دلایل شکست خویش را بررسی کنند. راستی، اصولگرایان چرا باختند و نقش عدم ائتلاف در این شکست چقدر بود؟!

شاید کمی غیرقابل قبول به نظر برسد؛ اما واقعیت آن است که اصولگرایان حتی اگر در مرحله نهایی انتخابات به ائتلاف هم می‌رسیدند، باز هم انتخابات را باخته بودند؛ چه آنکه اساساً ساده‌لوحی خواهد بود که چنین باختی را تنها در عملکرد دو سه هفته اخیر اصولگرایان جست‌وجو کنیم و از آنچه در طول حداقل چهار سال اخیر روی داده، غافل شویم. ائتلاف یک اتفاق مثبت در فعالیت‌های سیاسی محسوب شده، اما نقطه پایانی یک عملکرد سیاسی مناسب است؛ یعنی وقتی جریانی عملکرد مناسب برای جلب اعتماد مردم را در طول یکی دو سال منتهی به انتخابات داشته باشد، در مرحله آخر، آن ائتلاف درون گروهی می‌تواند برای پیروزی در انتخابات مؤثر واقع شود. اما وقتی عملکرد چند ساله آقایان اصولگرا مبتنی بر اشتباهاتی است که عملاً باعث عدم اعتماد مردم می‌شود، چرا همه مسئولیت شکست را بر گردن عملی نشدن ائتلافی بیندازیم که فقط قصه هفته پایانی منتهی به انتخابات است؟! بهتر آنکه برای هر چیز به قامت خودش سهمی در این شکست قائل شویم.

اصولگرایان چهار سال گذشته را به جدل‌های بی‌سود میان سران خویش گذراندند و اوج این جدل‌ها در مشاجرات مکتوب و شفاهی سال گذشته میان سران سه قوه روی داد که بارها نیز برای انجام آن از رهبری تذکر گرفتند. اصولگرایان زمانی که باید برای پیروزی جریان‌شان در انتخابات ۲۴ خرداد برنامه‌ریزی می‌کردند، مشغول مصالحه میان لاریجانی و احمدی نژاد بودند که صحن خانه ملت را عوض از محکمه مشاجرات خویش گرفته بودند! اصولگرایان هنگامی که باید به فکر راه‌های جلب اعتماد ملت برای در دست گرفتن دوباره کرسی چهارساله جمهوریت نظام می‌بودند، داشتند خون دل نامه نگاری‌های آن لاریجانی دیگر و احمدی نژاد را می‌خوردند! اصولگرایان فرصت انتخابات را معطل لجبازی‌های دولت بر سر مرتضوی و مشایی و ملک زاده و. . . بودند و مشغله سؤال‌های بی‌سود از رئیس‌جمهور در صحن علنی مجلس را داشتند؛ ما در اشتباهی تام و تمام، جریانی را بزرگ کرده و از آن دیو ساختیم که باید مسئله فرعی مان می‌بود؛ دولت که خویش را از دایره‌ی اصولگرایی بیرون قلمداد کرده و مهم برایش خط قرمزهای خودش بود و اگر هم از انتخابات حرفی به میان می آورد، مقصودش فقط رأی آوری مشایی بود؛ اما مجلس در رأس امور! هم دغدغه اش رویارویی با دولت بود و انتخابات و پیروزی اصولگرایان در آن برایش اولویتی نداشت... مثلاً علی لاریجانی به عنوان رئیس مجلس اصولگرایان برای پیروزی اصولگرایان در انتخابات چه کرد؟ حتی قدر ریاست خودش بر مجلس هم این ریاست جمهوری برایش مهم نبود؛ چه آنکه خود را خارج از بازی می دید! احمدی نژاد هم پس از رد صلاحیت کاندیدایش، خود را خارج بازی دید؛ به همین راحتی! گویی دیگی که برای ما نمی جوشد...

زمانی که مردم دلشان می‌خواست با انتخاب احمدی نژاد اوج یکدستی حاکمیتی را مشاهده کنند، رئیس‌جمهور به خاطر یک وزیر روی به خانه نشینی آورد و رسانه‌های معاند دهان به القای حاکمیت دوگانه گشودند. مخالفین اصولگرای احمدی نژاد هم تندروی در انتقاد به دولت را به انتقاد دوستانه ترجیح دادند و لجبازی‌های دولت را تشدید کردند. از نگاه مردم، اگر قرار بر جدل باشد، پس چرا این ملت باید در انتخاب های خویش،  یکدستی مسئولین را در نظر بگیرد که امور مملکت بهتر پیش رود؟! مردم اگر از اصلاح طلبان روی برگرداندند، از سر نیازی بود که به آرامش سیاسی و اجتماعی احساس می کردند و تئوری پردازی های خاتمی خسته شان کرده بود؛ اما اصولگرایان در مجلس و دولت توانستند این آرامش را برای مردم فراهم آورند؟!

اصولگرایان در شعف کاذب حاصل از برد هفت انتخابات پشت سر هم، با تحلیلی نادرست، خویش را در فضای صلح و بی‌رقیبی دانستند که دیگر بیمی از شکست‌شان نبود. رقیب را ضعیف دیدند و خود را یکه تاز میدان و همین شد که تذکرات رهبری را هم برای علنی نکردن اختلافات پشت گوش انداختند؛ وگرنه اگر کمی اعتبار برای رقیب و احتمال برد برای او در نظر گرفته می‌شد، لاجرم این نمی‌شد که سران اصولگرا اینگونه در مقابل چشم مردم و بیگانه تعاملی اختلاف برانگیز داشته باشند و مجلس و دولت، اعتماد میلیونی ملت را هزینه‌مشاجرات بی سود و بعضاً شخصی خویش کنند! طبیعی خواهد بود که مردم نسبت به جریانی که سران آن اینگونه با هم تعامل می‌کنند، بی‌اعتماد شوند.  اختلافات دولت و مجلس در سال‌های گذشته زیاد بود و بعضاً با تدبیر رهبری حل و فصل گردید و حتی وقتی مشکلات اقتصادی ناشی از تحریم روی نمود، به جای فضای همدلی برای حل مشکلات مردم، کینه توزی‌ها رخ نمود و هر کس دیگری را متهم کرد که خود را مبری کند!

این میانه برخی هم بودیم که آن جریان اطراف دولت را که آقا مسئله‌ای فرعی دانستند، اصلی کردیم و اعتماد به نفسی برای اصلاح‌طلبان مهیا کردیم که همه خدمات دولت و مجلس اصولگرا را زیر سؤال برند و همه دستاوردهای مثبت آنها را نیز به پای چند اشتباه قربانی کنند. ما به جای برشمردن و پر رنگ کردن همه خدمات مثبت اصولگرایان در مجلس و دولت مدام بر طبل اختلافات نه چندان مهم کوبیدیم؛ کسی صدای خدمات ارزنده اصولگرایان را نشنید؛ اما مشاجرات سران اصولگرا تا آن سر دنیا هم مخاطب یافت!

چرا ما متوقع بودیم مردم مجدداً به اصولگرایانی اعتماد کنند که اعتماد گذشته آنان را هزینه جدل‌های بی‌سود کردند؟ 

پی نوشت: مطلب را برای روزنامه جوان نوشتم و امروز (27 خرداد 92) در صفحه‌ی دو روزنامه منتشر شد. اما خودم اضافاتی بر آن زدم و اینجا گذاشتمش. آسیب شناسایی 24 خرداد و بررسی دلایل شکست اصولگرایان یقیناً مجال زمانی بیشتری می طلبد و لاجرم در آینده بیشتر از آن خواهیم گفت؛ بنابراین این مطلب ادعایی بر درستی کامل و جامع و مانع بودن ندارد و پذیرای نظرات دوستان است. و البته آنچه از شکست و پیروزی می گوییم، مطابق قواعد بازی های دنیایی ست...

نویسنده: کبری آسوپار - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

عالیجناب دیروز؛ منجی امروز!

از مضحکه‌های تلخ سیاست دنیازده، یکی هم این است که در حالی که هنوز دستفروش‌های خیابان انقلاب، رمان! عالیجناب سرخ پوش اکبر گنجی را وسط بساط‌شان دارند و می‌فروشند، اصلاح طلبان دوره افتادند این سو و آن سو که هاشمی رفسنجانی کاندیدایشان باشد و ناجی ملت! و در حالی که هنوز سونامی فحاشی و تخریب هاشمی رفسنجانی در انتخابات مجلس ششم توسط مطبوعات زنجیره‌ای اصلاح‌طلب که در نهایت به انصراف هاشمی از نمایندگی مجلس ششم منجر گردید، از خاطره‌ها فراموش نشده، اصلاح‌طلبان بشینند این سو و آن سو و از به حاشیه رفتن بزرگان نظام و توهین به آنها در سخنرانی‌ها حرف بزنند و فکر کنند دیگران یادشان رفته که با تخریب هاشمی و ناطق نوری و ناسزاگویی به همین‌هایی که امروز بزرگان نظام می‌خوانند، به کرسی ریاست جمهوری رسیدند و مجلس ششم تهران را هم به تقلبات گسترده آلودند تا هاشمی رأی نیاورد و...

اتحاد دشمنان دیرینه با یکدیگر از متعلقات سیاست دنیایی‌ست؛ اما در این مورد خاص نفع اصلاح طلبان و نفع هاشمی رفسنجانی در اتحادی اینچنین با دشمن دیرینه و دیروزی خود در چیست؟ آیا همانقدر که اصلاح‌طلبان از این اتحاد سیاسی نفع می‌برند، هاشمی‌رفسنجانی هم از آن منتفع خواهد شد یا آنکه یک سو سود وافر می‌برد و سوی دیگر ضرری عمیق؟

معامله ای پر سود برای اصلاح طلبان

اصلاح طلبان پس از باخت 7 انتخابات پشت سرهم و از هم پاشیدگی تشکیلاتی در پی عملکرد بسیار اشتباه‌شان در فتنه پس از انتخابات سال 88 و پس‌زدگی‌شان از سوی مردم و به تبع آن نظام، حالا نیازی طبیعی برای بازگشت به فضای سیاسی دارند تا از مرگ کامل اصلاحات محتضر جلوگیری کنند. برای انجام چنین امری آنها نیاز به حضور در انتخابات با کاندیدایی دارند که بیم رد صلاحیتش نباشد؛ ثقل سیاسی قابل قبولی هم داشته باشد که بتواند جمعیت پراکنده اصلاح‌طلبان را پشت سر خود سروسامان دهد. از سویی این کاندیدا باید کسی باشد که موضع گیری شفاف در مورد اعتقاد به وقوع تقلب در انتخابات 88 نداشته باشد تا کاندیداتوری‌اش این شبهه را دامن نزد که اگر انتخابات ریاست جمهوری معتبر نیست و قابل تقلب و فرمایشی است، شما در صف ثبت‌نامی‌های نامزدی برای ورود به پاستور چه می‌کنید؟! خاتمی نه می‌توانست و نه می‌خواست که با علم به شکست حتمی اصلاح طلبان در انتخابات پیش‌رو صرفاً نقش تنفس مصنوعی را برای آنان ایفا کند و برای چنین هدفی حداقلی خودش را هزینه کند! از سویی از رد صلاحیت هم بیمناک بود. این شد که راهی منزل هاشمی شدند و پیغام و پیام فرستادند که شما بیایید و مملکت به شما نیاز دارد و شما منجی هستید و با همین عبارات تملق‌آمیز و توهم‌آفرین، پیرمرد هشتاد ساله را در دقایق پایانی راهی ستاد انتخابات کشور کردند.

از این منظر، این اتحاد راهبردی با دشمن دیرینه برای اصلاح طلبان بسیار پر سود خواهد بود؛ اول آنکه آنان به صحنه سیاسی بازمی گردند؛ دوم آنکه وقتی شکست خوردند، باز هم از نبودن کاندیدای اصلی‌شان می‌گویند و مسئولیت شکست را بر عهده نمی‌گیرند؛ سوم آنکه از لیدرهای خودشان برای این شکست قابل پیش بینی هزینه‌ای نکرده‌اند؛ چهارم آنکه اگر بر فرضی بعید، هاشمی انتخابات را ببرد، غوغا خواهند کرد که ما پشت سرتان بودیم که شما انتخابات را بردید و حالا کابینه سهم ماست! پنجم آنکه در جریان رقابت‌های انتخاباتی این هاشمی و دولت سازندگی‌ست که سیبل انتقادات قرار می‌گیرد و نه اصلاحات و دولت‌شان!

پیشمرگی هاشمی برای اصلاح طلبان

وضعیت هاشمی اما همچون اصلاح طلبان نیست؛ هاشمی گرچه به قول وزیر اطلاعات در فتنه 88 نقش داشته و گرچه نقش آفرینی فرزندانش در متن فتنه باعث شد که مردم در روز 9 دی 88 شعارهای تندی علیه وی و خانواده‌اش بدهند، اما همچنان کسی‌ست که به واسطه ملاحظات نظام در برابر سابقه‌ی پر افتخار و فداکاری‌های پیشین وی برای انقلاب، جزء مسئولین جمهوری اسلامی محسوب شده، با حکم رهبری رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است و البته در مراسمات رسمی نظام نیز دعوت شده و حضور دارد. از این منظر او با اصلاح طلبانی که فتنه 88 از دل عملکرد اشتباه آنان سر زد، تفاوت بسیاری دارد. می‌توان قائل بود که هاشمی پس از عدم همراهی‌اش با رهبری در جریان فتنه و حضور فرزندانش در فتنه‌ی براندازی نظام، به حاشیه‌ای ناگزیر رفت؛ اما انتخابات 92 نیز اگر او را به عمق بیشتری از حاشیه نراند، یقیناً باعث خروجش از حاشیه نیز نخواهد شد...

توضیح آنکه، چه کسانی پشت هاشمی جمع شده اند؟ اصلاح‌طلبانی که خود آبرویی نزد مردم ندارند و اگر اعتبار آیت‌الله را بر باد ندهند، یقیناً اعتباری هم برای او کسب نخواهند کرد و اصلش قرار نیست کسی از اصلاح طلبان در این انتخابات پیروز شود که کسب وجهی برای کسی باشد. قبل تر نوشته بودم که: «هدف شرکت اصلاح‌طلبان در انتخابات خرداد 92 اینقدر حداکثری نیست که به رئیس جمهور شدن یک اصلاح‌طلب فکر کنند؛ آنها فقط می‌کوشند از پی رقابت با اصولگرایان و دولتی‌ها تنفسی مصنوعی به پیکر محتضر اصلاح‌طلبی بدمند و از مرگ اصلاح‌طلبی در جامعه سیاسی ایران جلوگیری کنند و اصلاحات را که روزی دولت و مجلس دستش بود و بعدتر همه را از دست داد و در نهایت با فتنه 88 به محافل خصوصی و تحریریه دو سه روزنامه و دادگاه‌های جمهوری اسلامی و حصر خانگی و تجمعات 50 نفره در لندن و نیویورک و سالن‌های مد اروپا رسید، به متن جامعه ایران بازگردانند!» آنها برای چنین هدفی حداقلی، هاشمی رفسنجانی را سپر بلای خود و پیشمرگ اصلاحات کردند.

هاشمی می آید و باز از پس کاندیداتوری اش، حامیان مشایی کجی‌های او به یاد و جلوی چشم می‌آورند و راستی‌هایش را هم کج نشان می‌دهند و در نهایت هم با آبرویی دوباره خدشه دار شده، رأیی نمی آورد و شکست خورده به منزلی بازمی گردد که در آن همسری منتظر اوست که هفته ای قبل از کاندیداتوری او، از نیامدن حاج آقا و راحتی تقلب در انتخابات گفته بود! به همین راحتی، هاشمی یکبار دیگر برای این مردم تمام می شود... هاشمی تن به بازی و معامله‌ای داده است که هشت‌سال پیش و در جریان انتخابات ۸۴ یک‌ بار آن را آزموده بود...

هاشمی، نردبام اصلاح طلبان

حال معامله‌ی روی داده بسیار روشن است؛ اصلاح طلبان برای رأی آوری، برای نقش‌آفرینی در جامعه‌ی سیاسی ایران و برای همه سیاسی‌بازی‌هایشان همواره خود را به عبای هاشمی آویخته‌اند؛ روزی با ناسزاگویی به او دولت را در دست گرفتند و کار بدانجا رسید که صادق زیباکلام بگوید سال 76 اگر یک تکه چوب هم بجای خاتمی مقابل ناطق‌نوری بود، رأی می‌آورد؛ روزی هم با سنگر گرفتن پشت او و تعریف و تمجیدهای متملقانه و توهم آفرین او را منجی می خوانند تا بتوانند در فضای سیاسی نقش آفرین باشند! در هر دو صورت هاشمی نردبام اصلاح‌طلبان است و نردبام هیچ وقت نمی‌تواند هدف باشد؛ صرفاً وسیله‌ای است برای بالا رفتن...

اصلاح‌طلبان آبرویی ندارند که با حمایت از هاشمی خرج هاشمی شود؛ اما هاشمی هنوز اعتبار زیادی دارد که می تواند خرج اصلاح‌طلبان شود و حالا مشخص است این معامله را چه کسی می‌برد و چه کسی تا همین جایش را هم باخته است؛ چه کسی چه چیزی را بدست می‌آورد و چه کسی چه چیزی را از دست می‌دهد. با این حساب، راست می‌گویند؛ هاشمی منجی است، اما نه منجی مملکت، بلکه منجی اصلاح‌طلبان!

آیا روزی خواهد رسید که هاشمی رفسنجانی دریابد اعتبار خویش را هزینه چه کسانی کرده است؟

پی نوشت:
این مطلبم، امروز (24 اردیبهشت 92) در صفحه‌ی 5 روزنامه‌ی جوان به چاپ رسید (+)

مطالب مرتبط:

خبری در مورد آقایX

ستاره های سردار هنوز روی دوشش است خانم فائزه!

محافظه کاری های یک لیدر اصلاح طلب!

نویسنده: کبری آسوپار - دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزهایی که قرار بود سید محمد خاتمی برای دومین بار خود را در معرض انتخاب مردم قرار دهد، از این گفت که می‌خواهد به گونه‌ای باشد که هم چپ راضی باشد و هم راست؛ و حالا اینکه در نهایت به گونه‌ای شد که نه چپ راضی بودند و نه راست، موضوع فعلی ما نیست؛ اما همین جمله‌ی بسیار شیک و برخاسته از ژست «من رئیس‌جمهور همه ملت ایران هستم» سرلوحه‌ی همه محافظه‌کاری‌های اصلاح‌طلبی شد که به مبارزه با محافظه‌کاری آمده بود! اصلاح‌طلبی که همه محافظه‌کاری‌هایش از سوی دوستدارانش محجوب بودن و نجیب بودن تلقی می‌شود و آنها می‌کوشند برای این ضعف بزرگ خاتمی نوعی وجه مثبت دست و پا کنند! 

رفتارهای ماه‌های اخیر خاتمی هم با همین ژست پیش می‌رود و شاید برای همین است که وقتی رفتارهای او کنار هم چیده شود، تناقض موجود، آدم را اگر با خاتمی آشنا نباشد، به تعجب وا می‌دارد. رئیس‌جمهور سابقی که دقیقاً معلوم نیست این روزها می‌خواهد چه کند؛ هم ژست ریش سفیدی می‌گیرد که اصلاح‌طلبان به اجماع برسد، هم حرف کاندیدا شدن خودش وسط گمانه زنی‌هاست! او این روزها شرط‌گذاری‌هایش برای نظام را هم فراموش کرده و حالا وسط صحنه انتخاباتی است که سال ۸۸ همه تلاششان را برای بی‌اعتبار جلوه دادن آن به میدان آورده بودند و این روزها حتی به صراحت اظهار امیدواری می‌کند که انتخابات پرشوری داشته باشیم!
اما چرا خاتمی اینگونه شده است؟! 

ترس خاتمی از رئیس‌جمهور نشدن!
محمد خاتمی نه فقط در قیاس با رادیکال‌های چپ بلکه حتی در میان کسانی که از سوی حامیانش محافظه‌کار خوانده می‌شوند، یک محافظه‌کار با پوشش اصلاح‌طلبی است. کسی که اهل هزینه دادن، قربانی کردن خود، انجام رفتارهای مخالف‌تراش و اقداماتی از این دست نیست. خاتمی می‌تواند بیانیه‌های قشنگ بنویسد، شرط‌های قشنگ‌تر برای نظام بگذارد و بی‌آنکه نظام خواهان شرکت او در انتخابات باشد، برای نظام ناز سیاسی کند، اما اهل هزینه دادن‌های گزاف برای آرمان‌هایش نیست. خاتمی کسی نیست که بخواهد از اعتبار و آبرویش برای اصلاح‌طلبی خرج کند. او فقط وقتی به پیروزی یقین داشته باشد، تمام قد به میدان می‌آید. . . 

خاتمی کاندیدا نمی‌شود، نه اینکه خود را شایسته ریاست جمهوری نداند و به بالاتر بودن دیگر گزینه‌های اصلاح‌طلبان معتقد باشد یا حتی اولویتش ایفای نقش ریش‌سفیدانه‌ی خارج از گود رقابت انتخاباتی برای اصلاح‌طلبان باشد؛ نه، دغدغه خاتمی صرفاً دو امر است؛ دو امری که می‌تواند همه اعتبار او را خدشه‌دار کند: 

اول آنکه کاندیداتوری او در انتخابات یعنی آنکه او چارچوب‌های قانونی مبتنی بر نظر شورای نگهبان در باب صلاحیت کاندیداها را پذیرفته و با این وصف، فردا روز که رد صلاحیت شد، این اعتبار از دست رفته را چگونه بازسازی کند که او چارچوب تأیید صلاحیت‌ها را پذیرفته، اما این چارچوب قانونی، او را نپذیرفته است! اویی را که در دو دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری نه تنها تأیید صلاحیت شده است، بلکه رأی آورده و رئیس‌جمهور این سرزمین و مجری اجرای همین قانون اساسی بوده است! این عقبگرد بزرگ برای خاتمی نمی‌تواند قابل ریسک باشد؛ به خصوص که چندی قبل حیدر مصلحی، وزیر اطلاعات تلویحاً کدهایی مبنی بر رد صلاحیت خاتمی داد، وقتی گفت کسی که بدهکاری‌های بسیار به نظام دارد، چطور رویش می‌شود که کاندیدا شود؟! 
شاید هم خاتمی حق دارد، او تا سال‌های سال می‌تواند ژست رئیس‌جمهور سابق نظام و رأی اکثریت داشتن را بگیرد؛ چرا باید دو دوره تأیید صلاحیت و رئیس‌جمهور شدن را با یک رد صلاحیت عوض کند؟!

دوم آنکه اصلاح‌طلبان از خاطر نبرده‌اند که هشت انتخابات پشت سر هم را باخته‌اند؛ اعم از ریاست‌جمهوری و مجلس و شوراها؛ حالا تخمین بردن برای آنها چیزی است در حد صفر؛ مگر معجزه‌ای رخ دهد! برای آنها در دوران پس از فتنه ۸۸ که همه دار و ندارشان را پای توهم تقلب باختند و به یک از هم پاشیدگی آشکار رسیدند، رئیس‌جمهور شدن یک رؤیای دست نیافتنی است. هدف شرکت آنها در انتخابات خرداد ۹۲ هم اینقدر حداکثری نیست که به رئیس‌جمهور شدن یک اصلاح‌طلب فکر کنند؛ آنها فقط می‌کوشند از پی رقابت با اصولگرایان و دولتی‌ها تنفسی مصنوعی به پیکر محتضر اصلاح‌طلبی بدمند و از مرگ اصلاح‌طلبی در جامعه سیاسی ایران جلوگیری کنند و اصلاحات را که روزی دولت و مجلس دستش بود و بعدتر همه را از دست داد و در نهایت با فتنه ۸۸ به محافل خصوصی و تحریریه دو سه روزنامه و دادگاه‌های جمهوری اسلامی و حصر خانگی و تجمعات ۵۰ نفره در لندن و نیویورک و سالن‌های مد اروپا رسید، به متن جامعه ایران بازگردانند! حال برای چنین هدفی حداقلی، خاتمی نمی‌خواهد خودش را هزینه کند؛ او فقط وقتی به میدان کاندیداتوری قدم می‌گذارد که یقین داشته باشد به هدف حداکثری، یعنی نشستن بر کرسی چهارساله جمهوریت نظام دست می‌یابد. 

ترس همزمان خروج از نظام و خروج از جنبش سبز!
خاتمی اما ژست‌های تحریم انتخابات و شرط گذاشتن برای نظام را هم کنار گذاشته است. او به خوبی می‌داند که همه فخر او رئیس‌جمهور ِ همین نظام و همین مردم بودن است و او هر قدر بخواهد منتقد نظام باشد، اما همه اعتبارش در داخل همین نظام معنا می‌گیرد و اگر قرار باشد او آنقدر این مسیر انتقاد را تند برود و ژست مبارزه‌اش را پررنگ کند، اول از همه باید بابت همان هشت سال از همه‌ی فتنه‌گران، از سروش تا گوگوش! عذرخواهی کند و همه آن فخر را رسماً به پای جنبش سبز قربانی کند! اما خاتمی نمی‌خواهد ضدانقلاب باشد؛ برای همین است که در مصاحبه با خبرگزاری تسنیم، آرزوی انتخاباتی پرشور می‌کند و می‌گوید که همه باید در انتخابات شرکت کنیم! این صداقت خاتمی البته باز جای شکر دارد که همچون انتخابات مجلس مدام از شرط‌های حضور در انتخابات نمی‌گوید و در نهایت هم که شرط‌هایش عملی نشد، باز در انتخابات شرکت کند! در عین حال خاتمی می‌کوشد از دایره جنبش سبز هم اخراج نشود؛ برای همین هم به صراحت می‌گوید که چه جرمی اتفاق افتاده که باید توبه کنیم؟! و توجه نمی کند که اگر کار اشتباهی نکرده، چرا مواضعش را تغییر می دهد؟! خاتمی یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ و از مواضع خویش در ماجرای فتنه ۸۸ همین طور آرام و بی‌صدا عدول می‌کند تا مباد صدایی از لندن و لس‌آنجلس و فلان محفل و مجلس برخیزد که خاتمی از حرف‌های خود در حمایت جنبش سبز دست برداشته؛ محافظه‌کار شده و می‌ترسد!
خاتمی می‌کوشد هم نظام و مردم را راضی کند، هم جنبش سبز را، هم اصلاح‌طلبان را؛ روزی چشم باز می‌کند و می‌بیند نه نظام از او راضی ست؛ نه مردم؛ نه جنبش سبز؛ نه اصلاح طلبان و او همه را از دست داده است!

پی نوشت:
این مطلبم، امروز (9 اردیبهشت 92) در صفحه‌ی دو روزنامه جوان به چاپ رسیده است. (+)

مطلب مرتبط:
چرا درخت جنبش با وجود سبز بودن بر زمین افتاد؟

نویسنده: کبری آسوپار - جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢

زخم جمهوری اسلامی را به مرهم غربی نمی فروشیم!

تقریباً همان قدری که بعضی ها فکر می کنند «دیگربان» خیلی مهم است و باید همه ی مطالبش را بخوانند، من فکر می کنم مهم نیست و اصلاً نباید هم مهم باشد و شاید هم برای همین، بعد از اینکه برای مدتی از طریق ریدر دنبالش کردم، دیگر جز دو سه خبر در همین قضایای پرونده ی دانشطلب و تازگی هم مطلبش درباره ی خودم، آن هم به لطف ای میل زدن های دوستان و بدوبیراه هایی که در پلاس نصیبم شد، چیز دیگری از دیگربان نخوانده ام. واقعیت آن است که اگر قرار است وقایع سیاسی داخل ایران را از نگاه ضدانقلاب هم پیگیری کنم، ترجیح می دهم بی بی سی را ببینم و چند تحلیل حرفه ای – هر چند مخالف نظر خودم – را بخوانم؛ اما وقت خودم را سرگرم زرد بازی های سیاسی دیگربان و روزآنلاین و بالاترین و سایت هایی از این قماش نکنم!

دیگربانی ها این روزها خیلی خوشحال هستند؛ خوشحالی شان همه هم ربطی به نوت من در گوگل پلاس و به قول برخی دوستان بازی ام در زمین دشمن ندارد؛ بیشتر از این ها خوشحال اند؛ و چرا نباشند؟! ماه ها تلاش کردند و نوشته های مجتبی دانشطلب را تحریف شده و با جهت دهی هدفمند کار کردند و حساسیت ها را به یک جوان انقلابی، اما اهل نقد درون گفتمانی، برانگیختند و حالا آن جوان در زندان اوین است و دور تازه ی برداشت محصول توسط دیگربانی ها فراهم آمده و گمان می کنند از جروبحث درونی نیروهای نظام برای آنها آبی گرم می شود! و چرا خوشحال نباشند حالا که دیگر دانشطلبی هم نیست که بخواهد علیه ضدانقلاب، مستدل و منطقی بنویسد و حرف بزند؟ و اصلش برای دیگربانی ها چه چیزی خوشحال کننده تر از اینکه دستگاه قضایی جمهوری اسلامی با دست خودش یکی از نیروهای اصلی حامی نظام در فضای مجازی را در آستانه انتخابات، آن هم به اتهام «تبلیغ علیه نظام» راهی اوین کند؟! حالا جالب این است که این خوشحالی دیگربان از عملکرد دادستانی و زندانی شدن وبلاگ نویسی انقلابی به چشم برخی دوستان نمی آید؛ اما سوءاستفاده دیگربان از مطلب من را سریع بازی در زمین دشمن می خوانند! یکی هم نیست کمی فکر کند که کبری آسوپار در زمین دشمن بازی کند، چندان مهم نیست و نقشش در معادلات سیاسی صفر است؛ اما شما دریابید نهادهای نظام را که دشمن شاد مان نکنند! ملاک و معیار ما «دیگربان» یا حتی همان «بی بی سی» هم نیست؛ اگر امنیت ملی دوستان را دیگربان مشخص می کند، ملاک امنیت ما دفاع از مستضعفین و پابرهنه ها و گسترش عدالت در زندگی همین پابرهنه هاست...  اصلش دیگربان هم همین ها را در داخل ایران دیده که روحیه می گیرد و رصد پیج های انقلابی را ادامه می دهد. (بدترش این است که کسانی با همین تفکرات دوستان مان، به مقامی در دستگاه قضایی برسند و بعد برای هر کسی که مطلبش بازخوردی در امثال دیگربان یافت، پرونده ای علم کنند!)

مطلبی که من در اعتراض به انتقال دانشطلب به بند عمومی زندایی رجایی شهر (بجای بند سیاسی زندان اوین) در صفحه ی گوگل پلاسم نوشتم (لینک دوم در مطالب مرتبط) 4 روز بعد و همراه با تحریفاتی که اگر نباشد، آدم تعجب می کند! در دیگربان منتشر شده است. دیگربانی ها عکسی از آقا را هم در ابتدای مطلب آورده اند تا اعتراض را مرا جهت دهی کنند؛ آن هم به سمت و سوی عزیزی که جان من است و رهبرم و مرجع تقلیدم... حال آنکه از مطلب من کاملاً عیان بود که منظور قوه قضائیه هست  و نه کلیت نظام و نه شخص حضرت آقا... مهم هم نیست؛ از دیگربان چه توقعی داریم؟! که مثلاً بنویسد دانشطلب با آنکه به اتهام تبلیغ علیه نظام محکوم شده، ضدانقلاب نشده یا مثلاً آسوپار علیرغم انتقاداتش همچنان مدافع انقلاب اسلامی و حکومت برخاسته از آن است؟! دیگربان است دیگر!

دیگربانی ها حق دارند به روزنامه جوان حساس باشند و نوت غیررسمی همکار سرویس سیاسی روزنامه را به روزنامه ی به قول خودشان وابسته به سپاه گره بزنند؛ روزنامه ای که روزی محفل دوست پسر – دوست دختر بازی کسانی شد که معلوم نیست چگونه خود را در سرویس سیاسی جوان گنجانده بودند و بعدتر دیگربان را با کمک های خارجی سرپا کردند تا به زعم خودشان در نقد و بررسی محافظه کاران باشد؛ اما عملاً به رصد پیج های اکانت های اصولگرا در شبکه های مختلف مجازی و وبلاگ هایشان و توهم سازی در باب مجازی نوشته های کاربران ساده اصولگرا محدود شد... بله؛ دیگربانی ها خود قبل تر روزنامه جوانی بودند، آن هم از نوع سرویس سیاسی اش و بعدتر بریدند و رفتند و حالا در اندیشه اند که برای آنچه کرده اند، مدل دیگری بیافرینند و اعتراضاتی واهی را که در خیال خودشان رژه می رود و هیچ وقت ثمری نداشته به یک نیروی داخل نظام نسبت دهند و او را نادم از آنچه تاکنون قبول داشته و کرده، جلوه دهند؛ وگرنه کجا من گفته ام که جمهوری اسلامی از ما به عنوان ابزاری برای سرکوب مخالفان خود استفاده می‌کند که دیگربان چنین چیزی را به من نسبت می دهد؟! چه می دانم؛ شاید هم خیال ضدانقلاب شدن عضو سرویس سیاسی روزنامه جوان ِ وابسته به سپاه پاسداران آنقدر شیرین است که حلوا حلوا کردنش هم دهانشان را شیرین می کند!

دیگربانی ها خیال خام دارند؛ وگرنه کمی درک سیاسی کافی ست تا بدانند از این آدم های انقلابی برای آنها آبی گرم نمی شود که ما حاضریم ذیل پرچم سه رنگ منقش به الله اکبرمان، آب خنک دادگاه ها و زندان های جمهوری اسلامی را بخوریم، اما بر سر ضیافت ایران کشی غرب ننشینیم و به هر ساز دشمنان غربی مان دستی تکان ندهیم و عروسک خیمه شب بازی مجادله ظالمانه ی غرب با مردم ایران نشویم. تعارف که نداریم؛ جمهوری اسلامی اگر گوشت ما را هم بخورد، استخوان مان را دور نمی اندازد؛ اما آن سوی مرزهای این سرزمین دوست داشتنی کسانی هستند که سر خون این ملت هم معامله می کنند و دیگربانی ها هم سر ضیافت چنین معامله ای ستون پنجم شده اند. حالا هم فکر می کنند از دو دعوای درون گروهی ما و چهار تا انتقادمان به نظام، برای آنها نان و آبی در می آید! هنوز باور نکرده اند که می شود حتی کسی همچون روح الامینی، فرزندش را به دلیل تخلف نیروهای یک نهاد زیر مجموعه ی جمهوری اسلامی از دست بدهد؛ انتقاد و اعتراض هم بکند؛ اما ضدانقلاب نشود و به ضدانقلاب باج هم ندهد. نمی دانند که ما اگر پای انقلاب پدران و مادران مان در بهمن 57 ایستاده ایم، از سر تنفیع مان از جمهوری اسلامی نیست که حال اگر ضرری دیدیم یا کم لطفی و زخمی از سوی دوستان متوجه مان شد، از این صراط مستقیم بازگردیم. نه روزی برای دفاع از انقلاب اسلامی مان پولی گرفتیم و تمجید و تشویقی نصیبمان شد؛ نه روزی دیگر، از سر کم لطفی مدیران جمهوری اسلامی به خودمان، راه رفته را غلط می پنداریم و بازمی گردیم. زخم قوه قضائیه ی جمهوری اسلامی را هم به مرهم غربی نمی فروشیم!

روزآنلاین هم گزارشکی! نوشته و ما را افسران جنگ نرم دانسته، بدان معنا که حقوقی می گرفتیم و حال تاریخ انقضایمان رسیده و از آنچه کرده ایم، پشیمان ایم؛ اگر به این معناست که پادوهای جنگ نرم شمایید که حقوق هایتان به دلار پرداخت می شود؛ نه مایی که پول و تمجید دیگران که نه، تکلیف دفاع از آرمان هایمان ما را به این دنیای مجازی کشانده است و ...

اصلش این روزآنلاین و دیگربان و امثاله، اگر کمی سیاست داشتند، در مشاجره ی درون گروهی ما، دست زیر چانه می زدند و نگاه می کردند و لذت می بردند؛ نه اینکه خود را وارد بحث کنند تا دو طرف دعوا بیش از پیش یاد دشمن مشترک بیفتند و بی خیال بحث درون گروهی شان، به دیگربان و رفقایش خطاب کنند که «شما لطفاً ساکت»!

مطالب مرتبط:
وبلاگ نویس انقلابی به زندان رفت
جناب مدعی العموم! دانشطلب چاقوکش بود؟!

دادگاه تجدیدنظر را به تشدیدنظر تبدیل نکنید

بعدالتحریر:
این روزها از دیگربان زیاد به "یک وجب دل" آمده اند؛ مطلب را گذاشته و لینک هم داده؛ یک ادای حرفه ای! تیترش را هم زده: "دیگربان؛ شما لطفاً ساکت! بی بی سی حرفه ای ست". آدم خنده اش می گیرد؛ خبر ندارد که اگر بی بی سی ِ حرفه ای هم فکر دخالت و ماهی گیری از بحث درون گروهی ما باشد، همین را می شنود که شما لطفاً ساکت!

مطالب قدیمی تر »
کبری آسوپار
" آدمی که مشهور نیست، وجود ندارد. یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش، نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد، تنهاست و من از تنهایی می ترسم" ازکتاب" روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :